برچسب ها بـ ‘عارف’

باز هم از عشق بگوییم

دوشنبه, 14 دسامبر, 2015

زندگی عشق است و دیگر هیچ،هیچ
دلبرا گرد دگر چیزی تو هرگز برمپیچ
زندگی درپیش رو بس کوره راه حادث کند
گربه عشق باشی مسلح،بگذرانی خیل پیچ
عاشقی برصدهزاران درد بی درمان دواست
این حکیم جز این دوا دیگر نداند چاره هیچ
آن عارف نامی چه لطیف و چه خوش آهنگ
از خاصیت عشق سخن گفت و چه نغز گفت
روح پدرم شاد که می گفت به استاد
فرزند مرا عشق بیاموز و دگر هیچ

مقالات 31

یکشنبه, 13 دسامبر, 2015

عرفان غربی و عرفان شرقی 10

عارف شرقی علاوه بر اینکه مانند عارف غربی “سیر درون” دارد ، و “عاشق” است و “صبور”،اما چون به خود رسید،نمی ایستد و ادامه می دهد و در نتیجه:
– عارف شرقی،آزاده وبی نیاز است و عارف غربی اینگونه نیست.
– عارف شرقی بخشنده و سخی است و عارف غربی اینگونه نیست.
– عارف شرقی همنوع نواز است و عارف غربی اینگونه نیست.
– عارف شرقی از خودنمایی بیزار است و عارف غربی اینگونه نیست.
– عارف شرقی ستارالعیوب است و عارف غربی اینگونه نیست.

سعی نماییم زیستنمان”عارفانه زیستن”باشد با توجه و آگاهی از وجود و نظارت خداوند سبحان.

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 15

سه شنبه, 6 اکتبر, 2015

برای آنکه ببینیم که حافظ چگونه عشق و معشوقی را در نظر داشته،نخست باید ببینیم که خود او چگونه کسی بوده است؟این نیز کار آسانی نیست.
او در میان گویندگان ایران این خصوصیت را دارد که چندگانه باشد و در تعریف معینی نگنجد.در درجه اول شاعر است،آنگاه متفکر و سپس عارف،ولی هیچیک از اینها به تمامی نیست.بنابراین،ناگزیر می رسیم به تعریف دیگری که هرچند مبهم و کلی،ولی راضی کننده تراست و آن “رند” است،و خود او دوست می داشته که این صفت در باره اش بکاربرده شود.”رند”،یعنی فردی که همه اعتقادها و نظریه ها را شناخته و هیچ یک را به تنهایی و تمامی نپذیرفته،و از مجموع آنها،نظریه و مشی خاصی برای خود اتخاذ نموده،که باز مفهومش حق تردید در باره همه باورهاست.از این راه آمادگی برای او پیدا می شود که به سبکباری و خلوص و بی ریایی و روشن بینی نزدیک شود.
با این حال،وزنه اصلی اندیشه حافظ به جانب”عرفان”گرایش دارد،مانند عطار و مولوی،بی آنکه سراپا آن را پذیرفته باشد.جرثومه های شک و چون و چرا در شعرهای اوست و نیز گرایش به لذائذ خاکی و اندیشه خیامی که همواره با او هستند،او را از جرگه عارفان معتقد خالص بیرون می آورند،و در وادی فکر،عنصری معرفی می کنند سکون ناپذیر و ناآرام،حافظ بنای یگانه فکری ندارد،خرگاه فکری دارد که آنرا هرجا که او را خوش آمدبرپا می کند.

عارفانه ها 51

یکشنبه, 21 دسامبر, 2014

عارفی را دیدند مشعلی و جام آبی در دست ، پرسیدند : کجا میروی؟
گفت : می روم با آتش ، بهشت را بسوزانم و با آب جهنم را خاموش کنم ، تامردم خدا را فقط به خاطر عشق به او بپرستند،
نه به خاطر عیاشی در بهشت و ترس از جهنم

آتش بدون دود 18

یکشنبه, 30 نوامبر, 2014

هوشمندان یک جامعه،مثل آدمهای با شرف جامعه،هرگز به خدمت استبداد در نمی آیند.
*************************************
افراد تن به مصالحه می دهند،اما ملت ها،نه
افراد در مقابل رشوه و باج تسلیم می شوند،اما ملت ها نه
افراد خود را ارزان یا گران می فروشند،اما ملت ها نه
افراد،ممکن است که به هر قیمتی،حتی به قیمت فروختن شرف،نان بخواهند و آب و برق و خانه و روزنامه و محبت و کار،اما ملت ها نه!
افراد با سلاطین و حکام خیانتکار خود کنار می آیند و به نوکری آنها افتخار می کنند،اما ملت ها نه
افراد تن به فحشا و تباهی روح و خودفروشی و وطن فروشی و دین فروشی می دهند،اما ملت ها نه
*********************************
دیگر گذشته است که سیاستمداران،فقط سیاستمدار باشند.
جهان ما سیاستمدارانی می خواهد که عاشق باشند،که طاهر باشند،که دردمند باشند،که عارف باشند،که خالص باشند

مراقبه

یکشنبه, 29 دسامبر, 2013

معجزات همواره در كنار شما هستند و در هر لحظه از زندگي تان رخ مي‌دهند، فقط كافي است نگاهشان كنيد!
بودا گويد:
به چيزي اضافه‌تر از ديدن نيازي نيست!
لازم نيست تا به جايي برويد!
براي عارف شدن و براي دست يابي به حقيقت نيازي نيست كاري بكنيد!
بلكه در هر نقطه از زمين و هر جايي كه هستيد به همين اندازه كه با چشماني كاملاً باز شاهد زندگي و بازي‌هاي رنگارنگ آن باشيد، كافي است!

اين موضوع در ارتباط با گوش دادن هم صدق مي‌كند!
تمامي راز مراقبه در همين دو نكته خلاصه شده است:
“شاهد بودن و گوش دادن”
اگر بتوانيم چگونه ديدن و چگونه شنيدن را بياموزيم…

شیخ من

دوشنبه, 2 دسامبر, 2013

شیخ من،ای رهنمای سیر من سوی خدا

ای طریقت را نشان و ناظر و هم رهنما

ای میان لعن و نفرین و گزند همسر ناسازگار

بردبار و صابر و خاموش و دور از هر ریا

ای پذیرای همه رنج جهان و درد دیگر مردمان

ای معطر کرده ملک جان عارف و دیوانگان

گرد فقری از وجود آشنا با مالک هردو جهان

بر وجود این گنهکار حزین و عاصی و باطل فشان

بوالحسن من عاصی ام،من غافلم،من گم شدم

نیم نگاهی کن مرا، این مرده رایاری نما،راهم نما

عارفانه ها 49

یکشنبه, 22 سپتامبر, 2013

منصور حلاج عادت داشت برای جزامی ها غذا ببره.

یک روز ماه رمضان کمی غذا برایشان بود.ظهر بود و جزامی ها در حال غذا خوردن بودند.غذا که نه،ته منوده غذای دیگران که از داخل زباله ها پیدا کرده بودند.

جزامی ها به منصور بفرما می زنند.حلاج پای سفره اونها می نشینه.یکی از جزامی ها می پرسه:تو چطور از ما نمی ترسی؟دوستای تو چندششون می شه که حتی از کنار ما بگذرند،چه برسه به اینکه با ما همسفره هم بشند!

حلاج می گه:خوب اونها روزه هستند و برای همینه که از خونه درنمیاند و غذا هم نمی خورند.

جزامی باز می پرسه:پس تو که انقدر پارسا و عارفی چرا روزه نیستی؟

و حلاج می گه:امروز نشد روزه بگیرم دیگه!

چند لقمه ای با اونها غذا می خوره و با تشکر از اونها ترکشون می کنه.

موقع افطار،منصور در حالی که غذا به دهان می گذاشت،دعا کرد که خدا روزه اش را قبول نماید.

پرسیدند:موقع ظهر تو را در محله جزامی ها در حال غذا خوردن دیدیم.حالا دعای افطار می خوانی؟

گفت:روزه من برای خداست.او می دونه که من اون چند لقمه را از روی هوس و گناه نخوردم.

فکر می کنید از نظر خدا،دل بنده اش را می شکستم روزه ام باطل می شد یا با خوردن اون چند لقمه!؟