برچسب ها بـ ‘عابد’

مقالات 64

یکشنبه, 11 سپتامبر, 2016

3 – تقلید از علما یا عارفان یا…….
تعدادی از مرحله فوق هم می گذرند اما در معامله با خدا،ریا می کنند،یا در خوشبینانه ترین حالت سعی می کنند با تقلید از الگوهای موفق ذهنی خود به همان درجات و مقامات برسند!و خلاصه با آفریننده خود یکرو و صادق نیستند.
این دسته از آدمیان اشکال مختلفی(بر اساس مد و مطلوبیت عامه )به خود می گیرند.از عابد و زاهد و صوفی و عارف گرفته تا دانشمند و محقق و……،اما همه در یک ویژگی مشترکند:بدلی بودن، حال از روی غفلت یا آگاهانه !
مولانا در حکایتی حال و روز و سرانجام اینگونه افراد را در رابطه با خدا،به زیبایی تمام بیان می کند:
“مسافری به خانقاهی وارد می شود و خر خود را به خادم می سپرد.صوفیان که فقیر بودند خر او را می فروشند و غذا می خرند و بساط شام و مهمانی برپا می کنند و در ضمن سماع،این تصنیف را می خوانند که:خر برفت و خر برفت.
خر برفت و خر برفت آغاز کرد
زین حراره جمله را انباز کرد
زین حراره پای کوبان تا سحر
کف زنان خررفت و خررفت ای پسر
مسافر هم همراه با صوفیان در این بزم سماع شرکت داشت و همین تصنیف را همراه آنان و با حرارت می خواند.
از ره تقلید آن صوفی همین
خر برفت آغاز کرد اندر حنین
سپس مهمانی تمام شد و هرکس به جایی رفت.صوفی مسافر به سراغ خادم آمد تا خر خود را واستاند و برود.خادم گفت:چه؟ خر؟ مگر خر را نفروخته و لوت نخریده ایم و شما نخورده اید؟
مسافر که از قضیه بی خبر بود با خادم به نزاع برخاست و گفت:نه،من خر را به تو سپرده بودم.چرا مرا مطلع نکردی؟
خادم گفت: هربار که آمدم تو را مطلع کنم،دیدم تو بلندتر از هرکس دیگر می خوانی که خر برفت و خر برفت!
تو همی گفتی که خر رفت ای پسر
از همه گویندگان با ذوق تر
بازمی گشتم که او خود واقف است
زین قضا راضی است،مرد عارف است”
به یقین این حال همه کسانی است که سرمایه خود را(خر) که می توانند صرف رسیدن به هدف نمایند،در اختیار اهل دنیا(صوفیان گرسنه) قرار می دهند و خود نیز همراه آنان به غارت این سرمایه می پردازند و چون هنگام ادامه راه و طریق می رسد،خود را بی سرمایه لازم برای این کار می یابند.کسی که مدام آموزه های مذهبی یا عرفانی و بطور کلی روحی و معنوی را بی اطلاع و کورکورانه یا از روی ریا(برای میانبر زدن در رسیدن به هدف)تکرار می کند،در معرض شدیدترین خطرهاست.به این شخص در دادگاه وجدان یا قیامت گفته خواهد شد که تو که خود مدام این اصول اخلاقی را تکرار می کردی.از تو انتظار می رفت که حقیقت را بدانی و بدان عمل کنی.

ما توبه شکستیم!

دوشنبه, 8 دسامبر, 2014

ما توبه شکستیم
رفتیم و به میخانه نشستیم
بر موعظه زاهد و عابد ،کمر عقل شکستیم
چون باز ز بند و می و میخانه برستیم
صد عهد دگر با کرم یار خطاپوش ببستیم
باز توبه شکستیم
باز عهد ببستیم
صدبار دگر گر شود این دایره تکرار
هرگز نشود خسته خدایی که تورا خلق نموده است
تنها طلبش از تو بود خالصی دل
دوری ز ریا و دغل و حیله و تزویر
او مشتری صدق و صفای دل بنده است
ارباب کرم،چشمه بخشندگی و رحم تمام است
او رحمت عام است
او رحمت عام است

سگ و عابد

چهار شنبه, 19 اکتبر, 2011

عابد خداپرستی بود که در دل کوه با خدا راز و نیاز می کرد.آن قدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا به فرشتگانش امر کرد ،هر شب برایش طعام بهشتی ببرند و او را اینگونه سیر نمایند.

بعد از هفتاد سال،روزی خداوند به فرشتگانش گفت:امشب برای او طعام نبرید.بگذارید امتحانش کنیم!

آن شب عابد هرچه منتظر غذا شد،خبری نشد،تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد.طاقتش تمام شد و از کوه پایین آمد و به خانه آتش پرستی که در دامنه کوه،منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد.آتش پرست سه قرص نان به او داد و عابد به سمت عبادتگاه خود حرکت کرد.

سگ نگهبان خانه آتش پرست به دنبالش دوید و جلوی او را گرفت.مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگرددو بگذارد او به راهش ادامه دهد.سگ نان را خورد و دوباره جلوی او را گرفت.مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و به راهش ادامه داد،اما سگ دست بردار نبود و نمی گذاشت او به راهش ادامه دهد.مرد عابد با عصبانیت قرص سوم را هم جلوی او انداخت و گفت:ای حیوان!تو چه بی حیایی؟صاحبت قرص نانی به من داد اما تو نگذاشتی ببرم.

به اذن خدای عز و جل،سگ به سخن آمد و گفت:من بی حیا نیستم.من سالهای سال سگ در خانه مردی هستم،شبهایی که به من غذا داد پیشش ماندم،شبهایی که مرا از خانه راند،تا صبح پشت درش نشستم…..تو بی حیایی،تو که عمری هر شب خدایت غذایت را برایت فرستاد و هرچه خواستی عطایت کرد،یک شب که غذایی نرسید،فراموشش کردی و از او بریدی و برای رفع گرسنگی ات به در خانه غیر آمدی و طلب نان کردی…….

کرامت

سه شنبه, 7 ژوئن, 2011

آورده اند كه در مجلس شيخ ابوالحسن خرقاني (عارف قرن پنجم) سخن از كرامت مي رفت و هر يك از حاضران چيزي مي گفت. شيخ گفت: كرامت چيزي جز خدمت خلق نيست. چنان كه دو برادر بودند و مادر پيري داشتند. يكي از آن دو پيوسته خدمت مادر مي كرد و آن ديگر به عبادت خدا مشغول مي بود. يك شب برادر عابد را در سجده، خواب ربود. آوازي شنيد كه برادر تو را بيامرزيدند و تو را هم به او بخشيدند. گفت: من سالها پرستش خدا كرده ام و برادرم هميشه به خدمت مادر مشغول بوده است، روا نيست كه او را بر من رجحان نهند و مرا به او بخشند.

ندا آمد:

آنچه تو كرده اي خدا از آن بي نياز است و آنچه برادرت مي كند، مادر بدان محتاج.

“نامه‌ي دانشوران”