برچسب ها بـ ‘طعنه’

از فروغ فرخزاد

دوشنبه, 18 ژانویه, 2016

بر روی ما نگاه خدا خنده میزند

هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم

زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش

پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود

بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا

نام خدا نبردن از آن به که زیر لب

بهر فریب خلق بگویی خدا خدا

ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع

بر رویمان ببست به شادی در بهشت

او میگشاید … او که به لطف و صفای خویش

گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت

طوفان طعنه خنده ما زلب نشست

کوهیم و در میانه دریا نشسته ایم

چون سینه جای گوهر یکتای راستیست

زین رو به موج حادثه تنها نشسته ایم

ماییم … ما که طعنه زاهد شنیده ایم

ماییم … ما که جامه تقوا دریده ایم

زیرا درون جامه به جز پیکر فریب

زین راهیان راه حقیقت ندیده ایم

آن آتشی که در دل ما شعله میکشد

گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود

دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق

نام گناهکاره رسوا نداده بود

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان

در گوش هم حکایت عشق مدام ما

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است در جریده عالم دوام ما

کوچه مردها 111

چهار شنبه, 17 جولای, 2013

عضویت در کتابخانه برای من دنیای تازه ای ایجاد کرد.هفته ای یک بار با رفتن به آنجا کتاب قبلی را می دادم و کتاب جدیدی را به امانت می گرفتم.به این ترتیب هر هفته با هزینه کردن چها ریال(بهای بلیط رفت و برگشت با اتوبوس)کتابی جدید در دسترسم بود.دومین کتابی که به امانت گرفتم و خواندم کتاب”نادر فاتح دهلی” بود.آن هم مثل کتاب سه یار دبستانی داستانی بسیار جالب و جذاب بود.نمی توانستم بدون وقفه آنها را نخوانم.به هر دلیلی کنارش می گذاشتم،آنقدر ذهنم درگیر داستانش می شد که بلافاصله و در اولین فرصت دوباره برای خواندن بقیه کتاب سراغش می رفتم.معمولا کتاب را دو سه روزه تمامش می کردم اما به علت نداشتم پول بلیط اتوبوس ،هفته ای یک بار بیشتر نمی توانستم به کتابخانه بروم.بیش از یک کتاب هم به امانت نمی دادند و من خیلی از این بابت دلخور بودم که دوستم یوسف خبر فوق العاده خوشحال کننده ای به من داد.در خیابان هاشمی و در همان محوطه مدارس محله یک مرکز جدید کانون پروش فکری تاسیس شد و کتابخانه ای در آنجا شروع به کار کرد. انگار دنیا را به من دادند.به سرعت و با نامه ای از کتابخانه قبلی و با همان کارت قدیمی(تنها با خوردن مهر این کتابخانه بر روی آن)عضو اینجا شدم و به این ترتیب هرروز یکی دو ساعتی را در کتابخانه محله خودمان می گذراندم و از برنامه های دیگر آنجا مثل خواندن کتاب توسط کارمندان آنجا برای همه بچه های حاضر در ساعات خاصی یا شرکت در مسابقات مختلف آنجا هم استفاده می کردم.

واقعا راضی بودم و تقریبا همیشه در حال مطالعه و پدر و مادرم هم با توجه به اینکه درس و نمراتم هم همچنان خوب بود،خیلی از این امر خوشحال و راضی بودند.

این واقعه مرا از بسیاری از آلودگی های محله نجات داد و با دنیایی از لذت مطالعه آشنا کرد،هرچند که در محله یواش یواش به عنوان بچه درسخون و آقای پروفسور و …….ملقب می شدم و مایه طعنه و مسخره اکثریت بچه ها که اینجور وقت گذراندن را فوفول بازی می دانستند!

ای کعبه

دوشنبه, 8 اکتبر, 2012

ای کعبه ، منم صدای دلسوخته ها

آتش به دلی چو من ، ندیده است خدا

این پرده که گرد توست ، می دانی چیست ؟

دود دل من طواف کرده است تو را

 

دست همه سنگ طعنه و صد رنگی ست

سهم من و تو:شکستگی،دلتنگی ست

ای دل،قدم خیال بر می داری

برگـــرد،که خانه ی خدا هم ســـنگی ست

 

شک ، پنجره ای بروی دنیا وا کرد

شک ، آن لغت غریب را معنا کرد

شک ، خیر ه به زندگی ، حقیقت را هم

بین همه ی  دروغ ها ، پیدا کرد

 

 

در ساعت من ،حکایتی ناپیداست

در ساعت من، قطره هزاران دریاست

این عقربه ها که گرد هم می چرخند

انگار یکی شمس، یکی مولاناست

 

ایرج زبردست

شعری از دکتر رفیع در مورد بایزید بسطامی

چهار شنبه, 26 ژانویه, 2011

بایزیدا آمدم کز باده‌ات ساغر زنم

 از شرار جذبه‌ات بر جان خود آذز زنم


خاک کویت را که هست آئینه‌ی صاحبدلان

 با سر مژگان بروبم طعنه بر گوهر زنم


ساز فطرت در دلم آهنگ شیدائی زند

 کی توانم این نوا در پرده‌ی دیگر زنم


مسلک عرفان ز کردار تو والائی گرفت

 سالک این ره شدم تا خیمه در اختر زنم


معنی معراج روحت «حکمت اشراق» بود

 ز اشتیاق است اینکه در کوی تو بال و پر زنم


قبله‌ی اهل خرد بسطام آتش سینه است

 آمدم تا بوسه بر آن خاک پر زیور زنم


پهنه‌ی اندیشه‌ام روشن‌ شد از انوار آن

 چشم دل روشن شود گر سر بر آن مجمر زنم


سرزمین «کومش» از فیض وجودت شد بهشت

 سر بدرگاه تو سایم کز فلک سر بر زنم


شعله‌ها خیزد ز جانم در طواف کوی دوست

 زان «رفیعم» کز ارادت حلقه بر این در زنم