برچسب ها بـ ‘طرفه العین’

آخرالزمان 18

یکشنبه, 30 دسامبر, 2018

بعد از مرگ عیسی و رستاخیز صعود او، این آینده نزدیک طبعاً به آینده دورتری، یعنی به بعد از رجعت ، و به زمانی که هنوز بعضی از شاگران او زنده خواهند بود موکول شد: «هر آینه به شما می‌گویم بعضی از ایستادگان در اینجا می‌باشند که تا ملوکت خدا را که به قوت می‌آید نبینند ذائقه موت را نخواهد چشید» (مرقس، ۱:۹؛ متی، ۲۸:۱۶؛ لوقا، ۲۷:۹). گاهی نیز از رجعت او در آینده‌ای بسیار دور، پس از ظهور مسیحان دروغین و وقوع جنگها و قحطها و حوادث دیگر، سخن می‌رود (متی، ۳:۲۴ـ۲۴) و در مواردی دیگر به آینده‌ای نامعلوم، که هیچ‌کس جز خداوند (پدر) از آن آگاه نیست اشاره می‌شود (مرقس، ۳۲:۱۳؛ متی، ۳۶:۲۴ و ۱۳:۲۵). به گفته پطرس رسول (۹:۳) این تأخیر نشانه رحمت الهی است و نباید موجب شک و تردید شود؛ زیرا که خداوند به بندگان خود مهلت داده است تا توبه کنند و از گناه پاک شوند.
۳٫ رجعت عیسی و آغاز روز بزرگ و داوری نهایی، واقعه‌ای است ناگهانی و هیچ علامتی از وقوع آن خبر نمی‌دهد (مرقس، ۳۵:۱۳۳؛ متی، ۱:۲۵ـ۱۳؛ لوقا، ۳۵:۱۲ـ۴۶): «کمرهای خود را بسته، چراغهای خود را افروخته بدارید… مستعد باشید، زیرا در ساعتی که گمان نمی‌برید پسر انسان می‌آید» (لوقا، ۳۵:۱۳ـ۴۰)؛ «ملکوت خدا با مراقبت نمی‌آید… زیرا چون برق که از یک جانب زیر آسمان لامع شده تا جانب دیگر زیر آسمان درخشان می‌شود، پسر انسان در یوم خود همچنین خواهد بود» (لوقا، ۲۰:۱۷ـ۲۴)؛ «در لحظه‌ای، در طرفه‌العینی، به مجرد نواختن صور اخیر، زیرا کرنا صدا خواهد داد و مردگان بی‌فساد برخواهند خاست و ما متبدل خواهیم شد» (رساله اول پولس به قرنتیان، ۵۱:۱۵ ـ۵۲).

مهاجرت 2

چهار شنبه, 17 ژانویه, 2018

تجربه‌ی ژاپنِ بعد از جنگ جهانی دوم هم بی‌شباهت به تجربه‌ی آلمان نیست.
چنین اتفاقاتی اما، اگر برای ایران ما افتاده بود، هیچ بعید نبود جمعیت کشور به طرفه‌العینی نصف شود؛ عده‌ای بلاهت یا حماقت سایر هموطنان را بهانه می‌کردند و می‌رفتند جایی که آدم‌هایش باشعورتر، آسمانش آبی‌تر و درخت‌هایش سبزتر باشد، عده‌ای جان خودشان را بهانه می‌کردند، عده‌ای آینده‌ی فرزندان‌شان را، عده‌ای کوتاه بودن سقف‌ها را، عده‌ای آلودگی آب و هوا را، عده‌ای آلودگی «آب و هوا» را، عده‌ای حجاب اجباری را، عده‌ای کشف حجاب اجباری را، عده‌ای یکبارگیِ تجربه‌ی زندگی و -«منطقی باشیم خب!»- لزوم برخورداری از رفاه و آرامش و آسایش و فلان و فلان را که قرار بود به محض ورود به سرزمینی دیگر در همان فرودگاه مثل تاج گلی به گردن‌شان آویخته شود، و خلاصه هرکس بهانه‌ای مناسب برای نماندن و مشارکت نکردن دست‌وپا می‌کرد. هرچه باشد، مشت نمونه‌ی خروار است، هروقت اوضاع و احوال مملکت کمی کشمشی شده، سیل مهاجران بوده که روان شده. ماجرای امروز و دیروز هم نیست که بشود سردستی ربطش داد به سبک زندگی معاصر و کمرنگ شدن مرزها و انترناسیونالیسم و گلوبالیزیشن و چیزهایی از این دست. پانصد سال پیش هم آش بوده همین و کاسه همین؛ مگر شاعران ایرانی فرار مغزها نکردند و راهی هند نشدند؟ گفتم «فرار مغزها»، و شوخی بی‌مزه‌ی «فرار مغزها و قرار (ماندن) بی‌مغزها» به یادم آمد. «فرار مغزها» به نظرم اصلاً عبارت درست و مناسبی نیست. «فرار» تا حدی بار منتقدانه دارد، این درست، اما کیست که دوست نداشته باشد «مغز» باشد. چنین عبارتی -«فرار مغزها»- این سوءتفاهم را به وجود می‌آورد که هرکس رفت، حتما «مغز» است -مغزی بزرگ که سقف کوتاه وطن لیاقتش را ندارد- و آن‌ها که مانده‌اند، لابد…
ماندن…

گاه ماندن و در نشیب دره سر به سنگ زدن، هم شرافتمندانه‌تر است و هم تاثیرات بزرگ‌تر و ماندگارتری به دنبال دارد