برچسب ها بـ ‘طبل’

کوچه مردها(51)

یکشنبه, 12 فوریه, 2012

 

قبلا برایتان از مسابقات فوتبال محلات و والیبال تیغی و…..نوشته بودم.اما یکی از مسابقات دوره ای را نگاه داشتم تا جداگانه و مفصل تر در موردش بنویسم.

سالی یک بار مسابقات والیبال مدارس برگزار می شد که حدود یک ماهی طول می کشید.بر ای مدارس این امر بسیار اهمیت داشت و قهرمان شدن هر مدرسه در تهران باعث معروف شدن آن مدرسه می شد ،به همین خاطر بچه هایی که والیبالشان خوب بود،ارج و قربی داشتند و مدارس با منت از آنها ثبت نام می کردند.اینگونه بچه ها هم معمولا دسته جمعی و تیمی به مدرسه ای می رفتند و ثبت نام می کردند.

تمامی محلات غرب تهران در این یک ماه حال و هوای خاصی داشتند و انگار که در حال حاضر مسابقات جام جهانی برگزار می شود.بالاخره هرکدام از این بچه ها اهل یک محله بودند و برای خود دوستان و خانواده ای و وابستگانی داشتند.همین کافی بود که سالن مسابقات همیشه کاملا پر باشد و بیرون در هم عده زیادی در حال التماس برای ورود به سالن باشند.حالا کل کل محلات برای یکدیگر بماند.بوق و طبل و سایر وسایل تشویق هم بیداد می کردند.

معمولا مسابقات در سالن ورزش دبیرستان دکتر هشیار برگزار می شد که اگر چه این سالن متعلق به آموزش و پرورش منطقه بود اما بعلت اینکه نگهداری آن به عهده این دبیرستان بود،انگار آنها در خانه خود بازی می کردند.تیم بسیار خوبی بود و مربی داشتند به اسم آقای سرور.پیرمردی بود که بسیار شیک می پوشید و همیشه دستمال گردن می بست و روحیات ژنرال های نظامی را داشت و بسیار دقیق و سختگیر بود اما چون لهجه غلیظ گیلانی داشت و در موقع انجام مسابقه تیمش هم چنان هیجان زده می شد که با هر سرویس یا آبشار بازیکنانش بی اختیار پای چپش به بالا پرتاب می شد و به جای خود برمی گشت،بسیار هم باعث انبساط خاطر همه می شد.به طور کلی همه دوستش داشتند و بسیار به او احترام می کردند.

همیشه یکی از امیدهای قهرمانی دبیرستان دکتر هوشیار بود اما امیدهای دیگر قهرمانی با توجه به جابجا شدن هر ساله بازیکنان خوب به مدارس مختلف هر سال تغییر می کرد و خلاصه اینکه چنان شور و هیجانی در طول این مسابقات حاکم می شد که در پایان این دوره مسابقات خیلی از بچه ها گلویشان گرفته بود و صدایشان به سختی درمی آمد!

اگر در ادامه این تورنمنت ها در سالهای بعدی زندگی جوانان هم توسط سازمان ورزش وقت بطور سیستماتیک ،تحت پوشش و حمایت قرار می گرفتند،مسلما ورزش ما در سطح بین المللی جلوه های زیادی داشت .اما افسوس…….

اکثر این بچه ها چون گل های خودروی زیبا و معطر به سرعت پژمرده می شدند و در فسادهای جاری محلات پرپر می شدند.

کوچه مردها(31)

یکشنبه, 27 نوامبر, 2011

دو سه روز قبل از رسیدن ماه محرم،جوانهای محل با بیرق سیاه به درخانه ها مراجعه می کردند و درخواست کمک برای برگزاری مراسم محرم را می کردند.

پول،قند و شکر،پارچه های سیاه و سفید و……. از جمله چیزهایی بودند که در این مراجعات جمع می کردند که از دریافت پول بیشتر از هر چیز دیگری خشنود می شدند،چون دستشان برای خرید کمبودها کاملا باز می شد.البته در شبهای برگزاری مراسم درون تکیه بیشتر از این کمک های نقدی برخوردار می شدند.

محوطه ای را برای برپا کردن تکیه (ترجیحا زمینی که سه طرفش دیوار باشدة)انتخاب می کردند و با تیرک های چوبی و پارچه های سیاه و ساده یا منقش به اشعاری در وصف امام حسین و یارانش ،آنجا را به نحو بسیار زیبا و تحسین برانگیزی آماده برگزاری مراسم می نمودند.

با فرش هایی که از مردم قرض می گرفتند و خود مردم هم در این مورد نذر داشتند که فرشهایشان در ایام عزاداری محرم زیر پای سینه زنان باشد و وسایل هیئت که در انبار آقای شهیدی بود (که در این ایام طبل و سنج و پرچم ها با تیرک های چوبی متعلق به آنها هم از انبار خارج و به تکیه منتقل می شدند) همه چیز مهیای عزاداری شایسته سرور شهیدان می شد.

در تکیه هم مسئولیتها معلوم و توزیع شده بود.در میان ما بچه ها آن که طبل یا سنج می زد ،به همه فخر می فروخت و بقیه سعی می کردیم که هرطور شده وظیفه حمل یکی از پرچم ها را بعهده داشته باشیم.پنج شب اول دهه ماه محرم سینه زنی و عزاداری درون تکیه ها برگزار می شد و محوطه آقایان با پرده ای از محوطه خانم ها جدا می شد.تا مدتها نمی فهمیدم چرا پسرهای جوان محله برای چای بردن و پخش کردن در قسمت زنانه انقدر باهم بحث و دعوا دارند!نوحه خوان تکیه از سر شب نوحه ای را دم می گرفت و آن قسمتهایی را که جمعیت باید در جوابش می گفتند ،آنقدر تکرار می کرد تا همه یاد بگیرند و از ساعت هشت و نه شب مراسم با قران خواندن شروع و سپس نوجه آرامی را آغاز می کردند که معمولا با شعر:این حسین کیست که جانها همه دیوانه اوست،یا شعر غم مرگ برادر را برادر مرده می داند،شروع می کردند و یواش یواش اوج می گرفتند و نوحه اصلی شروع می شد که در این زمان به خواهش نوحه خوان همه می ایستادند و شکل مرتبی به صفها می دادند و سینه زنی با نظم و شور و حال خاصی شروع می شد.هرچه جلوتر می رفتیم،شور و حال سینه زنان بیشتر می شد و در اواخر خیلی از پیرها و مردهای جوان پیراهن های خود را در می آوردند و در حالی که چراغها را هم خاموش کرده بودند به شدت با دو دست بر سینه های لخت خود می کوبیدندو بالا و پایین رفتن های دستها و صدای برخورد دست ها بر سینه چنان هیبت و جذبه ای به مجلس می داد که صدای شیون زنان از آن طرف پرده و از خود بیخود شدن بعضی از مردان و به سر و صورت کوبیدنشان خون  را در رگ های حتی ما بچه ها به جوش می آورد و همه در نهایت آنقدر حسین حسین می کردند تا بی رمق می شدند و در این حال بود که نوحه خوان ضرب آهنگ نوحه خود را به شعری ملایم و آوازی فرم،تغییر می داد و با اشاره دست از همه می خواست تا بنشینند و این زمانی بود که در حالی که سینه زنان یا در حال پوشیدن پیراهن های خود بودند یا در حال پاک کردن صورتشان از اشک و یا بعضی هنوز در بغض ظلمی که بر امامشان شده بود ،در تفکر بودند و در همین لحظات بود که حاج آقا عرفانی که بعدا امام جماعت مسجد سیدالشهدا شد ،ایستاده از مردم می خواست که در این لحظات بیاندیشند که حسین(ع)چرا قیام کرد و برای چه جنگید و چرا خود و خانواده اش را در این راه قربانی نمود.بعد ها فهمیدم که با توجه به محدودیت های شدید رژیم حاکم غیر مستقیم به ما درس ایستادگی در برابر ظلم را می داد.روحش شاد.

در پنج شب دوم ،دسته سینه زنی با شکل و نظم خاصی بصورت متحرک در کوچه های مختلف محلات می گشت و نوحه خوانان به تکیه های دیگر می رفتیم و پس از چند دقیقه سینه زنی و نوحه خوانی در آن تکیه همین کار را ادامه می دادیم و به تکیه بعدی می رفتیم.اوج این عزاداری ها هم در شب های تاسوعا و عاشورا و روز عاشورا بود که دسته ها در هم می آمیختند و همه بر سر و روی خود می زدند و همه جا شربت و نهار و شام می دادند و همه میهمان امام حسین بودند.و عصر روز عاشورا هم مراسم شام غریبان ،همراه با نمایش آتش زدن خیمه ها و به اسیری بردن زنها و بچه های حرم حسینی همه را اشکریزان به خانه های خود روانه می کرد.

یاد حسین(ع) و سردار و برادر با وفایش عباس تا دنیا دنیاست دلهای عاشقانش را به آتش می کشد.

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

یادگاری که در این گنبد دوار بماند