برچسب ها بـ ‘طالب’

تصویر نوشته 108

سه شنبه, 19 فوریه, 2019

مقالات 99

یکشنبه, 2 جولای, 2017

عشق در عرفان 2

2. عشق در بازگشت و معاد
عشق عرفانی، یک عشق دو سره است که«یحبهم و یحبونه» چنانکه دیدیم همین عشق حق به جمال خویش، عامل تجلی وی ودر نتیجه عامل پیدایش جهان است. و عشق همانند وجود، از ذات حق به عالم سرایت کرده است. البته عشق علت، در مرحله ی اول به ذات خویش است و ذات علت،عینأ همان کمال ذات معلول است و ذات معلول لازم ذات علت است. پس عشق به ملزوم، همان عشق به لازم است، پس هر علتی نسبت به معلول خود عشق دارد و از این طرف هم، هر موجودی عاشق ذات و کمالات ذات خویش است و کمال وجودی هر معلولی، همان مرتبه ی وجودی علت اوست، پس هر معلولی عاشق علت خویش است و چنانکه وجود دارای مراتب مختلف است از واجب الوجود تا اضعف موجودات عالم، عشق هم دارای مراتبی است از عشق ضعیف ترین مرحله ی هستی تا عشق واجب الوجود. پس هر موجودی طالب کمال خویش است و هر مرتبه ی پایین طالب مرحله ی بالاتر از خویش است و چون بالاترین مرتبه ی هستی ذات حضرت واجب الوجود است،پس معشوق حقیقی سلسله ی هستی، ذات مقدس حضرت حق است،چنانچه در بیان جامی گذشت.
پس همین عشق به کمال و عشق به اصل خویش، عامل و محرک نیرومند حرکت و سیر همه ی پدیده ها و از جمله انسان است.
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش                               باز جوید روزگار وصل خویش
مرحوم جلال الدین همایی گوید:
«همین جاذبه و عشق ساری غیر مریی است که عالم هستی را زنده و برپا نگه داشته و سلسله ی موجودات را به هم پیوسته است. به طوری که اگر در این پیوستگی و به هم بستگی سستی و خللی روی دهد، رشته ی هستی گسیخته خواهد شد و قوام و دوام از نظام عالم وجود، رخت بر خواهد بست.»
«دور گردون ها ز موج عشق دان                                       گر نبودی عشق بفسردی جهان
کی جمادی محو گشتی در نبات                                       کی فدای روح گشتی ، نامیات»

مقالات 77

یکشنبه, 18 دسامبر, 2016

حدود شش 6 ماه از این ماجرا نگذشت که زرگر به خط پایان خوشی های خود رسید و حکیم زهری برای او ساخت و به خوردش داد. سرانجام زرگر مست از غرور مال و منال به شعوذه ی خیال ، جان باخت.
بعد از آن از بهر او شربت بساخت
تا بخورد و پیش دختر می گداخت
خون دوید از چشم همچون جوی او
دشمن جان وی آمد روی او
با رفتن زرگر از دنیا، آن همه عشق و دلبستگی کنیزک به او نیز در دلش سرد و خاموش گردید.
عشق هایی کز پی رنگی بود
عشق نبود،عاقبت ننگی بود
زان که عشق مردگان پاینده نیست
زان که مرده سوی ما آینده نیست
عشق آن زنده گزین،کو باقی است
کز شراب جان فزایت ساقی است
به این ترتیب در فرجام این قصه، دوباره پادشاه و کنیزک باهم و برای هم ماندند.”
رمز گشایی شخصیت های قصه را می توان اینگونه بیان نمود که :
1) پادشاه : رمز روح معنوی ، روح قدسی و سلطان روح است .
2) کنیزک : رمز جسم مادی و قفس تن و نفس حیوانی تواند بود.
3) طبیبان : رمز مدعیان بی خبر و نا آگاه از اسرار عشق و حقیقت ، علمای ظاهر بین.
4) حکیم : رمز پیر راز آشنا و راهنمای حقیقی و آگاه به اسرار عشق.
5) رسولان : رمز قوای ادراک و دریافت و عقل و فهم.
6) زرگر : رمز نفس مادی که طالب حطام دنیایی و پیرو هوا و هوس است .

چه کنم؟

دوشنبه, 28 دسامبر, 2015

من که در وحشت این زندگی و روز و شبش
به هزار شاخه و هر خار و خسی آویزم
من که در حسرت فردا و دو صد روز دگر
دلق صد رنگ ریا،بر سر هر دون و دنی می ریزم
من که در خواب شبانه،به دو صد طرفه و مکر
نقشه ها می تنم اندر دل پر حیله و آنگه خیزم
کاش نقشی ز خدا در دل من مهمان بود
روز موعود،چه خاکی به سر خود ریزم؟
چون که او طالب احوال ضعیفان گردد
به چه حال گردم و از شرم کجا بگریزم؟

چه کنم؟

دوشنبه, 19 ژانویه, 2015

من که در وحشت این زندگی و روز و شبش
به هزار شاخه و هر خار و خسی آویزم
من که در حسرت فردا و دو صد روز دگر
دلق صد رنگ ریا،بر سر هر دون و دنی می ریزم
من که در خواب شبانه،به دو صد طرفه و مکر
نقشه ها می تنم اندر دل پر حیله و آنگه خیزم
کاش نقشی ز خدا در دل من مهمان بود
روز موعود،چه خاکی به سر خود ریزم؟
چون که او طالب احوال ضعیفان گردد
به چه حال گردم و از شرم کجا بگریزم؟

کجا بگریزم؟

دوشنبه, 23 سپتامبر, 2013

من که در وحشت این زندگی و روز و شبش

به هزار شاخه و هر خار و خسی آویزم

من که در حسرت فردا و دو صد روز دگر

دلق صد رنگ ریا،بر سر هر دون و دنی می ریزم

من که در خواب شبانه،به دو صد طرفه و مکر

نقشه ها می تنم اندر دل پر حیله و آنگه خیزم

کاش نقشی ز خدا در دل من مهمان بود

روز موعود،چه خاکی به سر خود ریزم؟

چون که او طالب احوال ضعیفان گردد

به چه حال گردم و از شرم کجا بگریزم؟

عاشقانه ها 39

یکشنبه, 27 ژانویه, 2013

اگر بسته عشقی خلاصی مجوی که عشق آتش سوزان است وبحری بی پایان است، هم جان است و هم جان را جانان است و قصه بی پایان است و عقل از درک وی حیران است و از دریافت وی ناتوان است.

هدایت همه درد است و نیاز، نهایت همه ناز است و کشف راز. عشق اگر خاموش باشد دل را ازغیر خودش پاک کند و اگر بخروشد وی را زیر و زبر کند و از قصه او همه شهر و کوی را خبر کند. محبت حب را سوزد نه محبوب را و عشق طالب را سوزد نه مطلوب را.

عاشق نبود هر آنکه با جان باشد                جان را چه خطر بود چو جانان باشد

در عشق همیشه عهد و پیمان باشد           گه این باشد به عشق و گه آن باشد

ای عاشق دل سوخته اندوه مدار                   روزی به مراد عاشقان گردد کار…

خواجه عبدالله انصاری

عاشقانه ها 11

یکشنبه, 1 جولای, 2012

اگر بسته عشقی،خلاص مجوی و اگر کشته عشقی،قصاص مجوی که عشق،آتشی سوزان است و بحری بی پایان.هم جان است و هم جان را جانان است و قصه بی پایان است و درد بی درمان است و عقل در ادراک وی حیران است،و دل از دریافت وی ناتوان است و عاشق،قربان است.

عشق درد نیست ولی به درد آرد.بلا نیست ولیکن بلا را به سر مرد آرد.چنان که علت حیات است،همچنان سبب ممات است.هر چند مایه راحت است،پیرایه آفت است.محبت،محب را سوزد نه محبوب را و عشق،طالب را سوزد نه مطلوب را.

 

خواجه عبدالله انصاری