برچسب ها بـ ‘ضمیر’

وطن کجاست؟

دوشنبه, 30 دسامبر, 2019

این وطن، مصر و عراق و شام نیست
این وطن، شهریست کان را نام نیست
زانکه از دنیاست، این اوطان تمام
مدح دنیا کی کند خیر الانام
حب دنیا هست رأس هر خطا
از خطا کی می‌شود ایمان عطا
ای خوش آنکو یابد از توفیق بهر
کاورد رو سوی آن بی‌نام شهر
تو در این اوطان، غریبی ای پسر
خو به غربت کرده‌ای، خاکت به سر
آنقدر در شهر تن ماندی اسیر
کان وطن، یکباره رفتت از ضمیر
رو بتاب از جسم و، جان را شاد کن
موطن اصلی خود را یاد کن
زین جهان تا آن جهان بسیار نیست
در میان، جز یک نفس در کار نیست
تا به چند ای شاهباز پر فتوح
باز مانی دور، از اقلیم روح؟
حیف باشد از تو، ای صاحب هنر
کاندرین ویرانه ریزی بال و پر
تا به کی ای هدهد شهر سبا
در غریبی مانده باشی، بسته پا؟
جهد کن! این بند از پا باز کن
بر فراز لامکان پرواز کن
تا به کی در چاه طبعی سرنگون؟
یوسفی، یوسف، بیا از چه برون
تا عزیز مصر ربانی شوی
وا رهی از جسم و روحانی شوی
شیخ بهایی

نقد و تحلیل جباریت 6

یکشنبه, 18 آگوست, 2019

نكته اين جاست كه انسان وقايع و حوادث نيك و بد را مشاهده مي كند و از كنارشان ميگذرد. اما تجربة يك امر، چيز ديگري است، چرا كه انسان آن را به طور شخصي انجام مي دهد و از آن درس مي گيرد. وانگهي مشاهدات هرگز به طور قطعي بر چيزي دلالت نمي كنند. چرا كه مشاهدة يك امر يكسان، در آدم هاي مختلف، تجارب مختلفي را شكل مي دهد. حالا مي توان به روشني فهميد كه چرا تأثير برخي تجارب ومشاهدات متحول كننده مانند جنبش هایي كه به خون ميليون ها نفرآغشته اند، اين قدر زودگذر است.
اكنون بهتر مي توان اين نكته را درك كرد كه چرا موارد هشداردهندة خاطرات و مشاهدات تاريخي، فقط براي كساني هشداردهنده بوده است كه في نفسه به چنين اخطارهايي نياز چنداني نداشته اند. به قول پاسكال آناني كه به دنبال درس و عبرت اند، مدت هاست كه آن را يافته اند. اما اكثر مردم به دنبال آموختن نيستند، چون طلسم شدة حقيتِ شخصي يا به قول آدلر “سبك زندگي” خويش اند.طلسمی که سایه شومش را بر “سبک زندگی” آنها گسترده و تعیین کننده ضمیر هشیار نظام ارزشها و ریشه روانی (طرح واره) تمامی ادراکاتشان – به معنای همان حقیقت شخصی شان – است. این تنها تغییرات زیربنایی اجتماعی است که می تواند تجربه خاصی را به اذهان تحمیل کند،از آن دست تجاربی که نه تنها ساختگی نیستند ،بلکه خود سازنده انسان و تاریخ اند.

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 8

سه شنبه, 30 ژوئن, 2015

“رندی” حافظ که درست نمی گذارد ضمیرش خوانده شود،همان رندی ملت ایران است،که در طی تاریخ خود بخصوص در دوران بعد از اسلام،آن را با خود همراه داشته است. این خصیصه،برانگیخته شده از هوش تیز،سرزمین نا امن و لرزندگی رشته ای عقیدتی و شخصیتی است.
بر سر این کلمه باید اندکی درنگ کرد.یکی از مفاهیمی است که در پیرامون آن بحث و حرف زیاد می تواند پیش آید.با این حال،حالت و ماهیتش طوری است که بخشی از آن غیر قابل تحلیل می ماند،کمی شبیه “آن” در زیبایی.
همه ایرانیان اصیل،حتی کودنها،از جزئی از آن نصیب دارند،ولی نخبگانی بوده اند که نمونه تام و پالوده شده آن را در خود متجلی کرده اند.یکی از خصوصیات رند آن است که ظاهرش با باطنش فرق دارد.یعنی در باطن به عمق چیزهایی می رود که در ظاهر از بیرون ریختنش ابا می ورزد.لابد همه توجه کرده اند که حافظ چقدر از “راز” و “محرم” حرف می زند،این سری به مسئله رندی می یابد،ولی عالمش از عالم ریا یا تقلید جداست.ریا کار برای به دام انداختن دیگران و کسب منفعت ریا می ورزد.رند،ظاهر و باطنش را متفاوت نگاه می دارد،برای آنکه دنیا امن نیست،برای آنکه نامحرمان در گوشه و کنار هستند،و برای انکه”راز”جنبه خطیر دارد و نزد هرکس نمی توان برملایش کرد.

کوچه مردها 154

چهار شنبه, 21 ژانویه, 2015

از دوران دبیرستان می توانم بعنوان خوشترین ایام زندگی ام یاد کنم.هرچه بود خاطرات خوب و شاد از جمعی سرخوش و نوجوانانی پرجنب و جوش بود،اما به هر حال بعضی خاطرات سیاه هم در این لوح سفید ضمیرم بر جای مانده که بدترین آن را برایتان می نویسم:
هر ساله نزدیک به عید جنب و جوش زیادی در کلاس و بین بچه ها در می گرفت که یکی از آنها مربوط به تهیه وسایل آتش بازی و جشن چهارشنبه سوری بود و خلاصه انواع ترقه و فشفشه و موشک و….. بود که با رعایت همه احتیاط های لازمه، از کیفی به کیف دیگرمنتقل می شدند و پولش پرداخت می شد.
در یکی از روزهای اسفند و در ساعت زنگ تفریح صبح(حدود 10 صبح)ناگهان صدای مهیب انفجاری طبقه دوم دبیرستان را لرزاند و همه بدون اراده و سراسیمه به سمت محل صدا دویدند.در فاصله یک دقیقه آقای شاه صاحبی در حالی که دست یکی از همکلاسی های ما را گرفته بود و خود رنگ بصورت نداشت از محوطه دستشویی ها خارج شدند.صورت پسر جوان هرگز از یادم نمی رود.رنگ صورتش کاملا سفید بود و دور چشمانش دو دایره سیاه به شعاع دو سه سانتیمتر بوجود آمده بودند.انگار کسی صورتش را نقاشی کرده بود اما از همه دردآورتر دست دیگر او بود.از مچ دست به پایین چیزی جز چند رگ آویزان وجود نداشت و قطرات خون از این دست در حال ریختن روی زمین بود.به سرعتی باورنکردنی او را به بیمارستان رساندندوبه اتاق عمل منتقلش کردند و همانجا آقای شاه صاحبی هم بیهوش شد و از حال رفت و او هم بستری شد.
موضوع از این قرار بود که او و یکی دیگر از همکلاسی های ما در حال معامله و رد و بدل کردن یک شیشه پر از زرنیخ(که با آن ترقه هایی به اسم نارنجک درست می کردند) بودند که شیشه در دست خریدار منفجر می گردد و این فاجه رخ داد.
تا یکی دوروز تمام مدرسه تحت تاثیر این واقعه در وضعیتی غیرعادی قرار داشت

عارفانه ها 35

چهار شنبه, 19 دسامبر, 2012

آورده اند که عیسی روزی بر جماعتی بگذشت.

آن جهودان در شان وی سخنان شنیع گفتند،و عیسی ایشان را جز ثنا و محمدت هیچ نفرمود.

یکی از حواریون سوال کرد که:ای پیغمبر خدای،این الفاظ شنیع را چرا به ثنا و محمدت مقابله میفرمایی؟

بر لفظ مبارک راند که:

هرکس آن خرج کند که دارد.چون سرمایه ایشان بد بود،بد گفتند و چون در ضمیر من جز نیکویی نبود از من جز نیکویی در وجود نیامد.

محمد عوفی

عارفانه ها 25

چهار شنبه, 10 اکتبر, 2012

در سراسر این مسیر کسانی که از کنار جویبارک خرد می گذرند در آن می نگرند.از زلالی و پیوستگی که در اوست،جویبار را نمی بینند.عکس خود را در آن،در زلالی آب می بینند.اما چه کند جویبار خرد اگر یک گذرنده در آن تصویر دیو را می بیند و گذرنده دیگر تصویر فرشته را در آن منعکس می یابد؟

با وجود دریا جویبار نمی تواند از هستی دم زند،لاجرم نادیده می ماند و به هیچ حساب نمی آید،گذرندگان هم جویبار را نمی بینند، فقط خود را می بینند که عکس خودی های آنهاست و لاجرم جز نقص و شر و عیب نیست.

من که جویبار خردم،چنان با شور و هیجان به دنبال سرنوشت خویش به دنبال دریا که در دوردستها آغوش گشوده است می شتابم که غوغای این گذرندگان را نمی شنوم و از بانگ و غلغله آنها نه اندوه به دل راه می دهم و نه دچار بیم می شوم.در طول راه گاه گل آلودم،گاه کف کرده ام،گاه زلالم و گاه بیرنگ و این دگرگونی هایی که در طول راه برای من پیش می آید به تصویر ضمیر آنها کاری ندارد.

عارفانه ها 23

چهار شنبه, 26 سپتامبر, 2012

دنیای عرفان،پر از رمز و راز و در عین حال صمیمی و گرم است. غوطه خوردن در این دریا نشاط روحی عجیبی به دنبال دارد.می خواهم تا چند بخش از “عارفانه ها” را به منصور حلاج اختصاص دهم که آنقدر “اناالحق”گفت تا بردارش کشیدند.

به زیباترین وجهی از انسان و دغدغه های روحی اش می گوید.این مطالب را از کتاب”شعله طور” نوشته استاد عبدالحسین زرین کوب آورده ام:

من به آن پاکی و زلالی که دلنوازانم می پندارند،نیستم اما تیرگی و آلودگی هم که در من- مثل هر آفریده ظلوم جهول – هست آن اندازه که عیبجویانم گمان دارند ،نیست.اگر این طومار حیرت – دوست دارم این نوشته را به این نام بخوانم – که در زندان در لحظه های تنهایی و دور از دیده اغیار به خط غبار می نویسم،از دستبرد نااهلان مصون بماند و به بیرون از زندان راه یابد شاید نسلهای آینده در باره من با درستی و روشنگری بیشتری داوری کنند.

هرگز خود را آنگونه که دوستانم در حق من باور کرده اند یا آنگونه که دشمنانم در اندیشه دارند،نشان نداده ام.آن صورت که هردو دسته از من در خاطر ترسیم کرده اند جز صورت ضمیر آنها نیست.هرچه را در ضمیر خود آنهاست – نیک و بدش را – در آن کس که مورد محبت یا مورد نفرت آنهاست منعکس می کنند.این که می گویند چشم رضا عیب را نمی بیند و آنکه زشتیها را همه جا آشکار می کند دیده ناخرسندی است،بی شک درست است. بدخواه چون همه خود را می بیند و غیر را به چشم نمی آرد لاجرم جز عیب چیزی نمی بیند و این اگر هیچ گناه است،گناه چشم اوست.