برچسب ها بـ ‘صید’

تصویر نوشته 106

سه شنبه, 5 فوریه, 2019

از شمس تبریزی

شنبه, 23 آگوست, 2014

آن خطاط سه گونه خط نوشت…

یکی را خود خواند و لا غیر…

یکی را هم خود خواند و هم غیر…

یکی را نه خود خواندی و نه غیر…

آن خط سوم… منم….

که سخن گویم، نه من دانم، نه غیر من! ………………..

راست نتوانم گفتن…

که من راستی آغاز کردم، مرا بيرون کردند…

اگر تمام راست گویمی، به يکبار همه شهر مرا بيرون کردندی…

راستی آغاز کردی؟!…به کوه و بیابان باید رفت!

هر که را دوست دارم جفا پیش آرم! آن را قبول کرد, من…از آن او باشم!

اکنون همه جفا با آنکس کنم..که دوستش دارم!

تا شوم شکار صید خویش

کوچه مردها(63)

چهار شنبه, 9 می, 2012

از میان سرگرمی های من در زمان حضور در روستاهای بابل ،به دو مورد دیگر اشاره خواهم نمود:

یکی ماهیگیری بود.به دو شکل انجام می شد که اگرچه هردو فوق العاده مفرح و لذت بخش بودند اما من دومی را بسیار بیشتر دوست داشتم.

شکل اول به این صورت بود که در میان حوض های بسیار بزرگ آب که بصورت دستی و در زمینهای گود ایجاد می شد و به آن “آبندون” می گفتند یک یا چند دینامیت پرتاب می کردند که با انفجار دینامیت ها در آب،ماهی های موجود در این آبندون ها یا از روی ترس و یا هر علت دیگری بیحال می شدند و این زمان،فرصت مغتنمی بود تا مردان و جوانان محل به درون آبندون بپرند و تا آنجا که می توانند از این ماهی ها سمت هم تیمی خود که بیرون ایستاده بود پرتاب کنند و آنها هم پس از اینکه ماهی از جست و خیز و دست و پا زدن می افتاد ،آنها را در سبدی جمع می کردند و در پایان امر آنکه تیمی که ماهی بیشتری جمع کرده بود مورد تشویق اهالی محل هم واقع می شد.

اما روش دوم ماهیگیری در شب بود!

از ساعت نه و ده شب تعداد زیادی از افراد یک فامیل به سمت یکی از رودهای محل می رفتند و این افراد به سه دسته تقسیم می شدند.دسته اول که حدود پنج یا شش نفر بودند بصورت یک خط و در کنار هم در میان رودخانه راه می رفتند و با پا سنگ ها را تکان می دادند و این امر باعث می شد که ماهی های خوابیده در میان سنگ ها بیدار شده و شنا کنند.در دست هریک از این مردان دو چیز بود.در یک دستشان یک چراغ زنبوری روشن که در آب حرکت ماهی ها را بتوانند ببینند و در دست دیگرشان یک چنگک فلزی با دسته چوبی که با دیدن ماهی ،با چنگک آن را صید کرده و به بیرون رودخانه پرتاب می کردند.

دسته دوم کسانی بودند که باز هم بصورت عرضی و در کنار هم با یک فاصله بیست متری از دسته اول در آب حرکت کرده و وسیله همراه ایشان یک تور ماهیگیری بود که به یک حلقه چوبی با قطر حدود یم متر از یک طرف دوخته شده بود و سر دیگرش هم بسته بود.آنها این حلقه های تور را در کنار یکدیگر و در کف رودخانه قرار می دادند تا ماهی هایی که از چنگک ها فرار می کردند به دام این تورها بیفتند و به بیرون پرتاب شوند.

دسته سوم هم ما بچه ها بودیم که هر یک شاخه درخت نازکی که یک سرش گره داشت در دستمان بود و ماهی هایی را که بیرون پرتاب می شد برمی داشتیم و از محل آب شش هایشان به چوب آویزان می کردیم که پی از دو سه ساعت خیلی هم سنگین می شدند.به این روش ماهیگیری”سو” می گفتند،به معنای روشنایی و نور.

نیمه شب کار تمام می شد و این جمع خوشحال و خندان و سرحال به خانه برمی گشت و ماهی ها را تحویل زنهای خانه می دادیم و خود می خوابیدیم و چند ساعت بعد با بوی خوش ماهی سرخ شده بیدار می شدیم و همراه پلوی داغ و سیر ترشی این غذا را می خوردیم.

یاد این همه صفا و خرمی و فراوانی به خیر!

معلم

شنبه, 15 اکتبر, 2011

سخت آشفته و غمگین بودم

به خودم می گفتم:

بچه ها تنبل و بد اخلاقند

دست کم میگیرند

درس ومشق خود را

باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم

و نخندم اصلا

تا بترسند از من

و حسابی ببرند

خط کشی آوردم،

درهوا چرخاندم

چشم ها در پی چوب ، هرطرف می غلطید

مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !

اولی کامل بود،

خوب، دومی بدخط بود

بر سرش داد زدم

سومی می لرزید

خوب، گیر آوردم !!!

صید در دام افتاد

و به چنگ آمد زود

دفتر مشق حسن گم شده بود

این طرف،

آنطرف، نیمکتش را می گشت

تو کجایی بچه؟؟؟

بله آقا، اینجا

همچنان می لرزید

پاک تنبل شده ای بچه بد

به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند

ما نوشتیم آقا

بازکن دستت را

خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم

او تقلا می کرد

چون نگاهش کردم

ناله سختی کرد

گوشه ی صورت او قرمز شد

هق هقی کرد

و سپس ساکت شد

اما همچنان می گریید

مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد

زیر یک میز،

کنار دیوار ، دفتری پیدا کرد ……

گفت : آقا ایناهاش، دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود

غرق در شرم و خجالت گشتم

جای آن چوب ستم، بردلم آتش زد

سرخی گونه او، به کبودی گروید …..

صبح فردا دیدم

که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر

سوی من می آیند

خجل و دل نگران، منتظر ماندم من

تا که حرفی بزنند

شکوه ای یا گله ای، یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه ی آنان بودم

پدرش بعدِ سلام، گفت : لطفی بکنید، که حسن را ببرم!

گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟

گفت : این خنگ خدا

وقتی از مدرسه برمی گشته

به زمین افتاده بچه ی سر به هوا، یا که دعوا کرده

قصه ای ساخته است

زیر ابرو وکنارچشمش، متورم شده است

درد سختی دارد، می بریمش دکتر با اجازه آقا …….

چشمم افتاد به چشم کودک

غرق اندوه و تاثرگشتم

منِ شرمنده معلم بودم

لیک آن کودک خرد وکوچک

این چنین درس بزرگی می داد

بی کتاب ودفتر ….

من چه کوچک بودم

او چه اندازه بزرگ

به پدر نیز نگفت

آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم

عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم

من از آن روز معلم شده ام ….

او به من به یاد آورد این کلام را

که به هنگامه ی خشم

نه به فکر تصمیم

نه به لب دستوری

نه کنم تنبیهی

***

یا چرا اصلا من عصبانی باشم

با محبت شاید، گرهی بگشایم

با خشونت هرگز

هرگز

روایت بیست و چهارم

سه شنبه, 28 دسامبر, 2010

شیخ ما می گوید:
از پشت دیوارهای ملکوت هنوز هم صدای مناجات جوانمرد به گوش می رسد.صدای جوانمردی که به خدایش می گفت:
الهی!اگر اندامم درد کند،شفا تو دهی.چون توام درد کنی،شفا که دهد؟
الهی!مرا برای خویش آفریدی،از مادر برای تو زاده شدم،مرا صید هیچ آفریده مکن.
الهی!از بندگان تو بعضی نماز و روزه دوست دارند و بعضی حج و غزا و بعضی علم و سجاده،مرا از همه اینها باز کن که زندگانی ام و دوستی ام جز برای تو نباشد.