برچسب ها بـ ‘صلوات’

ایران و ایرانی 78

چهار شنبه, 28 ژانویه, 2015

به همین خاطر می توان بصورت یک قاعده این چند جمله را بیان نمود که:
هرجا که رسم ها مانع اجرای سنت ها شوند فرهنگ جامعه پایین است و هر جا که سنت ها ارجح بر رسم ها باشند آن جامعه رشید و بالغ است.
هریک از خوانندگان گرامی این سطور به راحتی می توانند در ذهن خود کشورهای مختلف را مقایسه فرمایند که در هریک که پیشرفته اند و مردمش در رفاه در مقایسه با دیگری که عقب افتاده و مردمش در زحمتند در مواجهه با سنت های اجتماعی چگونه برخورد می نمایند و رسومات موثر در این سنت هاچقدر پر رنگ ونقش آفرینند.
به همین دلایل ذکر شده بطور قطع و یقین یکی از مهمترین وظایف جامعه و حکومت ها و سازمانها آن است که رسوم دست و پا گیر و مانع اجرای سنتها را شناسایی نموده و آنها را بازسازی یا حذف نمایند تا محیط برای رویش خلاقیت و نوآفرینی در کارها تا دستیابی به تعالی کامل در جامعه محقق گردد.
بی شک توجه به این امر در سخنرانی ها ی خطبا و معلمین اخلاق جامعه و سیاستهای دولت های مردمی و برنامه های آموزشی کشور از مدارس گرفته تا رسانه های عمومی و رادیو وتلویزیون ار اهم وظایف هریک از ماست و بی توجهی به آن موجب افزایش رسومات ویران کننده اجتماعی می گردد که هریک مانعی جدی برای ترویج سنتهای حیات بخش مردم خواهد گردید.
در این جا باید حتما به این موضوع هم اشاره نمایم که رسوماتی هم وجود دارند که نه تنها دست و پاگیر و مانع نمی باشند که در اجرای سنن مقبول اجتماعی کمک های زیادی هم می نمایند.مثلا در کشور خود ما سنت بسیار زیبایی به نام “گلریزان” وجود داشته است که هنگامی که جوانی در محل ازدواج می نمود یا کاسب و صاحب حرفه ای صدمه میخورد و ورشکسته می شد اهالی محل در محلی عمومی(که در سال های پیش زورخانه ها بودند)جمع می شدند و هر یک از اهالی محل بدون اینکه دیگران بدانند چقدر تقدیم می کند به اندازه وسع و توانمندی خویش مبلغ یا هدیه مورد نظر خود را به سوی شخص مورد نظر که در وسط معرکه یا گود زورخانه ایستاده بود می انداختند و با سلام و صلوات بدرقه اش می نمودند و به این ترتیب بدون اینکه شخص نیازمند مدیون فرد خاصی باشد از دستمایه قابل توجهی برای شروع به کاری یا جبران خسارتش برخوردار می گردید.افسوس بر ما که چه آسان از چنین مراسم زیبایی فاصله گرفتیم و چه راحت فراموششان کردیم.احیای اینگونه رسومات نیز از وظایف انسانی هر یک از ما می تواند باشد.

کوچه مردها(60)

چهار شنبه, 18 آوریل, 2012

هنگامی که بسیار خردسال بودم،هنوز پای ماشین و حتی تراکتور به روستاهای بابل باز نشده بود و اصولا جاده ای برای تردد خودرو وجود نداشت و همه رفت و آمدها یا با پای پیاده بود و یا با اسب و چهارپا.

به خاطر دارم در سفرهایم به بابل در آن سال ها و هنگام حضور در بازارهای محلی مثل شنبه بازار و پنج شنبه بازار و….(هر روز هفته در یک محله و منطقه)،در کنار صدهای کالای عرضه شونده مثل انواع سبزیجات و مرکبات و برنج و مرغ و غاز و بوقلمون زنده و سرخ کرده و پارچه و…..در یک گوشه پر رونق ترین بخش مربوط به نمایشگاه اسبها و معاملات آن بود که تحت نظر دلالان و خریدارها و فروشندگان بسیار پررونق و پر سرو صدا بود.

به هر حال و به همین دلیل در آن سالها هنگامی که در شهر بابل از اتوبوس ایران پیما پیاده می شدیم،با کرایه کردن یکی دو اسب از شهر به سمت روستای مورد نظرمان حرکت می کردیم که در این حال مادرم و برادر کوچکترم روی یک اسب می نشستند و من و پدرم هم روی اسبی دیگر در حالی که چمدان لباسهایمان هم در دست پدرم بود.

پس از رسیدن به مقصد و در رفت و آمدهای بعدی به خانه های دیگر اقوام ،معمولا مثل بقیه مردم پیاده حرکت می کردیم،با این تفاوت که بقیه مردم معمولا پای برهنه و چابک حرکت می کردند اما ما با لباس مهمانی! و چون در ایام عید معمولا هوا در این مناطق بارانی و در نتیجه زمین حسلبی گل و شل بود،کمتر پیش می آمد که تمیز به خانه دعوت کننده برسیم و غالبا یکی از ما دو برادر یا هردو بر اثر لیز خوردن و زمین خوردن هم گل آلوده و گریان وارد خانه میزبان می شدیم و هم موقع شستن دست و رو و لباسهایمان توسط مادر یا پدرمان هم گوشمالی مختصری می شدیم.

کمی بعد با کشیدن جاده شوسه و سنگریزه ای با همیاری خود اهالی هر محله و به تدریج پای اتوبوس های دماغ دار قدیمی به روستاها باز شد که تحولی بزرگ در زندگی آنان بود و با ورود تراکتور و تیلر هم امر کشاورزی این مردم زحمتکش آسانتر شد.

انتظار در اتوبوس ها برای تکمیل مسافر و جمع کردن کرایه ها و حرکت اتوبوس در میان صلوات های مکرر مسافران که با صدای مرغ و خروس ها و اردک ها و غازهای همراهشان آمیخته می شد و وقایعی همچون اصرار شاگرد راننده برای گرفتن کرایه از مرغ و خروس ها و انکار صاحب آنها و بحث هایی که بینشان می شد،خاطرات بسیار شیزینی را در ذهن من به وجود آورده که فراموش شدنی نمی باشند.

یادباد آن روزگاران یادباد.

کوچه مردها(59)

چهار شنبه, 11 آوریل, 2012

از این بخش تا آنجا که به طول بیانجامد،قصد دارم تا از سفرهای هرساله خود به بابل و خوانسار بنویسم که از همان خردسالی تا سالهای جوانی،هر ساله تکرار می شدند و اثرات بسیاری در ذهن و روح من برجای گذاشته اند.

از بابل شروع می کنم که سرزمین پدری است و به همین دلیل من نیز خود را یک “بابلی” می دانم،اگرچه در تهران به دنیا آمده ام.

بابل یکی از شهرهای سر سبز استان مازندران است و در عین حال یکی از پر رونق ترین آنها.بهترین افراد فنی و صنعتی و همچنین پزشکان و بیمارستان های استان در این شهر قرار داشته و دارد.هنوز مرکز مخابرات استان مازندران در این شهر است و …….

اما این شهر نیز در بستر زمان تغییرات زیادی کرده است و از دید من،هرگز صفا و زیبایی پنجاه سال پیش را ندارد که ندارد!

برای رفتن به بابل باید می رفتیم خیابان :چراغ برق” یا “امیرکبیر”فعلی و از یکی از دو شرکت مسافربری “ایران پیما” یا “پی .ام . تی” بلیط تهیه می کردیم .قیمت بلیط سه تومان بود و سوار کردن بارهای مردم بر روی سقف اتوبوس و بستن آنها توسط شاگرد راننده هم بسیار وقتگیر بود و هم تماشایی.جدل مسافران با شاگرد راننده صحنه ای جالب خلق می کرد و بالاخره اتوبوس با صلوات های پی در پی مسافران راه می افتاد. با اتوبوس های بنز 302 آن زمات پنج تا پنج ونیم ساعت در جاده تنگ و پرپیچ و خم هراز می نشستیم تا بالاخره بعد از گذشتن از جاجرود و رودهن و پلور و آب اسک و آمل می رسیدیم به بابل.همیشه در طول راه صحبت از همت و غیرت مردانی بود که اراده کرده اند و کوه ها را شکافته اند و این جاده را ساخته اند. جاهای خطرناک زیاد داشت و در ایام سرد و برفی سال عبور از این جاده بسیار مشکل و تقریبا غیر ممکن می شد که در اینگونه موارد باید از جاده فیروز کوه می رفتیم که جاده متروکه و قدیمی تری بود و همچنین دورتر.از آن مسیر ابتدا به قائم شهر(که آن زمان شاهی نامیده می شد)می رسیدیم و سپس باید به بابل می رفتیم.در این جاده هم دیدن” پل ورسک “در آن ارتفاع و زیبایی اش بسیار لذت بخش و اعجاب برانگیز بود.

خود شهر بابل در آن زمان،شهرستان کوچک و بسیار زیبایی بود که از دو خیابان اصلی تشکیل شده بود:جاده آمل-بابل-شاهی و خیابان بازار که از سبزه میدان شروع می شد تا آستانه امام زاده قاسم.مسافران در سبزه میدان پیاده می شدند و شهری ها به خانه خود می رفتند و خانواده ما که پدرم روستایی محسوب می شد تازه در اینجا باید سفر دوم خود را از شهر به روستا انجام می دادیم که حکایتی جداگانه دارد و انشالله در بخش بعدی برایتان خواهم نوشت.

کوچه مردها(48)

چهار شنبه, 1 فوریه, 2012

روزهای زیادی بود که پدرم با شوق و ذوق از مادرم می خواست که یک قالی ببافد و مادرم مقاومت  می کرد،آخر مادرم از پنج سالگی تا هیجده سالگی که به تهران آمدند در روستای چهارباغ خوانسار قالی باقی می کرد و برای خود در این کار استادی بود.

اما پدرم عاقبت کار خود را کرد و یم روز بی خبر همراه با مردی که متخصص برپا کردن دار قالی بود وارد خانه شدند.مادرم هم ظاهرا با وجود مخالفت های قبلی،زیاد از این کار بدش نیامد!

از صبح تا آخر شب کار این مرد طول کشید.نحوه برپاکردن دارقالی برای من مثل یک کلاس درس آموزنده بود و هر مرحله را با دقت نگاه می کردم.پس از ایجاد دو سوراخ در کف اتاق و محکم کردن ستون های دار قالی در آنها که یم تیرک کلفت چوبی را هم در فاصله ده سانتی متری کف زمین بصورت افقی بین خود نگه داشته بودند،با گذاشتن تیرک چوبی نازک تری در بالا و نزدیک سقف اتاق ،کشیدن نخ های تار قالی شروع شد که بسیار زمانبر بودند و بعد از آنهم مرتب کردن تارهای قالی و دوختنشان به یکدیگر در بالا و پایین دار قالی. حالا دار آماده بود برای کار.

همانجا مادرم با مهارت و احتیاط با نخ تار قالی چند رج را پر کرد و سپس با پشم قرمز رنگ(که شبیه کاموا بودند اما پشمی) چند رج اول قالی را هم بافت.پس از بافتن هر رج هم ابتدا با یک نخ کلفت که از لای تارها رد می کرد ،روی رج پشمی بافته شده را می پوشاند و با وسیله ای به نام کرکیت محکم روی آن را می کوبید و سپس با نخ خیلی نازکی و به کمک کرکیتی کوچکتر آنها را محکمتر می کرد و بعد از این با شانه ای رج پشمی بافته شده را مرتب و کشیده می کرد و نهایتا با قیچی آن ها را کوتاه و یکدست می کرد.حالا نوبت بافتن رج بعدی است.

بعد از چند رج بافتن رنگ قرمز حاشیه اول قالی،نوبت بافتن حاشیه گلدار می رسید.مادرم از یک طرف و نفر اصلی همکارش از طرف دیگر قالی شروع می کردند و چون همه چیز در نقش قالی قرینه است،مادرم با صدای بلند مثلا می گفت:پنج تا قرمز و در این حال هم خودش و هم همکارش از طرف دیگر پنج گره اول را با پشم قرمز می بافتند.بعد مثلا مادرم می گفت:چهارتا خالی بعدش هفت تا سورمه ای .جای چهارتا گره را خالی می گذاشتند و بعد هفت گره با پشم سورمه ای می زدند و همینطور ادامه می دادند تا به هم در وسط رج قالی می رسیدند.حالا وقت آن بود که جاهای خالی را با رنگ اصلی زمینه قالی پر کنند.اینجا دیگر هرکس بلد بود گره بزند ،مشغول می شد.من هم یک روزه کار گره زدن را یاد گرفتم و کم و بیش کمک می کردم.دیدن گلوله های پشمی نخ قالی که از بالا آویزان بود و سه چهار زن بافنده بنا بر نیاز تکه ای نخ از گلوله مورد نظر برمی داشتند و در حالی که باهم از هر دری صحبت می کنند،بسیار برایم دلنشین بود اما از آن بهتر برای من خوابیدن پشت دار قالی،در فضای نیم متری بین دیوار اتاق و قالی بود که کاملا نقش قالی را مثل یک نقاشی ناتمام می شد دید و لحظه به لحظه شکل گرفتن قالی را تعقیب نمود.

زیبایی نقشه قالی و پیاده شدن تدریجی آن نقشه بر روی خود قالی،برای من درسی از حوصله و زحمت کشیدن برای رسیدن به یک مقصود بسیار زیبا و با ارزش بود.درسی از روش زندگی!

هرچه قالی بالا تر می رفت،بافنده ها هم با صندلی و بعد با بشکه و تخته بیشتر بالا می رفتند و پس از رسیدن به نیمه ارتفاع قالی ،دوباره سرو کله مرد استاد دارقالی پیدا می شد که این نیمه را پایین می آورد و به پشت دار منقل می کرد(که برای من حکم یک تشک سفت برای خوابیدن را پیدا می کرد!) و دوباره خانمها از پایین دار شروع به بافتن نیمه دوم می کردند و در پایان کار هم بعد از شش هفت ماه با سلام و صلوات ،مادرم با قیچی تارها را می برید و قالی را پایین می آوردند و حاصل چند ماه زحمتشان به کف اتاق ها زیبایی می بخشد و رونق می داد.

هیچیک از فرشها را نفروختیم و همه را در اتاقها پهن می کردیم و در بزرگی مادرم به هریک از ما چهارنفر یکی از فرشهای دستبافته خودش را داد.

کوچه مردها(39)

چهار شنبه, 28 دسامبر, 2011

کم کم کوچه شلوغ می شود و تعداد خانه ها بیشتر،و تازه علاوه بر این چند انشعاب هم از کوچه ما آغاز می گردد و به این ترتیب تعداد کوچه ها هم بیشتر می گردند.

اهالی محله بزرگ روزی گرد هم می آیند و از ضرورت ساخت یک مسجد باهم صحبت می کنند.به یاد دارم که هنگامی که یکی از اعضای جلسه از بی اعتنایی دولت به دین و مردم صحبت می کرد،حسین آقا (که پاسبان شهربانی بود) با عصبانیت حرف او را قطع کرد و تهدید کرد که در صورت رد و بدل شدن اینگونه صحبت ها جلسه را ترک خواهد کرد.به احترام او اینگونه صحبت ها ادامه نیافت.

حرکت خودجوشی با همت مردم و پول های کم و بیشی که اهالی محله دادند ،راه افتاد و بعضی از اهالی محل هم از بازاری هایی که برای اینگونه امور پیش قدم بودند،کمک های خیلی قابل ملاحظه ای دریافت کردند و در زمینی کنار محوطه دکه ها و بازار میوه ،زمینی را اختصاص به ساختن مسجدی به نام “مسجد علی اکبر “دادند.

سریع تر از آنچه که فکر می کردند،بخاطر علاقه و شوق مردم ،ساختمان مسجد به حدی رسید که می شد در کنار ادامه ساخت و ساز در آن نماز خواند و مراسم مختلف را بجا آورد.محله برای خود شخصیتی پیدا کرد و به بهانه های مختلف مجالسی در آن برگزار می شد که آبدارخانه مسجد هم اولین جایی بود که در کنار شبستان مسجد راه اندازی شد و در این مجالس بسیار هم پر رونق و فعال بود.

یکی از اولین کارهایی که انجام شد،جذب یک روحانی برای امامت جماعت مسجد بود.با مراجعه آقای شهیدی و چند نفر دیگر به حوزه و طرح موضوع ،یک روحانی میانسال و با وقار به اسم حاج آقا رضوی در مسجد اسکان یافت و از این لحظه همه امور مسجد با نظارت او انجام می شد.آنچه از ایشان به یاد من مانده،این است که ایشان فردی بسیار متین و باوقار و در عین حال خوشرو و خندان بود.به ما کودکان بسیار احترام می گذاشت و برای هرکدام از ما نقشی در امور مسجد تعیین می کرد و دائم توصیه به فراگیری قران داشت.

چند سالی که گذشت،مسجد کاملا شکل گرفته بود اما متاسفانه حاج آقا رضوی به علت نارسایی قلبی نمی توانست به نحو احسن در خدمت محل باشد.یکی از جلساتی که ناگهان حاج آقا بالای منبر رنگش پرید و به شدت عرق کرد و مردم صلوات گویان او را پایین آوردند و به او رسیدگی کردند،به خوبی در خاطر من مانده است.

به هر حال بعد از چندی،حاج آقا اعلام کردند که به توصیه پزشکان به یزد برمی گردد تا در هوای سالم آنجا ادامه زندگی دهند و بعد از مدت ها مشورت و تحقیق اهالی محل به این نتیجه رسیدند که بهترین فرد برای جایگزینی ایشان فرزند جوان همین حاج آقا رضوی می باشد که به علت فعالیت های سیاسی به تازگی از زندان رژیم ،آزاد شده بود.

آمدن حاج آقای رضوی جوان به محله منشا تحولات بزرگی شد که در جای خود برایتان خواهم نوشت.

 

 

کوچه مردها(33)

یکشنبه, 4 دسامبر, 2011

از خانه آقای دربندی(همسایه دیوار به دیوار آقای فروزنده)صدای شیون و زاری بلند شد.همه بطرف آن خانه دویدند.نوزاد چند روزه مستاجر آقای دربندی که خیلی هم زار و ضعیف بود،مرد.در گوشه ای از اتاق یک برآمدگی کوچک را می شد دید که یک پتوی نوزاد رویش افتاده بود و آقا اسدالله (پدر بچه)دو زانو روی زمین نشسته بود و خیره پایین پایش را نگاه می کرد و مادر بچه زنجموره می کرد.

زن های همسایه به دست و پا افتادند و یکی آب قند آورد و دیگران دسته جمعی شروع به همدردی و دلجویی و دلداری دادن کردند و دائما تکرار می کردند که:عمرش به دنیا نبود و جاش تو بهشته و….. و از طرف دیگر یادآوری می کردند که شما جوانید و چند تای دیگه جاش می آرید1

مردن نوزاد ها تا چند ماهگی در آن زمان اتفاق عجیبی نبود و همه پدر مادرهای جوان می دانستند که این اتفاق هر لحظه ممکن است بیفتد.

دو سه تا از مردهای محل شروع کردند با آقا اسدالله صحبت کردن و سوال و جواب و به زودی معلوم شد که هنوز برای بچه شناسنامه نگرفته اند.به سرعت شورای خود جوش محله تشکیل شد و ده دوازده تا از مردها در خانه ما دور هم جمع شدند و شروع کردند به صلاح و مشورت و مادرم هم بالاجبار به خانه آمد تا با چای از مردان محله پذیرایی شود.

آقای شهیدی (که در دادگستری کار می کرد)متفکرانه گفت:بدون شناسنامه نمی توانیم میت را ببریم مسگرآباد دفن کنیم(آن وقت ها قبرستان تهران در مسگرآباد بود)،باید فکر دیگری بکنیم.آقای شیرخانلو پیشنهاد داد بچه را شبانه و در بیابان دفن کنیم.حسین آقا(که پاسبان شهربانی بود)مخالف بود و این کار را خلاف قانون می دانست،اما نهایتا همین کار تصویب شد.صلواتی فرستادند و منتظر تاریکی شب شدند و تا آن موقع پی در پی چای می خوردند و صلوات میفرستادند و حمد و سوره می خواندند و از بی وفایی دنیا و بی ارزش بودن زندگی حرف می زدند.

با تاریکی شب بسم اللهی گفتند و آقای شهیدی و آقای شیرخانلو و یکی دیگر از همسایه ها جسد نوزاد کوچک را که حالا دیگر حسابی بقچه پیچش کرده بودند برداشتند و در سیاهی شب گم شدند و دو ساعتی بعد برگشتند و اعلام کردند کار تمام شد.

هرچه هم مادر بچه اصرار کرد که بفهمد کجا دفنش کردند،نگفتند و نهایتا با تشر مادر بچه را از ژاندارمری ترساندند و ساکتش کردند اما در گوشی گزارش کامل کا را به آقا اسدالله دادند.گفتند چون نوزاد و معصوم بود نیازی به شستن و کفن کردن هم نداشت.روحانی و مسجد که نداشتیم،به فتوای جمعی عمل می شد!

کوچه مردها(26)

چهار شنبه, 9 نوامبر, 2011

حالا که شرح حال خریدهای تکنولوژیکی آن روز را دست گرفته ام،بگذارید داستان آبگرمکن را هم بگویم.

همانگونه که قبلا توضیح داده ام در خانه ما،عمارت دو طبقه (که در هر طبقه دو اتاق بود)در شمال حیاط و آشپزخانه و انباری و توالت هم در جنوب حیاط بودند و در وسط حیاط هم یک حوض کوچک بود که با تلمبه ای که روی حوض نصب شده بود از آب انبار زیر حیاط و حوض ،آب می کشیدیم.همه این امکانات در نود مترمربع زمین ایجاد شده بود!

با آمدن آبگرمکن به جامعه ،پدرم هم خیلی زود یک دستگاه آبگرمکن آزمایش خرید صد و ده تومان و با سلام و صلوات آورد داخل خانه.

فراموش نکنید استفاده از آبگرمکن در زمانی اتفاق افتاد که ما آب لوله کشی داشتیم و من داستان آن را در قسمت های بعدی خواهم گفت اما چون بحث کالاهای جدید آن دوره شد ،این مطلب را در اینجا می آورم.

به هر حال ،ما که از آشپزخانه هیچوقت استفاده نمی کردیم و مادرم غذا را در زیر پله ای درون راهرو می پخت.انبار را هم از کلی وسایل بی ارزش خالی کردیم و پدرم بخشی از سکوی آشپزخانه را خراب کرد و راه عبور لوله های آب را از آشپزخانه به انبار روی دیوار ایجاد کرد و یک روز هم لوله کشی آمد و تا عصر کار لوله کشی از لوله آب به آبگرمکن و از آنجا به داخل انبار را انجام داد و یک دوش هم نصب کرد و رفت و به این ترتیب بدون اینکه انبار را کاشی کاری کنیم و با رنگ روغنی کردن دیوارها و سیمان کردن کف آنجا ،انبار سابق رسما شد حمام و ما اولین خانه ای بودیم که در محله دارای حمام اختصاصی شدیم!

هر هفته جانفتی بزرگ آبگرمکن را که حدود بیست لیتر گنجایش داشت پر می کردیم و شمعک آبگرمکن را هم با یک میله نازک دراز فلزی که سرش نخ نسوز بود روشن می کردیم و بعد از جمع شدن مقداری نفت در کوره آبگرمکن،شعله ها سر می زدند و با کم و زیاد کردن جریان نفت و از روی دماسنج تعبیه شده روی آن،هنگامی که دما بین شصت درجه تا هفتاد درجه سانتیگراد می رسید ،یکی از ما حمام می رفتیم و می آمدیم و دیگری باز باید صبر می کرد تا دوباره دمای آب به همان حد برسد.

بعد از چند ماه استفاده از این وسیله ،سیستم نفت رسانی اش اشکال پیدا کرد و جریان نفت به حدی زیاد می شد که سرتاسر آبگرمکن را آتش فرا می گرفت و ما سراسیمه با آب و هرچه که به عقلمان می رسید آن را خاموش می کردیم و سیاه از دوده ها به حمام عمومی محل می رفتیم!بعد از بار دوم که این اتفاق افتاد،پدرم تصمیم گرفت که دیگر هیچوقت روشنش نکند و باز هم هر هفته همان حمام عمومی محل برویم.من هم بسیار از این امر خوشنود شدم.چون منظره آتش گرفتن آبگرمکن برای من در آن سن بسیار وحشتناک بود و هم در خانه بعد از حمام از کله پاچه خبری نبود!

 

كوچه مردها(1)

سه شنبه, 26 جولای, 2011

ما در خيابان فروردين در يك اتاق اجاره اي زندگي مي كرديم.مادر بزرگم زنده بود (مادر مادرم) .بزرگترها او را بي بي صدا مي كردند و ما بچه ها”ننه”.

چهار سالم بود كه يك روز ننه دست مرا گرفت و باهم ده دقيقه اي پياده راه رفتيم تا سوار يك اتوبوس دماغ دار(موتور جلو)شديم و نيم ساعتي طول كشيد تا اتوبوس پر شود و كمك راننده بعد از گرفتن سي شاهي(يك و نيم ريال)از هر نفر به راننده اعلام كرد كه مي تواند حركت كند.بگذريم از اينكه ننه حدود پنج دقيقه بحث كرد تا شاگرد راننده را قانع كند كه من خيلي بچه ام و بابت من كرايه اي نبايد بدهد!

اتوبوس با صلواتهاي پي در پي مسافران حركت كرد و در هر جا كه كسي داد مي زد:نگهدار،مي ايستاد و مسافر پياده مي كرد و هرجا هم كه در خيابان كسي دست تكان مي داد ،مي ايستاد و سوارشان مي كرد.بيش از يكساعت رفتيم و از آبادي شهر كاملا دور شده بوديم و اطرافمان همه بيابان بود.

در نقطه اي ما هم پياده شديم و باز با ننه پياده راه افتاديم.بيست دقيقه اي بود كه راه مي رفتيم.خسته شده بودم اما ديدن مزارع گندم و رفت و آمد چند الاغ و دوچرخه سوارها و رودخانه بين راه برايم آنقدر جالب بود كه خستگي را فراموش كرده بودم.پس از طي كردن طول يك ديوار گلي مرتفع به يك سوراخ بزرگ در اين ديوار رسيديم كه آدم مي توانست با خم كردن سرش از آن عبور كند.همين كار را كرديم و بلافاصله سه خانه جلوي چشمانم ظاهر شد.يك خانه سمت راست و دو خانه سمت چپ يك كوچه خاكي با جوي بسيار كوچكي در آن.

وارد اولين خانه سمت چپ شديم و من با تعجب مادرم را در حياط آنجا ديدم كه مشغول شستن ظرف بود و به روي من مي خنديد و چند دقيقه بعد پدرم را هم در يكي از اتاقهاي طبقه دوم در حال نقاشي و رنگ كردن آنجا ديدم كه از بالاي نردبان نقاشي قربان صدقه من مي رفت!

اينجا بعد ها كوچه فروزنده در خيابلان هاشمي نام گرفت و اولين خانه ملكي ما بود كه به خودمان تعلق داشت.خانه اي كوچك در زميني هفتاد و پنج متري كه يك طرف حياط يك بناي دو طبقه بود كه در هر طبقه دو اتاق دوازده تا چهارده متري بود و در جنوب حياط هم يك مطبخ و دستشويي و توالت قرار داشت.در وسط حياط هم يك حوض كوچك بود كه تلمبه دستي آب كشي از آب انبار ساخته شده در زير حوض نصب شده بود.

براي پدر كارگر نقاش ساختمان و مادر فقير زاده روستايي من ،قصر باشكوهي بود.