برچسب ها بـ ‘صحرا’

به دنیا اعتباری نیست

دوشنبه, 4 ژانویه, 2016

هوا گرم و دلم سرد است،به دنیا اعتباری نیست
دلم تنها برون غوغا است،کسی را اعتمادی نیست
به بازار می برم دل را،خریداری به جایی نیست
به صحرا می برم او را،دلم را شوق بازی نیست
به دریا می کنم پرتاب،امیدی بر وصالی نیست
چه گلگون می شود دریا،اثر از رنگ آبی نیست
به ساحل یابمش او را،مرا از او جدایی نیست
چرا با او کنم تلخی؟که این دل را گناهی نیست
اگر رنج و غمی دارم،وگر بی تاب و تنهایم
خدا را برده ام از یاد،به جز او یار غاری نیست

عارفانه ها 52

یکشنبه, 4 ژانویه, 2015

حرف هایی هست که کلماتش همچون سپند بر آتش ، در مجمر روح بی قرارند و آدمی را سراسیمه و بیتاب همچون روح سرگردان از شهر و دیار برون می کشانند و در جستجوی مخاطب همچون مولانا در قونیه بر لب استخر آبی و یا همچون «مهر» در آغوش گرم محرابی و یا همچون سلمان پاک ، در خلوت سوزان و تشنه صحرایی و یا همچون همام در سایه روشن مرموز و پر سخن نخلستانی و یا همچون علی در هیچ جا و هیچ کس!
دکتر شریعتی

سرزمین خوب من

شنبه, 28 ژوئن, 2014

چهارشنبه گذشته ساعت چهار و ربع صبح بعد از نماز از خانه بیرون زدم تا به موقع به فرودگاه برسم .ساعت شش و نیم در فرودگاه ارومیه به زمین نشستیم و در یک هوای پاک و خنک که همه خستگی ها را از بین می برد ،به سمت شمال غربی ارومیه به راه افتادیم.تا پانزده کیلومتری مرز ایران و ترکیه رفتیم و از بخش سرو(بر وزن درو) هم جلوتر رفتیم و از دامنه کوهی شروع به بالارفتن نمودیم.آنقدر در جاده خاکی بالا رفتیم تا خودرو سمند حامل ما از رفتن بازماند.
با تلفن،جیپی به دنبال ما آمد و بقیه راه را تا قرارگاه ایجاد شده برای معدن مورد نظر با جیپ پیمودیم.
جای شما خالی،روستاییان ده مجاور منتظر ما بودند و با نان محلی و ماست محلی و هندوانه و چای داغ و خوش عطری که بر سفره ای گسترده بودند،صبحانه ای خوشمزه و خوش طعم به ما دادند و پس از استراحت کوتاهی با ماشین های قوی دو دیفرانسیل ، کوهنوردی با خودرو را ادامه دادیم و روی سنگهای کوه تا بالاترین نقطه آن بالا رفتیم.فضایی پر از کبک و روباه و شانه به سر و….. مدتها بود که این حیوانات را از نزدیک ندیده بودم.
در قله کوه در سمت چپ دریاچه خشک شده ارومیه را می دیدی و از سمت راست و در فاصله کمی تپه ها و جاده های ترکیه را و از روبرو دشت سبز و با صفای “سرو” را و باد خنک و روحبخشی وجودت را با خود به بهشت ذهنی می برد که اصلا دلم نمی خواست از این عالم در بیایم ،اما چه کنم که همانشب در دل سرو صدای ماشینها و در هوای آلوده و خفه کننده تهران در حال بازگشت از فرودگاه به خانه بودم و زیر لب با خود زمزمه می کردم که:
اگر ایران به جز ویران سرا نیست

من این ویران سرا را دوست دارم
اگر تاریخ ما افسانه رنگ است

من این افسانه ها را دوست دارم
نوای نای ما گر جان گداز است

من این نای و نوا را دوست دارم
اگر آب و هوایش دلنشین نیست

من این آب و هوا را دوست دارم
به شوق خار صحراهای خشکش

من این فرسوده پا را دوست دارم
من این دلکش زمین را خواهم از جان

من این روشن سما را دوست دارم
اگر بر من ز ایرانی رود زور

من این زورآزما را دوست دارم
اگر آلوده دامانید اگر پاک
من ای مردم شما را دوست دارم

چه کرده ایم با طبیعتی که خدا برای انسان خلق کرد؟!

هوا گرم و دلم سرد است

دوشنبه, 2 ژوئن, 2014

هوا گرم و دلم سرد است،به دنیا اعتباری نیست
دلم تنها برون غوغا است،کسی را اعتمادی نیست
به بازار می برم دل را،خریداری به جایی نیست
به صحرا می برم او را،دلم را شوق بازی نیست
به دریا می کنم پرتاب،امیدی بر وصالی نیست
چه گلگون می شود دریا،اثر از رنگ آبی نیست
به ساحل یابمش او را،مرا از او جدایی نیست
چرا با او کنم تلخی؟که این دل را گناهی نیست
اگر رنج و غمی دارم،وگر بی تاب و تنهایم
خدا را برده ام از یاد،به جز او یار غاری نیست

فقط خدا……….

دوشنبه, 12 آگوست, 2013

هوا گرم و دلم سرد است،به دنیا اعتباری نیست

دلم تنها، برون غوغا است،کسی را اعتمادی نیست

به بازار می برم دل را،خریداری به جایی نیست

به صحرا می برم او را،دلم را شوق بازی نیست

به دریا می کنم پرتاب،امیدی بر وصالی نیست

چه گلگون می شود دریا،اثر از رنگ آبی نیست

به ساحل یابمش او را،مرا از او جدایی نیست

چرا با او کنم تلخی؟که این دل را گناهی نیست

اگر رنج و غمی دارم،وگر بی تاب و تنهایم

خدا را برده ام از یاد،به جز او یار غاری نیست

من دعاتان می کنم

دوشنبه, 29 اکتبر, 2012

باز امشب مشت خود وا می کنم

عشق را در قلب خود جا می کنم

قصه این آدم پر غصه را

نقل هر جمع و به صحرا می کنم

من در این دعوا و غوغای شما

گفتگو را با تمنا می کنم

می ندانید در قمار زندگی

یکه تازی تا کجاها می کنم

هرچه باشی،خلق سخره می کند

پس چرا بیهوده دعوا می کنم؟

این جهان جای دروغ و حیله است

لیک من خوش با شما تا می کنم

گر شما پاکید و گر آلوده اید

ای عزیزان من دعاتان می کنم

 

کوچه مردها 81

چهار شنبه, 26 سپتامبر, 2012

شب های زندگی در صحرا و در کنار خرمن هم برای خود عالمی دلنشین و خاطره انگیز داشت.جوان های بزرگتر قدر این شب ها را به خوبی می دانستند.با بیان خاطرات بسیار شیرین ساعتها با شادی و خنده می گذشت.اگر هم مطلبی نبود بلافاصله یکی از تئاترهای سیاه بازی را که در مراسم شادی و عروسی ها دیده بودند ،اجرا می کردند.از بس این کار را کرده بودند،نقش هرکس معلوم بود و آنقدر این نمایش ها را زیبا انجام می دادند که فرق چندانی با آنچه که از تئاترهای اصلی دیده بودیم نداشت.بعضی وقتها هم به سراغ باغهای اطراف می رفتند و میوه های مختلفی با خود می آوردند و سور و سات شب نشینی را فراهم می کردند و در کنار این میوه ها گندم نیز روی چراغ های زنبوری برشته می کردند که این مجموعه حسابی همه را سیر و سرحال نگه می داشت و در این میانه اگر باد موافقی هم می وزید همه جوانها به سرعت مشغول باد دادن خرمن و جداسازی گندم از کاه می نمودند،و در تمام این اوقات-چه هنگامی که دور هم نشسته بودیم و چه در زمان خرمن باد دادن – رادیوی ترانزیستوری باطری داری که در کنارمان بود مشغول پخش آهنگ های شاد بود و دائما در حال ایستگاه عوض کردن برای شنیدن این آهنگ های ایرانی و عربی بودند.اگر آهنگی از ام کلثوم یا عبدالحلیم حافظ (خوانندگان معروف مصری)را پیدا می کردند که دیگر اوج خوشحالی جمع بود!

در بعضی از این شب ها هم که نوبت آبیاری به یکی از حاضرین می رسید ،بزرگترها به آبیاری باغ و جالیز می پرداختند و کوچکترها سر خرمن می ماندند.در آبیاری زمین ها افراد به دو دسته تقسیم می شدند.یکی دو نفر دائما در مسیر رود از سر آب تا سر زمین دائما در حال دویدن بودند تا هر جا که آب به زمینی دیگر منحرف می شد با بیل جلوی ورود آنها را به زمین دیگران می گرفتند و مسیر انحرافی را با خاک کور می کردند و دو سه نفر دیگر هم آب را درون مزرعه به جاهای لازم هدایت می کردند.

تقریبا وقتی برای خواب نمی ماند و همه لحظات بیداری با خنده و کار و شوخی سپری می شد.اما ما کوچکترها بالاخره در نیمه های شب تسلیم خواب می شدیم و در این زمان یکی از کیسه ها یا گونی های بزگ را زیرمان پهن می کردیم و یکی را هم به عنوان لحاف روی خود.آنقدر این کیسه ها بزرگ و سنگین بودند که کمی برایمان ناراحت کننده بود اما در خنکی هوای نیمه شبهای صحرا فقط به این وسیله می توانستیم خود را گرم نگهداریم.تماشای آسمان پر از ستاره که زیباییش هرگز از یاد من نمی رود آنقدر سرگرم کننده بود که متوجه نمی شدیم که چه زمان خوابمان می برد.

صبح زود و با تابش اشعه آفتاب بر صورتهایمان بیدار می شدیم و در جوی آب کنار خرمن سر و صورت را صفا می دادیم و به خانه برای صرف صبحانه می رفتیم.

این شبها و صفای همراه آنان را هرگز نتوانستم در دوران جوانی تا کنون دوباره تجربه کنم.

کوچه مردها 80

چهار شنبه, 19 سپتامبر, 2012

 

هنگامی که گندم و جو می رسید و گندمزارها و کشتزارها رنگ زیبای طلایی به خود می گرفتند،مردهای هر خانواده داس ها را تیز می کردند و به دروی محصول زمین خود می پرداختند.کاری سخت و شاق که چند روز همه آنها را به شدت خسته می کرد.دسته های گندم درو شده را دسته دسته می کردند و همه را روی هم به شکل تپه ای در یک گوشه زمین انبار می کردند.

حالا نوبت جدا کردن دانه های گندم از خوشه ها بود.دایره ای به قطر حدود ده تا پانزده متر را در زمین صاف می کردند و دسته های گندم درو شده را مثل یک نوار پهن حلقه ای شکل روی این زمین پهن می کردند.وسیله ای بود به نام”چون” که مانند نیمکت چوبی دبستانها بود که به زیر آن تیغه های دوار و گرد فلزی در چند ردیف بسته شده و کارگذاری شده بود و این نیمکت تیغه دار را با نوارهای چرمی و طناب به یک یا دو خر می بستند و این خر ها کارشان این بود که این وسیله را از صبح تا شب  بر روی این نوار خوشه های گندم می راندند،آن هم در حالی که همیشه یک یا دونفر روی “چون” نشسته بود و افسار خرها را در دست داشت تا به بیراهم نروند یا از خوشه ها نخورند.یکی از تفریحات ما که به شدت هم مورد استقبال صاحب مزرعه واقه می شد همین سواری خوردن بر روی چون بود.هم برای مالک گندم ها کمک بزرگی بود و هم برای ما تفریحی لذتبخش.

هر روز بخشی از این خوشه ها که به اندازه کافی خرد شده و به کاه و دانه گندم تبدیل شده بودند به کنار دیگر مزرعه منتقل می شد و یواش یواش تپه ای را تشکیل می داد و باز از خوشه های تازه در حلقه چون می ریختند تا همه خوشه ها خرد شوند و تپه کاه و گندم کامل شود.

از این لحظه کار مردان ده این بود که تا باد مناسبی می وزید دوان دوان به مزرعه می رفتند و با چنگک های چوبی این مخلوط کاه و گندم را به هوا و ارتفاع سه چهار متری میفرستادند تا بر اثر وزش باد کاه ها که سبکتر بودند کمی دورتر روی هم تلمبار شوند و گندم ها همان نزدیک روی هم بریزند .

با پایان اینکار کاه ها در گونی های بسیار بزرگی جمع آوری شده و بوسیله خرها به انبار برای علوفه زمستانی گاو و گوسفندان و خران منتقل می شدند و گندم ها هم برای بوجاری و سپس انبار کردن بعنوان آذوقه نان یک ساله در گونی های کوچکتری جمع آوری می شدند.

تا هنگامی که همه این کارها تمام نشود لازم بود که شبها کنار مزرعه کسی بخوابد و همین موضوع باعث می شد تا ما شبهای پرخاطره صحرا را داشته باشیم.