برچسب ها بـ ‘صبح’

مقالات 38

یکشنبه, 31 ژانویه, 2016

با اجازه آقای نادر ابراهیمی 2

حالا من عاشقم.
عاشق همسایه ای که بی دلیل با من بد خلقی می کند.
عاشق دانشجویی که فکر می کند سر من کلاه گذاشت و کتاب درسی ام را مجانی از من گرفت.
عاشق دوستانم هستم،عاشق دشمنانم،عاشق فرزندانم،عاشق دانشجویانم و از همه مهمتر عاشق تو که این نعمت را از تو دارم که مرا با عشق آشنا کردی و متاسفم که نمی توانم به اندازه ای که لازم است قدر دان تو باشم.
تو حق داری که به اندازه ای که من دوستت دارم،مرا دوست نداشته باشی و همه چیز را به من ترجیح می دهی.آخر من که به تو چیزی ندادم،رابطه من و تو معامله پر سود اما یکطرفه ای بود که همه اش به نفع من تمام شد. من با ذات عشق آشنا شدم و این بزرگترین سرمایه است.پس من هستم که باید قدردان باشم،تو هرگونه که می خواهی و صلاح می دانی باش.
همین که صبحی،ظهری،غروبی در گذر از همه الویت های مهم زندگی ات سلامی و یادی از من می کنی،مرا کافی است و توشه گرم بودنم خواهد بود تا سلام بعدی، و همین را هم عشق است که هرچه هست عشق است و جلوه عشق و چه زیبا گفته است مولانا که: عشق اصطرلاب اسرار خداست.

گر عشق نبودی و غم عشق نبودی
چندین سخن نغز که گفتی،که شنودی

از سهراب…..

دوشنبه, 1 ژوئن, 2015

صبح امروز کسی گفت به من
تو چقدر تنهایی
گفتمش در پاسخ
تو چقدر حساسی
تن من گر تنهاست
دل من با دلهاست
دوستانی دارم
بهتر از برگ درخت
که دعایم گویند
و دعاشان گویم
یادشان در دل من
قلبشان منزل من
صافی آب،مرا یاد تو انداخت رفیق
تو دلت سبز و لبت سرخ
چراغت روشن
چرخ روزیت همیشه چرخان
نفست داغ
تنت گرم
دعایت با من!

سهراب سپهری

کوچه مردها 140

چهار شنبه, 23 جولای, 2014

ساعات تحصیلی در دبیرستان های آن زمان ، دو وعده در روز بود.از 8 صبح تا 12 و از دو و نیم بعداز ظهر تا چهار و نیم.
نمی شد طی این دو ساعت و نیم به خانه بروم و برگردم.فامیلی داشتیم که از نوجوانی به تهران آمده بود و در خانه ما و همراه ما زندگی می کرد و در تعمیرگاهی در خیابان جمهوری(شاه سابق) مشغول به کار بود و از دبیرستان من تا تعمیرگاه ایشان در حدود ده دقیقه پیاده راه بود.
کارهرروز من این بود که ظهر به تعمیرگاه می رفتم و همراه ایشان و چند تا از دوستانش برای نهار می رفتیم و در برگشت در یکی از ماشین های در حال تعمیر من نیم ساعتی درس می خواندم یا تکلیف می نوشتم و ساعت دو بعداز ظهر به مدرسه برمی گشتم.
از این تعمیرگاه و افراد شاغل در آن خاطرات زیادی دارم که به یکی دوتا از آنها اشاره خواهم کرد.
بیشتر اوقات برای نهار به قهوه خانه ای در زیرزمین یک ساختمان در نزدیکی تعمیرگاه می رفتیم که تنها غذایش دیزی بود.جای همه شما خالی!آنقدر این دیزی های همراه با نان سنگگ تازه و سبزی و پیاز و ترشی و نوشابه خوشمزه بودند که با وجود تکرار هر روزه،ذره ای از علاقه من به خوردنشان کم نمی شد.
رادیو هم همیشه روشن بود و در ساعتی که ما نهار می خوردیم”برنامه کارگر” پخش می شد که بعضی مطالب جالب آن به همراه حرفهای بچه های دور میز و شوخی های صاحب قهوه خانه که فوق العاده با مزه و شیرین بودند،استراحت بسیار جالبی برای ذهن من بود که از صبح با درس مداوم خسته شده بود.این نعمتی بود که مطمئنم همه شاگردهای پولدار و عزیز کرده دیگر مدرسه که غذا را از خانه برایشان می آوردند،از آن محروم بودند.
دوران بسیار خوشی بود و یادش به خیر.

واگویه ها 51

یکشنبه, 14 جولای, 2013

فراموش نکن

شب هرچه هم که تاریک و سیاه باشه

سرد و ترسناک باشه

خاموش و بی روح باشه

طولانی و کسل کننده باشه

نهایتا صبح خواهد رسید

کمی بیاندیشیم 28

سه شنبه, 2 اکتبر, 2012

وقتي زندگي برايت خيلي سخت شد يادت باشه که درياي آروم ناخداي قهرمان نميسازه

هر انديشه ي شايسته اي به چهره انسان زيبائي ميبخشد

قابل اعتماد بودن ارزشمند تر از دوست داشتني بودن است

نگو: شب شده است…: بگو صبح در راه است

 

کمی بیاندیشیم 27

سه شنبه, 25 سپتامبر, 2012

 

هوس بازان کسي را که زيبا ميبينند دوست دارند… اما عاشقان کسي را که دوست دارند زيبا ميبينند

وقتي تو زندگي به يک در بزرگ رسيدي نترس و نا اميد نشو… چون اگه قرار بود در باز نشه جاش ديوار ميذاشتن

آنچه که هستي هديه خداوند است و آنچه که ميشوي هديه تو به خداوند… پس بي نظير باش

شريف ترين دلها دلي است که انديشه آزار ديگران در آن نباشد

بدبختي تنها در باغچه اي که خودت کاشته اي ميرويد

لذت یک لحظه مادر داشتن

دوشنبه, 9 آوریل, 2012

تاج از فرق فلک برداشتن

جاودان آن تاج بر سرداشتن

در بهشت آرزو ره یافتن

هر نفس شهدی به ساغر داشتن

روز در انواع نعمت ها و ناز

شب بتی چون ماه در بر داشتن

صبح از بام جهان چون آفتاب

روی گیتی را منور داشتن

شامگه چون ماه رویا آفرین

ناز بر افلاک اختر داشتن

چون صبا در مزرع سبز فلک

بال در بال کبوتر داشتن

حشمت و جاه سلیمانی یافتن

شوکت و فر سکندر داشتن

تا ابد در اوج قدرت زیستن

ملک هستی را مسخر داشتن

برتو ارزانی که ما را خوش تر است

لذت یک لحظه “مادر” داشتن