برچسب ها بـ ‘شیطنت’

دوزخ در ادیان الهی 8

شنبه, 23 دسامبر, 2017

شاید دین عشق را بخوبی بتوان با این حدیث قدسی بیان نمود که:
ای انسان!
از هیچ قدرت یا سلطنتی ترس نداشته باش،تا وقتی که می بینی قدرت و سلطه من برقرار است و قدرت و سلطه من تمام شدنی نیست.
ای انسان!
از کم شدن رزق و روزی ات نترس،تا وقتی که نعمت ها و ذخیره های من مملو است و تمام نخواهد شد.
ای انسان!
تو را برای عبادتم خلق کردم،پس شیطنت مکن.
ضمانت رزقت را کرده ام،پس خودت را خسته مکن.
از تو می خواهم که جسمت را به کار بیندازی و از ته قلبت توکل کنی.از تو تلاش کردن و از قلبت توکل کردن.
و به عزت و جلالم قسم:
اگر راضی شدی به رزقی که برایت کنار گذاشته ام و ضمانتش را کرده ام،قلبت و جسمت را آرامش خواهم داد و آنوقت تو را سپاسگزار و مخلص خود می بینم.
و اگر تو راضی نشدی به آن رزقی که من برایت کنار گذاشته ام به عزت و جلالم قسم که به زرق و برق دنیا تو را چنان وابسته می کنم تا مثل حیوانات وحشی در بیابان،به دنبال طعام بدوی و در آخر هم به چیزی نخواهی رسید،جز آن مقدار رزقی که من برایت در نظر گرفته ام.
ای انسان!
من آسمان ها و زمین را خلق کردم و در آفرینش آنها خسته نشدم،تو فکر می کنی مهیا کردن قرص نانی برای تو مرا خسته خواهد کرد؟
ای انسان!
من تو را دوست دارم،پس این حق من است که همه شما من را دوست داشته باشید.

کوچه مردها 150

چهار شنبه, 3 دسامبر, 2014

در زمان تحصیل من در دبیرستان،دوره شش ساله ای را باید می گذراندیم که به دو دوره سه ساله تقسیم می شد که به هریک “سیکل” می گفتند.
سه سال اول دروس عمومی بودند و همه بچه ها در چند کلاس تقسیم می شدند و دروس یکسانی را با معلمانی که در این دوره مشغول بودند می گذراندند.
اما در پایان سال سوم دبیرستان یا سیکل اول،هر کس باید یکی از سه رشته ریاضی،طبیعی یا ادبیات را برای ادامه تحصیل انتخاب می کرد.البته می شد سه سال دوم را در دبیرستان هایی به اسم هنرستان هم طی کرد که در آنها موفق به دریافت دیپلم فنی در یکی از رشته های برق یا مکانیک خودرو و چند رشته دیگر می شدی اما چون شرکت در کنکور دانشگاه با مدرک هنرستان جز در یکی دو دانشگاه مقدور نبود،معمولا استقبال چندانی از هنرستان های فنی نمی شد.
در انتخاب رشته معمول این بود که زرنگترین شاگردها رشته ریاضی را انتخاب می کردند تا مهندس شوند!شاگردان درسی متوسط معمولا به رشته طبیعی می رفتند تا دکتر شوند!و ضعیف ترین شاگردان هم رشته ادبیات را انتخاب می کردند.
خیلی خیلی کم پیش می آمد که فردی با مطالعه و تصمیم قبلی رشته ای را انتخاب کند اما بسیاری اوقات بچه ها رشته ای را انتخاب می کردند که بشود در سه سال بعدی در کنار دوستان خاصی باشند و باهم درس بخوانند و شیطنت کنند!
بچه های رشته ریاضی به تجربه،شلوغ ترین و در عین حال درسخوان ترین بچه های هر دبیرستانی بودند.

کوچه مردها 148

چهار شنبه, 12 نوامبر, 2014

معمولا مدارس زمین ورزشی ندارند اما در حیاط مدرسه امکان انجام دو ورزش والیبال و بسکتبال وجود دارد.
در حیاط مدرسه ما هم همینجور بود و معمولا در زنگ های ورزش ،معلم مربوطه سعی می کرد به ما بچه ها بر اساس انتخاب خودمان بسکتبال یا والیبال آموزش دهد،البته قد و قامت ما هم تاثیر در قبول ایشان داشت!
بچه های سال بالای دبیرستان ما تیم بسکتبال خوبی تشکیل داده بودند و در مسابقات مدارس تهران شرکت می کردند.به همین خاطر در بسیاری از اوقات و قبل از شروع کلاس ها در حیاط به دو تیم تقسیم می شدند و با لباس های ورزشی باهم مسابقه می دادند و به این شکل تمرین می کردند.
بقیه بچه ها هم که من هم از جمله ایشان بودم،دور حیاط می ایستادیم و تیم دلخواه خود را تشویق می کردیم.چنان هیاهویی راه می افتاد که تمام خانه ها و مغازه ها و فروشگاه های اطراف به ستوه می آمدند و شکایت می کردند،اما تلاش های فراش ها و ناظم های مدرسه برای ساکت کردن ما هیچ فایده ای نداشت و تازه شیطنت ما هم گل می کرد و بیشتر هیاهو می کردیم!
ناگهان سر و کله مدیر مدرسه(آقای شاه صاحبی) در چهارچوب درب ساختمان به حیاط پیدا می شد و هرکس در هر شکلی بود خشکش می زد و ساکت می شد.چنان جذبه ای داشت که مثلا کسی که دهانش باز بود و در حال فریاد کشیدن بود،همانطور دهانش باز می ماند یا کسی که در حال دست زدن بود،دستهایش در هوا بی حرکت می ماند!صدا از کسی در نمی آمد.مدتی به اطراف نگاه می کرد و بدون کلمه ای حرف برمی گشت.بعد از این ورزشکارها ادامه می دادند ولی دیگر کسی تشویقشان نمی کرد!

کوچه مردها 147

چهار شنبه, 22 اکتبر, 2014

بعد از سیزده روز تعطیلی ایام نوروز و بازگشت به مدرسه تا یکی دوهفته درگیر تبریک گفتن به آموزگاران خود بودیم که اگرچه با هر معلمی رفتار متفاوتی داشتیم ولی محور همه این رفتارهای متفاوت”شیطنت و اذیت کردن” آنها بود و صد البته که معلم ها هم عکس العمل های متفاوتی داشتند.
به چند مورد اشاره می کنم:
– معلم جبر ما ؛آقایی بود به اسن”خوش آهنگ” که آنقدر متین و با جاذبه بود که بچه ها فقط به بیست سی ثانیه دست زدن ،آنهم یک جلسه،اکتفا کردند.
– برعکس او معلم تاریخ و جغرافیای ما-آقای فضائلی- که خیلی ظریف و لطیف بود! تا یک ماه بچه ها هر جلسه دست می زدند و تبریک می گفتند و او با ناز و ادا تشکر می کرد!
– معلم نقاشی ما که هرجلسه بچه ها برایش آهنگ تولدت مبارک را می خواندندو او با عصبانیت یکی از دفترچه های نقاشی فیلی بزرگ را به شکل بلند گو لوله می کرد و جلوی دهانش می گرفت و به ما بدوبیراه می گفت!
– معلم رسم ما که خیلی قلدر بود و بار سوم که چنین کاری کردیم،تخته رسم نفرات نیمکت های جلویی را از پنجره به بیرون پرتاب کرد!
– معلم زبان که روی تخته به ترکی عید را به او تبریک می گفتیم و او بالاخره ،یک بار گفت :هرکی این جمله را روی تخته می نویسه،خیلی خره و وقتی که برگشت تا تخته را پاک کند،یکی از بچه ها گفت:خر خودتی!
مدیر را صدا کرد و شکایت کرد و چون هیچکدام حاضر نبودیم گوینده جمله را لو بدهیم،هر کدام دو ضربه خط کش چوبی روی دست هامان خوردیم و مدیر رفت.وقتی معلم برگشت تا باز هم تخته نیمه پاک کرده را پاک کند،دو سه نفر باهم گفتند:خیلی خری!
خودش را به نشنیدن زد!

دوست داشتن سخت است

یکشنبه, 16 فوریه, 2014

بعضی ها خیال می کنند دوست داشتن
ساده است ….
خیال می کنند باید همه چیز خوب باشد
تا بتوانند کسی را عاشقانه دوست داشته باشند
اما … من می گویم …
دوست داشتن از زمانی شروع می شود
که بی حوصله می شود
که بهانه می گیرد
که یادش می رود بگوید
دلتنگ است
یادش می رود
با شیطنت بگوید
دوستت دارم …
که خنده هایتان بغض شود
بغض هایتان آغوش بخواهد
و ببیند آغوشش کمرنگ است
اگر در روزهای ابری و طوفانی
دوستش داشتی!
شاهکار کرده ای

کوچه مردها 109

چهار شنبه, 12 ژوئن, 2013

کلاس سوم دبستان بهرام بودم که همان اوایل سال ،یک روز ناظم و دفتر دار مدرسه سر صف های صبحگاهی حاضر شدند و از هرکس می پرسیدند که دقیقا آدرس منزلتان کجاست و بستگی به محله زندگی هریک از ما ،پس از صحبت مختصری با هم،تصمیم می گرفتند که اسم هریک از ما را در لیستی وارد نمایند یا خیر.

پس از فهمیدن آدرس دقیق من ،اسم مرا در لیست خود وارد نمودند و فردای همان روز متوجه شدیم که کسانی که اسمشان در لیست وارد شده باید از شنبه هفته بعد به مدرسه ای که تازه تاسیس شده و خیلی نزدیک تر به خانه ماست ،منتقل شوند.به همین سادگی کار صورت پذیرفت.

اسم این مدرسه”ساسان” بود و ساختمانش نسبت به مدرسه بهرام خیلی کوچک تر بود اما تعداد دانش آموزان هم در آن کلاس خیلی کتر بود.کلا دوازده کلاس داشت و برای هریک از سالهای اول تا ششم دبستان،دو کلاس دایر کرده بودند.دفتری هم برای مدیر و معلمان در طبقه دوم داشت و حیاطی کوچک که کفاف شیطنت های ما را می کرد!

من چهار سال آخر دبستان را در این مدرسه طی کردم.هرروز از خانه که در می آمدم در عرض پنج دقیقه به مسجد علی اکبر که به تازگی کنار خیابان هاشمی،پایین تر از میدان سپاهی دانش بنا شده بود می رسیدم و پس از عبور از عرض خیابان هاشمی به دبستان که روبروی مسجد بود،وارد می شدم.

از آنجا که خیلی از دوستان دیگرم هم با من به این مدرسه منتقل شده بودند،اصلا احساس غریبی و دلتنگی نمی کردیم و فقط معلمان و ناظم و مدیرمان جدید بودند که خیلی سریع با این وضعیت هم خو گرفتیم.

کوچه مردها 104

چهار شنبه, 6 مارس, 2013

کم کم در مدرسه جا افتادم.شیطنت های خودم هم گل می کرد.بالاخره در آن محله اگر نمی توانستی گلیمت را از آب بیرون بکشی،بیچاره ات می کردند.کافی بود مثلا بفهمند ترسویی.دائما پاپیچت می شدند که با تو دعوا راه بیاندازند.یا اگر می فهمیدند که تو بچه پولداری(البته بصورت نسبی)وسایل داخل کیفت دیگر امنیت نداشتند و دائما به سرقت می رفتند!خیلی ها کتاب و دفتر خود را داخل نایلونی می گذاشتند و به مدرسه می آمدند.

به همین خاطر باید حواسمان بسیار جمع بود و مواظب خودمان و اطرافمان باشیم.اما با این وجود بازهم گاهی اوقات گول می خوردیم.به خاطر دارم سر راهمان از مدرسه به خانه یک لبنیاتی بود که پیرمردی عصبانی و نحیف صاحب آن بود.روزی بین راه یکی از بچه های کلاس همراه من بود و با مقدمه چینی مفصلی مرا مجاب کرد که چون او باید از داروخانه برای مادرش دارو بخرد من هم به او کمک کنم و از مغازه آن پیرمرد برای دوستم”جوهر لیموی خشک” بخرم،اما چون معمولا این جنس کم گیر می آید ابتدا از پیرمرد بپرسم که دارد یا نه و اگر داشت بروم از دوستم پول بگیرم و بخرم.

داخل مغازه شدم و پرسیدم: جوهر لیموی خشک دا……

حرفم تمام نشده بود که پیرمرد عربده کشان و در حالی که یک سنگ ترازو را در دستانش تکان می داد به سمت من هجوم آورد و شروع کرد به فحش و ناسزا دادن به من و با توسری مرا از مغازه بیرون انداخت.دوستم را دیدم که با یکی دونفر دیگر از بچه ها خنده کنان از دور مرا تماشا می کردند. به سمتشان رفتم و گفتم :چی شد؟

و آنها توضیح دادند که پیرمرد نسبت به این جمله حساسیت شدیدی دارد و به همین خاطر کار آنها هرروز این است که یک نفر را گول بزنند و به سراغش بفرستند!خیلی عصبانی شدم اما کاری نمی شد کرد.رودست خورده بودم و تنها کاری که برای جبران می توانستم بکنم این بود که من هم تا چند روز همین کلک را به چند تا از همکلاسی ها بزنم و خودم در گوشه ای از این تئاتر واقعی بخندم و لذت ببرم.

بیچاره پیرمرد که هرروز مشتری های “جوهر لیموی خشکش” بیشتر و بیشتر می شد و او عصبانی تر و درمانده تر!

کوچه مردها(46)

چهار شنبه, 25 ژانویه, 2012

امروز کمی در مورد خواهرها و برادرهایم توضیح خواهم داد:

من فرزند ارشد خانواده ام.سه سال بعد از تولد من،خدا پسری دیگر به خانواده ما داد که نامش را “فرید” نهادند.او در بعضی صفات با من تشابه داشت و در بعضی دیکر نه. ما هردو دلسوز دیگران بودیم و رفیق دوست. اما من حاضر به هرکاری برای دوست نبودم و او بود. من با هرکسی دوست نمی شدم و اما او هرکس را که به او نزدیک می شد،می پذیرفت.در مورد من پدرم دائما تکرار می کرد که: می خواهم پسرم مهندس شود،اما در مورد او می گفت:این پسرم مثل خودم زحمتکشه.سال ها گذشت تا به تجربه دریابم که این تلقینها و زمزمه ها در دوران کودکی چقدر در سرنوشت ما موثرند.همانطور هم شد.فرید تا دیپلم پیش رفت و در تمام دوران کودکی و جوانی با انواع رفقای خود در محل بود و اکنون هم با شغلی آزاد در حال گذران زندگی خود و خانواده اش می باشد.

بعد از سه سال و هنگامی که من شش ساله بودم،برادر دیگرم”فرامرز” به دنیا آمد.به توصیه فامیل،برای اینکه ما را چشم نکنند،تا چند سال لباس دخترانه تن او می کردند که مردم با تعجب نگویند که چرا این خانواده این همه پسر دارد!فرامرز بر خلاف ما دو برادر دیگر ،از همان بچگی به خودش و آرزوهایش بسیار توجه داشت و به هر شکلی سعی می کرد آنچه را دوست دارد،به دست بیاورد.در بزرگی هم همین گونه عمل کرد و به دنبال سرنوشتش به خارج از کشور رفت و اکنون با خانواده اش در خارج از کشور زندگی می کند و هم رستوران دارد و هم بساز و بفروش ساختمانی است.

و بالاخره هنگامی که من دوازده سال داشتم،خدا خواهری به ما داد که “فریبا”نامیدندش، تنها خواهر ما بود و بسیار عزیز.فقیر بودیم اما نگذاشتیم در مورد هیچ چیز احساس کمبودی داشته باشد،آنقدر که هرکس به او فخری میفروخت با غرور جوابشان را می داد که :به داداشم می گم تا برای من هم همینو بخره!او هم از نظر صفات شخصی بسیار به فرامرز شبیه بود و برای خودش اهداف شخصی داشت و همان ها را دنبال کرد و حالا به عنوان پزشک در کشوری دیگر زندگی می کند.

ما در کودکی باهم بسیار مهربان بودیم و همیشه در حال بازی و شیطنت بودیم و همه مثل پروانه دور خواهرمان می گشتیم،اما هرچه بزرگتر شدیم،متناسب با تجربیات و اتفاقات پیش رو شخصیتمان به گونه ایس متفاوت با دیگری شکل گرفت و این شد که در حال حاضر هریک در گوشه ای از این دنیا به دنبال ایده آل ها و اهداف خود هستیم و دروغ نیست اگر بگویم هم از نظر روحی و هم از نظر جسمی و فیزیکی بسیار از هم دوریم اما به حکم فطرت انسانی ،چون خواهر و برادریم در هر صورت دلمان برای یکدیگر می تپد و گاهی سراغی از هم می گیریم.آنها را نمی دانم اما من اکنون در کنار خانواده ام و دوستانی بسیار خوب و بهتر از برگ گل سرخ خشنود و راضی و شاکر درگاه الهی هستم.