برچسب ها بـ ‘شیشه’

روزگارم

دوشنبه, 19 نوامبر, 2018

روزگارم بد نیست، غم كم میخورم

كم كه نه هر روز، كم كم میخورم

عشق از من دور و پایم لنگ بود

قیمتش بسیار، دستم تنگ بود

گر نرفتم، هر دو پایم خسته بود

شیشه گر افتاد، دستم بسته بود

چند روز یست كه حالم بد نیست

حال ما از این و آن پرسیدنیست

گاه من بر زمین زل میزنم،
گاه بر حافظ تفعل میزنم

حافظ فرزانه دل، فالم گرفت
یك غزل آمدولی حالم گرفت

مازیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه ماپنداشتیم

از صائب تبریزی

دوشنبه, 15 ژانویه, 2018

يک چشم زدن وقت می ناب نداريم!
تا شيشه ببالين نبود خواب نداريم!
تا بوسه چند از لب پيمانه نگيريم!
چون شيشه خالی بجگر آب نداريم!
در روز حريفان دگر باده کشانند!
ماييم که می در شب مهتاب نداريم!
از حادثه لرزند بخود قصر نشينان!
ما خانه بدوشان غم سيلاب نداريم!
در دايره بی سببی نقطه محويم!
هرگز خبر از عالم اسباب نداريم!

من مقصرم!

شنبه, 6 می, 2017

دیروز باران می بارید و من در داخل ماشین با پسربچه ای روبرو شدم که از داخل خیابان به شیشه ضربه زد و پرسید: شیشه ماشینتون را بشورم؟
شیشه را پایین کشیدم و پرسیدم:تو این بارون کی حاضره تو شیشه ماشینشو بشوری؟
گفت:هرکس که بخواد من خرجی زندگی خونواده ام را در بیارم!؟
ازآن لحظه تابحال به قول شاعر: ابرهای همه عالم در دلم می گریند.
با خودم اندیشیدم مقصر واقعی و اصلی من و افرادی امثال من هستند که سرشان را تا گردن در آخور زندگی شخصی خود برده اند و بی توجه به دیگران فقط در اندیشه گذران بهینه زندگی خود و خانواده خود هستند .
با کوهی از تجربه و نیت خیر،حداکثر کاری که می کنند این است که صدقه ای کم یا زیاد به نیازمندان بدهند و تازه اینجا هم با نیت عاقبت بخیری خود و خانواده شان!
هرکه می تواند در راستای ایجاد شغل و رونق اقتصادی به هر شکل ممکن – حتی مشارکت اندک در طرح های تولیدی و خدماتی – بکند و کاری نکند،در روز موعود باید جوابگوی این پسرک در پیشگاه خدا باشد.
به یقین خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نخواهد داد مگر اینکه افراد آن قوم خودشان به این امر مبادرت ورزند.

کوچه مردها 167

چهار شنبه, 9 سپتامبر, 2015

روز نهم آذر 1354 بود و من در کلاس زبان مشغول امتحان میان ترم زبان بودم.در آن زمان از وجود معلمان خارجی انگلیسی زبان در دانشگاه ها برای امر آموزش زبان خارجی استفاده می کردند و معمولا جوانان و افرادی که به پول نیاز داشتند ،چند سالی را به ایران می آمدند و به خاطر حقوق خوبی که می گرفتند به این کار مشغول می شدند.
معلم آن ترم هم آقا پسر جوان موبور بیست و چهار پنج ساله ای بود که اگر چشمان و مویش همرنگ چشمها و موی ما بود،همه فکر می کردند که او هم یکی از دانشجویان همان دانشگاه است!به هرحال سخت در حال پاسخ دادن به سوالات بودم که ناگهان دیدم سرو صدا و هیاهوی عجیبی همراه با صدای پی درپی شکستن شیشه ها به راه افتاد و همه با کنجکاوی از پنجره ها به نگاه کردیم.
گروهی از بچه ها که بعضی از آن ها هم با کلاه های پشمی بلند که تا پایین دهانشان پایین می آمد و فقط دو سوراخ جلوی چشمانشان داشت،باهم حرکت می کردند و هر چه شیشه در و پنجره سر راهشان بود با سنگ و آجر می شکستند و شعار می داند:دانشجوی زندانی آزاد باید گردد.
هم همه ما دانشجوهای ترم اولی و هم استاد بسیار جوانمان اولین بار بود که با صحنه تظاهرات دانشجویی روبرو می شدیم و همه حسابی بهت زده بودیم و ترس به جانمان چنگ انداخته بود.
به دقیقه ای نکشید که سر و کله پلیس گارد دانشگاه با کلاهخود و جلیقه و سپر و باتوم پیدا شد و روبروی بچه ها آرایش جنگی گرفتند!استاد جوان ما با دیدن این صحنه حسابی دست و پایش را گم کرد و بدون اینکه به ما چیزی بگوید از کلاس بیرون دوید و به سمت دپارتمان زبان که چند هموطن دیگرش هم آنجا بودند،دوید و رفت!ما ماندیم و ورقه های امتحان نیمه کاره.
به این ترتیب ما هم ورقه های امتحانی را رها کردیم و با احتیاط برای تماشا به محوطه رفتیم.تظاهر کننده ها با دیدن پلیس ،شروع به پرتاب سنگ و پاره آجر به سمت آنها کردند و گارد هم با گرفتن سپرها مقابل بدنشان شروع به پیشروی به سمت آنها کردند.ناگاه یکی از دانشجویان تظاهر کننده با تمام وجود فریاد کشید:پلیس تو بی گناهی، فرمانده ات قاتل است.و در این لحظه بود که گاردی ها هم فریاد کشان در حالی که باتوم ها را در هوا می چرخاندند به سمت آنها هجوم بردند.بچه ها شروع به فرار کردن نمودند و اینجا بود که من یکی از شیرین کاری های گارد دانشگاه را به چشم دیدم.باتوم را بین پاهای یکی از فرارکنندگان می انداختند و به این ترتیب آن فرد زمین می خورد و به سرش می ریختند و در حالی که او را به شدت می زدند با خود می بردند.با همین ترفند دوتا از بچه ها را دستگیر کردند.
وقتی هم که سر و صداها خوابید،اعلام کردند که امروز دانشگاه تعطیل است و همه باید آنجا را ترک نماییم.دم درب خروجی دانشگاه ،فرمانده گارد دانشگاه ایستاده بود و کارت یکی یکی ما را با صورتمان تطبیق می داد و هر کدام از بچه را که کفش کتانی پوشیده بودند یا به او مشکوک می شد،بازداشت می کرد!

راننده و گدا…….

شنبه, 21 سپتامبر, 2013

دختر بچه،دائما به شیشه می زد و از مسافری که جلو نشسته بود درخواست کمک می کرد.

دائما می گفت:عمو یه کمکی به من بکن.من نهار نخوردم!

مرد مسافر از راننده پرسید:آقا کرایه من تا مقصد چقدر می شه؟

راننده گفت:هزار تومن.چطور مگه؟

مسافر بدون اینکه جوابی بده ،پولی از جیب پیراهنش بیرون کشید و شمرد.چهار هزار و پانصد تومان بود.هزار تومان به راننده داد و بقیه را به دخترک گدا.

چراغ سبز شد و راه افتادیم.راننده که لبخند تلخی به لب داشت با درد گفت:امروز شما به من ثابت کردی که درآمد گدایی ،سه و نیم برابر مسافر کشیه؟!

مسافر با دستپاچگی گفت:آخه خیلی دلم براش سوخت آقا.

و من می خواستم بگویم:دل همه باید به حال آدمی چون تو بسوزه که اینطور گدایی و تنبلی رو ترویج می کنی.در اطرافت آدم محتاج واقعی نمی شناسی؟

اما جرئت نکردم که بگویم!

با عشق……..

شنبه, 20 جولای, 2013

 دلتنگی هایت را از خودت بپرس و نگران هیچ چیز نباش

هنوز من هستم

هنوز خدایت همان خداست 

هنوز روحت از جنس من است

اما من نمی خواهم تو همان باشی

تو باید در هر زمان بهترین باشی

نگران شکستن دلت نباش

می دانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند

و جنسش عوض نمی شود

و می دانی که من شکست ناپذیر هستم

و تو مرا داری … برای همیشه

چون هر وقت گریه می کنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد

چون هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافته ای

چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم،

صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام

درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم

دلم نمی خواهد غمت را ببینم

می خواهم شاد باشی

این را من می خواهم

تو هم می توانی این را بخواهی، خشنودی مرا

نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را می فشارد.

شب ها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی؟  

اما، نه من هم دل به دلت بیدارم

فقط کافیست خوب گوش بسپاری

و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن

پروردگارت

 با عشق

روزگار من

دوشنبه, 1 جولای, 2013

روزگارم بد نیست، غم كم میخورم

كم كه نه هر روز، كم كم میخورم

عشق از من دور و  پایم لنگ بود

قیمتش بسیار، دستم تنگ بود

گر نرفتم، هر دو پایم خسته بود

شیشه گر افتاد،  دستم بسته بود

چند روز یست كه حالم بد نیست

حال ما از این و آن پرسیدنیست

گاه من بر زمین زل میزنم،

 گاه بر حافظ تفعل میزنم
 
حافظ فرزانه دل، فالم گرفت

 یك غزل آمدولی حالم گرفت

مازیاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه ماپنداشتیم

عاشقانه ها(9)

یکشنبه, 17 ژوئن, 2012

همچو فرهاد بود کوهکنی پیشه ما
کوه ما سینه ما ناخن ما تیشه ما
شور شیرین زبس آراست ره جلوه گری
همه فرهاد تراود ز رگ و ریشه ما
بهریک جرعه می منت ساقی نکشیم
اشک ما باده ما دیده ما شیشه ما
عشق شیری است قوی پنجه و می گوید فاش
هرکه از جان گذرد بگذرد از بیشه ما

میرزا عبدالجواد ادیب نیشابوری