برچسب ها بـ ‘شیرینی’

تصویر نوشته 186

سه شنبه, 10 نوامبر, 2020

عاشقی

یکشنبه, 2 فوریه, 2014

عاشقی رسمی و آدابی دارد
به زلالی آب
به پاکی ابر
و به شیرینی رویا
عاشق را کاری با دنیا نیست
هرچه هست،عشق است و معشوق
عاشق اهل فریب دادن نیست
فریب که و برای چه؟
معشوق آینه دل عاشق است
عاشق جز معشوق به چیزی نمی اندیشد
این را بدان
عشق راستی است و مستی
آدم مست هرگز در پی فریب کسی نیست

کوچه مردها(64)

چهار شنبه, 16 می, 2012

یکی دیگر از آداب رایج در روستاهای بابل روش دید و بازدید عید بود:

در روستاهای بابل به میهمان عید بعنوان عیدی،تخم مرغ رنگ کرده می دهند،به رنگهای مختلف و خیلی زیبا.

شکل عید دیدنی هم به این ترتیب است که صبح روز اول عید همه معتمدین و پیرمردهای روستا به خانه بزرگترین و مهمترین فرد آن روستا می روند و همراه یکی از آنها که قبلا بعنوان پیشکار انتخاب شده است،چند گونی خالی است. از همین جا تخم مرغ ها که به تعداد مهمانان تهیه و تقدیم می شود،توسط پیشکار در گونی قرار داده می شود و همه این افراد باهم به عید دیدنی دیگر افراد و خانواده ها می روند،در یک صف که نفر اولش بزرگ محله و نفر بعدی کدخدا،نفر سوم پیشکار و بقیه هم به ترتیب سن در صف جای گرفته اند.

این جمعیت پانزده تا بیست نفر تا غروب،تقریبا همه خانواده های محله را مورد سرکشی قرار می دهند و چون با شیرینی و نان قندی و چای و عسل و… همه جا پذیرایی می شدند،به نهار هم احتیاجی نداشتند و در این زمان چند بار گونی پیشکار پر از تخم مرغ آب پز رنگی می شد که آنها در به خانه خود می فرستاد.

ناگفته پیداست که در این سرکشی ها بزرگان محله از گرفتاری ها و بیماری ها و سایر دلمشغولی های اهالی روستا با خبر می شدند و در حد مقدورات تصمیم گیری و چاره اندیشی می کردند.

غروب همانروز ،تخم مرغ ها توسط پیشکار بین همه این افراد توزیع و تقسیم می شد و هر یک از این بزرگان محل با تعداد زیادی تخم مرغ رنگی به خانه های خود بازمی گشتند که اغلب همین تخم مرغ ها به بازدید کنندگان دوباره تقدیم می شد!

اما ما کودکان با تخم مرغ های خود،اصطلاحا”تخم مرغ جنگی”می کردیم و با زدن سر تخم مرغ ها به یکدیگر،تخم مرغ سر و ته شکسته به برنده تعلق می گرفت و هر روز عید ما بچه ها تعداد زیادی تخم مرغ خوشمزه می خوردیم که گاها به دل درد و کهیر روی بدنمان هم منجر می شد!

اردیسم

یکشنبه, 26 فوریه, 2012

تانیا تفرشی می نویسد: از خیابان گلگون وارد خیابان جردن شدم تصمیم دارم شیرینی تهیه کنم در ورودی قنادی دختری حدودا 18 یا 19 ساله را می‌بینم که او هم برای تهیه شیرینی آمده!! لباسهای شیک و سرخ رنگی به تن دارد با خنده از او می‌پرسم: از تیم پیروزی چه خبر؟! می‌گوید : چرا پیروزی؟ می‌گویم : خوب مگر به خاطر تیم محبوبت سرخ پوش نشدی؟ می‌گوید : نه! من فوتبال را دوست ندارم. در حالی که سفارش شیرینی را به متصدی فروش قنادی می‌دهیم می‌پرسم پس چرا سرخ پوشیدی ؟ می‌خندد و می‌گوید : به خاطر آنکه من يك اردیست هستم (تلفظ انگلیسی‌اش می‌شود Orodist). می‌گویم : اردیسم چیست؟ می‌گوید : فلسفه‌ایی هست که به انسان ارزش شادی را یادآوری می‌کند. جالبه من تا به حال در مورد اردیسم چیزی نمی‌دونستم. از او می‌خواهم چند دقیقه‌ایی از اردیسم برایم صحبت کند با خوشرویی قبول می‌کند و می‌گوید: اردیسم دارای هشت اصل هست، این هشت اصل به ما می گوید که باید

شاد،
آزاده،

 قانع،

انتقادپذیر،

گریزان از گوشه‌نشینی،

پاک‌زیست،

رعایت‌كننده ادب و در نهایت

میهن‌دوست

 باشیم. می‌گوید: هر کسی با هر مرام و اندیشه‌ایی می‌تواند یک اردیست هم باشد. می‌گویم: اردیسم از کجا بوجود آمده؟ آیا در اروپاست و حالا به ایران آمده؟ می گوید: نه اردیسم بر اساس اندیشه‌های ارد بزرگ در کتاب سرخ ایجاد شده است. می گویم: پس لباس سرخ شما به خاطر نام کتاب سرخ است. می گوید: نه. به خاطر نشان دادن ارزش شادیست، سرخ، رنگ هیجان و شادی است اولین اصل فلسفه اردیسم می گوید اگر پایکوبی و شادی نباشد، جهان را ارزش زیستن نیست . می گویم: من چند کتاب از سخنان بزرگان دارم که در آنها صحبتهای ارد بزرگ هست آیا منظور شما همان است می گوید: بله همینطوره، اندیشمند و متفکر بزرگ ایرانی. امروز در نت در مورد اردیسم تحقیق کردم خیلی جالب بود الان مدام به لباسهای قرمزم فکر می‌کنم و این که شاید بهتر باشد لباس‌های سرخ جدیدی بخرم

 

وای بر کم فروشان

دوشنبه, 2 ژانویه, 2012

چند روز پیش برای خرید شیرینی به یک قنادی رفتم. پس از انتخاب شیرینی،برای توزین و پرداخت مبلغ آن به صندوق مراجعه کردم. آقای صندوقدارمردی حدودا ۵۰ ساله به نظر می رسید. با موهای جوگندمی، ظاهری آراسته، …القصه…، هنگام توزین شیرینی ها، اتفاقی افتاد عجیبا غریبا!

اتفاقی که سالهاست شاهدش نبودم. حداقل در شهر گناهان کبیره (تهران) مدتهابود که چنین چیزیرا ندیده بودم. آقای شیرینی فروش جعبه را روی ترازوی دیجیتال قرار داد،بعد با استفاده از جدول مقابلش وزن جعبه را از وزن کل کم کرد. یعنی درواقع وزن خالص شیرینی ها (Net Weight) را به دست آورد.

سپس وزن خالص را در قیمت شیرینی ضرب کرد و خطاب به من گفت:

«۲۸۰۰ تومان قیمت شیرینی به اضافه ۵۰ تومان پول جعبه می شودبه عبارت ۲۸۵۰ تومان»نمی دانم مطلع هستید یا خیر! ولی سایر شیرینی فروشیهای شهرمان، جعبه را هم به قیمت شیرینی به خلق الله می فروشند. واصلا راستش را اگر بخواهید بیشترشان معتقدند که بیش از نیمی از سودشان از این راه است. اما فروشنده مذکورچنین کاری نکرد. شیرینی را به قیمت شیرینی فروخت و جعبه را به قیمت جعبه. کاری که شاید در ذهن شمای خواننده عادی باشد ولی در این صنف و در این شهر به غایت نامعمول و نامعقول!

رودربایستی را کنار گذاشتم و از فروشنده پرسیدم: «چرا این کار را کردید؟!!»

ابتدا لبخند زد و بعد که اصرار مرا دید، اشاره کرد که گوشم را نزدیک کنم.

سرش را جلو آورد و با لحن دلنشینی گفت: «اعوذبالله من الشیطان الرجیم.ویل للمطففین…» و بعد اضافه کرد:

«وای بر کم فروشان! داد از کم فروشی! امان از کم فروشی!»

پرسیدم: «یعنی هیچ وقت وسوسه نمی شوید؟!! هیچ وقت هوس نمی کنید این سودبی زحمت را…»

حرفم را قطع می کند: «چرا! خیلی وقتها هوس می کنم. ولی این را که می بینم…» و اشاره می کند به شیشه میز زیر ترازو.

چشم می دوزم به نوشته زیر شیشه: «امان ز لحظه غفلت که شاهدم هستی!»

چیزی درونم گر می گیرد. ما کجاییم و بندگان مخلص خدا کجا! حالم از خودم بهم می خورد.

راستی ما کم فروشی نمی کنیم؟ کم فروشی کاری، کم فروشی تحصیلی، گاهی حتی کم فروشی عاطفی! کم فروشی مذهبی، کم فروشی در عبادت، کم فروشی انسانی ,

… انشآءالله که شما خواننده عزیز جزء این گروهها نیستید

امان زلحظه غفلت که شاهدم هستی!

صداقت

شنبه, 21 می, 2011

يه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازي ميکردن. پسر کوچولو يه سري تيله داشت و دختر کوچولو چندتايي شيريني با خودش داشت

پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تيله هامو بهت ميدم؛ تو همه شيرينياتو به من بده

دختر کوچولو قبول کرد.  پسر کوچولو بزرگترين و قشنگترين تيله رو يواشکي واسه خودش گذاشت کنار و بقيه رو به دختر کوچولو داد

اما دختر کوچولو همون جوري که قول داده بود تمام شيرينياشو به پسرک داد.  همون شب دختر کوچولو با ارامش تمام خوابيد و خوابش برد

ولي پسر کوچولو نمي تونست بخوابه چون به اين فکر مي کرد که همونطوري خودش بهترين تيله اشو يواشکي پنهان کرده شايد دختر کوچولو هم مثل اون يه خورده از شيرينيهاشو قايم کرده و همه شيريني ها رو بهش نداده

 

عذاب وجدان هميشه مال كسي است كه صداقت ندارد 

آرامش مال كسي است كه صداقت دارد

لذت دنيا مال كسي نيست كه با آدم صادق زندگي مي كند

آرامش دنيا مال اون كسي است كه با وجدان صادق زندگي ميكند

چند سخن از سقراط

دوشنبه, 3 ژانویه, 2011

شیرینی یک بار پیروزی به تلخی صد بار شکست می ارزد

**********

یک زندگی مطالعه نشده،ارزش زیستن ندارد.

**********

روایت چهاردهم

شنبه, 11 دسامبر, 2010

شیخ ما می گوید:

جوانمرد گفت:خدایا!راههای رسیدن به تو بسیار است،اما از هر راهی که می روم شلوغ است و پر هیاهو.من راهی خلوت می خواهم،راهی که هیچکس در آن نباشد.راهی که فقط تو باشی و فقط من.

خدا گفت:دو راه است که بندرت کسی از آن می گذرد،یکی راه اندوه،اندوهی تلخ و اندوهی سخت و اندوهی سنگین.و دیگری راه شادی،شادی شیرین و شادی سخت و شادی سنگین.

کمتر کسی است که تلخی محض و شیرینی ناب را تاب بیاورد.

زیرا که هردو سختند و هردو سنگین،تو کدام را می پسندی؟

جوانمرد گفت:من تلخی اندوه را می خواهم.

خدا قطره ای اندوه به او داد و این گام نخستین راه شد.

جوانمرد گفت:باز هم.

و باز قطره ای و باز قطره ای و باز.

و نوشید و نوشید و نوشید.آن سان که دریا شد،دریای اندوه.

خدا گفت:دریای اندوه شدی،ای جوانمرد،اما این دریا مهیب است.ماهیان خرد را توان آن نیست تا در آن شنا کنند.نهنگی باید تا در دریای تو غوطه بخورد.

********

هزار سال گذشته است،اما دریای اندوه جوانمرد،همچنان بی نهنگ است.