برچسب ها بـ ‘شیخ’

غافلم!

دوشنبه, 5 آگوست, 2019

غافلم،مست غرورم،زخدا بی خبرم
مگر اینکه خود او به منش رحم کند
ای خدایی که مرا غافل و نادان به جهان آوردی
من به امید که باشم که مرا اهل کند؟
شیخ و عابد،پیر و زاهد، همگی بیراهند
راه وصل خود تو، آتش دل سرد کند
من ندارم امیدی به کسی در افلاک
مگر آن لطف الهی دل من نرم کند

تصویر نوشته 83

سه شنبه, 28 آگوست, 2018

از ابوالحسن خرقانی

شنبه, 13 می, 2017

جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد…!!!
اول:مرد فاسدی از کنارم گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد!!!
او گفت؛ای شیخ ! خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد شد…!!!
دوم:مستی دیدم که افتان و خیزان در جاده های گل آلود میرفت…
به او گفتم؛قدم ثابت بردار تا نلغزی!
گفت؛من بلغزم باکی نیست…
به هوش باش تو نلغزی شیخ!!!که جماعتی از پی تو خواهند لغزید…
سوم:کودکی دیدم که چراغی در دست داشت.
گفتم؛این روشنایی را از کجا آورده ای؟!
کودک چراغ را فوت کرد و آنرا خاموش ساخت و
گفت؛تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت!؟
چهارم:زنی بسیار زیبا که در حال خشم از شوهرش شکایت میکرد!
گفتم؛اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن!!!

گفت؛من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بی خود شده ام که از خود خبرم نیست،
تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری ؟!!!

از فروغ فرخزاد

دوشنبه, 18 ژانویه, 2016

بر روی ما نگاه خدا خنده میزند

هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم

زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش

پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود

بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا

نام خدا نبردن از آن به که زیر لب

بهر فریب خلق بگویی خدا خدا

ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع

بر رویمان ببست به شادی در بهشت

او میگشاید … او که به لطف و صفای خویش

گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت

طوفان طعنه خنده ما زلب نشست

کوهیم و در میانه دریا نشسته ایم

چون سینه جای گوهر یکتای راستیست

زین رو به موج حادثه تنها نشسته ایم

ماییم … ما که طعنه زاهد شنیده ایم

ماییم … ما که جامه تقوا دریده ایم

زیرا درون جامه به جز پیکر فریب

زین راهیان راه حقیقت ندیده ایم

آن آتشی که در دل ما شعله میکشد

گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود

دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق

نام گناهکاره رسوا نداده بود

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان

در گوش هم حکایت عشق مدام ما

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است در جریده عالم دوام ما

بار دگر……..

دوشنبه, 7 سپتامبر, 2015

باردگر به کوچه رندان گذر کنیم
تا بشکنیم توبه و سجاده ترکنیم
دل را به دست مطرب و معشوق می دهیم
فارغ زفکر نیک و بد و خیر و شر کنیم
یک جرعه درکشیم زان داروی نشاط
چندین هزار وسوسه از سربدر کنیم
زاهد به ما نصیحت بیهوده می دهد
کز باده بگذریم و زساقی حذر کنیم
بیهوده بود پیروی ترهات شیخ
باردگر نباید از این ره گذر کنیم
بدتر از این عقیده چه باشد که شیخ وقت
گوید به روی خوب نباید نظر کنیم

مقالات 15

یکشنبه, 9 آگوست, 2015

از آدم تا انسان 15

پیران و راهنمایان ،اولیای الهی هستند که خداوند هرگز زمین را از وجود آنان خالی نمی گذارد و ایشان همان اولی الامری هستند که خداوند ما را توصیه به اطاعت از آنان نموده است.استاد فروزانفر در کتاب خلاصه مثنوی می نویسد:مراد از “پیر” صورت مادی و کالبد طبیعی که در معرض فنا و زوال و دستخوش تغییر و تبدل است،نمی باشد.پیر یا شیخ و مرشد در نظر بزرگان تصوف عبارت است از مجموعه معانی و اوصاف حقیقی که در هر دور به شکل و صورتی خاص پدیدار می گردد و هرچندی کسوتی جداگانه می پوشد.
با این حساب و بر اساس مطالب فوق،تفاوت نمی کند که در چه زمانی و در کجا زندگی می کنی. اولیای خدا را همیشه و در هر زمان می توانی بیابی. اگر احساس طلب حقیقت در تو بیدار گردد و به جستجو برآیی، حتما یکی ازآنها را خواهی یافت و در صورت عزم جدی تو، او تو را پله پله به حقیقت نزدیکتر خواهد نمود تا جایی که خود نیز از اولیای الهی گردی.(عرفای واقعی)چندان تفاوتی هم ندارد که اهل چه دینی و مکتبی هستی.کافی است به خدا معتقد باشی و شوق دستیابی به او یا “حقیقت” در وجودت شعله بکشد.
جنگ هفتاد و ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت،ره افسانه زدند
در دیدگاه من،اولیای الهی از جنس خدا نیستند اما متصل به ذات اقدس الهیند. انسان در معنویت خود،هرچه سخت و جامد هم که باشد، چون درون آتش مهر الهی قرار گیرد، پس از تحمل سوزش ها و حرارت های پیش آینده بعد از مدتی خود نیز گداخته شده و همچون آتشی که در آن است،مولد حرارت و گرما می گردد و این همان مقام اولیا اللهی است. اما باید بیاد داشت که تا به آتش متصلی،خود نیز صفات آتش را پیدا می کنی و به محض جدایی در زمانی بسیار کوتاه دوباره سخت و جامد می گردی. تا وقتی چون آتشی که به آتش متصل باشی، که فرموده است:
همانا با یاد و ذکر خدا ،دل ها آرام می گیرد.
و مولانا به زیبایی می فرماید:
من نیم جنس شهنشه،دور از او
بل که دارم در تجلی نور از او
نیست جنسیت ز روی شکل و ذات
آب،جنس خاک آمد در نبات
نور و گرمای خورشید از جنس خود خورشید نیست اما تا خورشید هست،این نور و گرما هم هستند و پیوسته متصل به آن،یا چون آب و خاک درآمیزند گیاهان و نباتات خلق می گردند که از جنس هیچیک از این دو نیستند اما بدون پیوستگی به آنها ،توان ادامه حیات ندارند.
اولیا را هست قدرت از اله
تیر جسته بازگرداند ز راه
پاسبان آفتابند اولیا
در بشر واقف ز اسرار خدا

شیخ من

دوشنبه, 2 دسامبر, 2013

شیخ من،ای رهنمای سیر من سوی خدا

ای طریقت را نشان و ناظر و هم رهنما

ای میان لعن و نفرین و گزند همسر ناسازگار

بردبار و صابر و خاموش و دور از هر ریا

ای پذیرای همه رنج جهان و درد دیگر مردمان

ای معطر کرده ملک جان عارف و دیوانگان

گرد فقری از وجود آشنا با مالک هردو جهان

بر وجود این گنهکار حزین و عاصی و باطل فشان

بوالحسن من عاصی ام،من غافلم،من گم شدم

نیم نگاهی کن مرا، این مرده رایاری نما،راهم نما

آرزوی من

دوشنبه, 11 مارس, 2013

همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويي

                            چه زيان ترا كه من هم برسم به آرزويي

    به كسي جمال خود را ننموده اي و بينم

                            همه جا بهر زباني بود از تو گفتگويي

    غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم

                            تو ببر سر از تن من ببر از ميانه گويي

    به ره تو بس كه نالم، ز غم تو بس كه مويم

                            شده ام ز ناله نایي، شده ام ز مويه مويي

    همه خوشدل اينكه مطرب بزند به تار چنگي

                            من از آن خوشم كه چنگي بزنم به تار مويي

    چه شود كه راه يابد سوي آب تشنه كامي؟

                            چه شود كه كام جويد ز لب تو كامجويي؟

    شود اين كه از ترحم دمي اي سحاب رحمت

                             من خشك لب هم آخر ز تو تر كنم گلويي

    بشكست اگر دل من به فداي چشم مستت

                             سر خم مي سلامت شكند اگر سبوئي

    همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا

                             تو قدم به چشم من نه بنشين كنار جويي

    نه به باغ ره دهندم كه گلي بكام بويم

                             نه دماغ اينكه از گل شنوم به كام بويي

    ز چه شيخ پاكدامن سوي مسجدم بخواند

                            رخ شيخ و سجده گاهي سر ما و خاك كوئي

    نه وطن پرستي از من به وطن نموده ياري

                            نه ز من كسي به غربت بنموده جستجويي

    بنموده تيره روزم، ستم سياه چشمي

                            بنموده مو سپيدم، صنم سپيد روئي

    نظري بسوي (رضواني) دردمند مسكين

                                 كه بجز درت اميدش نبود به هيچ سوئي