برچسب ها بـ ‘شکایت’

شکایت مولانا

دوشنبه, 17 ژوئن, 2019

بشنو این نی چون شکایت می‌کند
از جداییها حکایت می‌کند
کز نیستان تا مرا ببریده‌اند
در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
هرکسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
نی حدیث راه پر خون می‌کند
قصه‌های عشق مجنون می‌کند
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد
جمله معشوقست و عاشق پرده‌ای
زنده معشوقست و عاشق مرده‌ای
در نیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام
در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست

داستان های کوتاه از سخن بزرگان 1

یکشنبه, 27 جولای, 2014

پیرزن از صدای خر و پف هرشب پیرمرد شکایت داشت.
پیرمرد هرگز نمی پذیرفت.
شبی پیرزن آن صدا را ضبط کرد که صبح حرفش را ثابت کند،اما صبح،پیرمرد دیگر هرگز بیدار نشد.
آن صدای ضبط شده حالا لالایی هر شب پیرزن است.
قدر لحظات هرچند سخت کنار هم بودن را بدانیم

درد دل حافظ!

دوشنبه, 23 ژوئن, 2014

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی

جانا روا نباشد خون ریز را حمایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم

یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست

کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم

جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ

قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

اینگونه باشیم

شنبه, 2 فوریه, 2013


گذران امروز ، برای شکایت از دیروز ، فردای بهترین نخواهد ساخت . . .
.
.
.
برای اینکه انسان کاملی باشید لازم نیست حتما در یک رابطه قرار بگیرید
شما به واسطه آنچه که هستید کاملید ، نه به واسطه آنکسی که با او هستید
.
.
.
میگویند با دوستان مروت با دشمنان مدارا
اما مشکل این است که این روزها نمیتوان آنها را از هم تشخیص داد . . .
.
.
.
وقتی کسی به زندگیتان وارد میشود
خدا اورا به دلیلی میفرستد
یا برای درس گرفتن از او
و یا برای ماندن با او برای همیشه . . .
.
.
.
یادتان باشد ، وقتی خورشید میدرخشد
هرکسی میتواند دوستتان داشته باشد
در طوفان است که متوجه میشوید چه کسی واقعا به شما علاقه دارد . . .
.
.
.
خوشبخت کسی نیست که مشکلی ندارد
خوشبخت کسی است که با مشکلات مشکلی ندارد

کوچه مردها 84

چهار شنبه, 17 اکتبر, 2012

محله آباد شده بود و پر رونق.به همین دلیل زمین های بی ارزش خیابان هاشمی هم حالا برای خود ارزش و قیمتی پیدا کرده بودند و برای همین هم صاحبان این زمین ها –که معمولا یزدی هایی بودند که معماری هم می دانستند-به خوبی قدرشان را می دانستند و از یک مترش هم نمی گذشتند.

تا حالا محله ما از دو طرف به خیابان راه داشت.از یکطرف به خیابان دامپزشکی و از طرف دیگر به خیابان هاشمی.

یک روز صبح زود دیدیم که مردی با لهجه غلیظ یزدی مشغول دستور دادن به کارگران ساختمانی خود برای کندن زمین مقابل خانه ما می باشد.پدرم سوال کرد :آقا چه خبره؟ و معمار با همان لهجه قشنگ یزدی جواب داد که:اگر خدا بخواهه،می خواهیم اینجا را بسازیم.

پدرم گفت:اما اگر اینجا را بسازید  راه کوچه به خیابان هاشمی بسته می شه. و معمار با سادگی جواب داد:خوب از خیابان دامپزشکی رفت و آمد کنید.تازه برای پیاده ها هم که جا برای کوچه می گذاریم.

در عرض نبم ساعت مردهای کوچه قید سرکار رفتن را زدند و جلسه اضطراری تشکیل دادند و نتیجه این شد که نباید بگذارند این راه مسدود شوند.حسین آقا رفت سراغ معمار و با استدلال سعی کرد منصرفش کند،اما بیفایده بود.معمار می گفت یا این قطعه زمین را به قیمت روز از من بخرید و هر کار می خواهید بکنید یا آن را می سازم.

چون حرف فایده نکرد،حسین آقا برگشت و حدود نیم ساعت بعد حدود بیست نفر از جوانهای محل ناگهان با فریاد و سر و صدا داخل زمین شدند و آنقدر کارگرها را زدند که همگی فرار کردند و معمار حیران و سرگردان و تنها وسط زمین باقی ماند.بیل و کلنگ و فرغون و وسایل دیگر هم نابود وشکسته و بی فایده در همه جا به چشم می خوردند.

کار به شکایت و کلانتری کشید.چند مامور برای امنیت کاری کارگران به سر زمین فرستادند و این مقدمه ای شد برای خلق یک حماسه کوچک محلی.ابتدا زن های محل خود را جلو انداختند و مانع کار کارگران شدند اما مامور ها با باتوم حسابی زنها را زدند و این صحنه چنان دیگ غیرت مردها و جوانان محله و حتی ما بچه ها را به جوش آورد که با حالتی جنون آمیز و بی اختیار چنان به سمتشان هجوم بردیم که در عرض تنها یکی دو دقیقه ده ها کارگر و مامور شهربانی ،زخمی و خون آلود و نالان با لباسهای پاره پاره داشتند زیر دست و پای مردم التماس می کردند که:غلط کردیم.نزنید.ببخشید ما را ! و اگر نبود پادر میانی و التماسهای حسین آقا و آقای شهیدی ،شاید قتلی هم اتفاق می افتاد.خون جلوی چشم همه را گرفته بود.تعرض به ناموس مردها هرگز قابل بخشش و گذشت نبود.

معمار یزدی همان لحظه اول فرار کرده بود و بقیه هم لنگان لنگان رفتند و بعضی ها را هم برای معالجه و بستن زخم هایشان به درمانگاه محل بردند.

آن روز غروب مردها دور هم جمع شدند و زنها چنان قشقرق و ناله هایی کردند و حتی خدیجه خانم (یکی از همسایه ها)کبودی های روی کتفش را به همه نشان داد!و همانجا از حال رفت که همه تصمیم گرفتند پای این مسئله حتی به قیمت جانشان بایستند و از فردا سر کار نروند.

فردا کسی نیامد و خبری نشد.روز بعد حسین آقا با لباس پاسبانی اش به کلانتری محل رفت و وقتی برگشت با خوشحالی زاید الوصفی اعلام کرد که :معمار گفته که من دیگر آن زمین را نمی خواهم و کلانتری هم گفته اگر رضایت ماموران مجروحش را اخذ کنید،کاری به شما نداریم!

می توانید حدس بزنید که چه شادی و غوغایی محله را در بر گرفت؟

حماسه کوچک محله ما تا سالها مثل و روایت محلات غرب تهران بود.

آزاده

دوشنبه, 1 اکتبر, 2012

آزاده را جفاي فلك بيش مي رسد

اول بلا به عاقبت انديش مي رسد

از هيچ آفريده اي ندارم شكايتي

بر من هر آنچه مي رسد از خويش مي رسد

چون لاله يك پياله ز خون است روزي ام

كآن هم مرا ز داغ دل خويش مي رسد

رنج غناست آنچه نصيب ستمگر است

طبع غني به مردم درويش مي رسد

امروز نيز محنت فرداست روزي ام

آن بنده ام كه رزق من از پيش ميرسد

شعر  از  اميري فيروز كوهي

 

افسوسی به جا مانده!

شنبه, 25 آگوست, 2012

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل

کجا دانند حال ما ،سبک عقلان بی پروا

خبر مرگ سه غنچه شش هفت ساله را در ضبط یک برنامه تلویزیونی در زنجان که شنیدم،دلم بسیار گرفت و به خود اجازه دام در شعر خواجه شیراز کمی دست ببرم!

تا به کی با سپردن کار به دست افراد ناشایست و بدون حداقل استاندارد های لازمه شغلی باید شاهد حوادثی اینچنینی باشیم؟ تجسم لحظه پرپر شدن این سه کودک انسان را به جنون می کشاند.آیا می توان انتظار داشت از این پس پدر و مادرهای این بچه ها افراد معمولی و تندرستی باشند؟

به کجا باید شکایت برد؟

چه کسی مسئول است؟

افسوس!

شنبه, 16 ژوئن, 2012

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل

کجا دانند حال ما ،سبک عقلان بی پروا

خبر مرگ سه غنچه شش هفت ساله را در ضبط یک برنامه تلویزیونی در زنجان که شنیدم،دلم بسیار گرفت و به خود اجازه دام در شعر خواجه شیراز کمی دست ببرم!

تا به کی با سپردن کار به دست افراد ناشایست و بدون حداقل استاندارد های لازمه شغلی باید شاهد حوادثی اینچنینی باشیم؟ تجسم لحظه پرپر شدن این سه کودک انسان را به جنون می کشاند.آیا می توان انتظار داشت از این پس پدر و مادرهای این بچه ها افراد معمولی و تندرستی باشند؟

به کجا باید شکایت برد؟

چه کسی مسئول است؟