برچسب ها بـ ‘شپش’

مقالات 8

یکشنبه, 21 ژوئن, 2015

آدم تا انسان 8

مولانا می خواهد بگوید:قضاوت ما در مورد نیک و بد مردم سطحی است و حقیقت قضایا نزد خداوند است و بس.”
اما عزیزان ، بدانید که خدا حتی منتظر توبه من و شما نیز نیست(اگرچه توبه کننده را بسیار دوست می دارد) و چشمه رحمت و رزقش برای همه بندگان است.باز این تمثیل را در داستان “موسی و شبان” مولوی پی می گیریم:
“موسی،شبانی را می بیند که به قول خود به ستایش خداوند مشغول است اما عبارات او مناسب دعا و مناجات نیست.مثلا می گوید: کجاییتا موهایت را شانه بزنم و جایت را بروبم.
تو کجایی تا شوم من چاکرت
چارقت دوزم کنم شانه سرت
جامه ات دوزم شپش هایت کشم
شیر پیشت آورم ای محتشم
دستکت بوسم بمالم پایکت
وقت خواب آید بروبم جایکت
ای فدای تو همه بزهای من
ای به یادت هی هی و هی های من
موسی به او عطاب می کند که این چه نوع سخن گفتن است و شبان،آزرده از آنجا می رود.اما خداوند به موسی عتاب می کند که بنده مرا چرا آزردی؟وظیفه تو وصل کردن است نه فصل کردن.ما به هرکس اصطلاحاتی داده ایم و اساسا به قال و بیرون توجه نداریم، بلکه حال و درون را می بینیم.
وحی آمد سوی موسی از خدا
بنده ما را زما کردی جدا
تو برای وصل کردن آمدی
یا خود از بهر بریدن آمدی؟
هرکسی را سیرتی بنهاده ام
هرکسی را اصطلاحی داده ام
ما بری از پاک و ناپاکی همه
از گرانجانی و چالاکی همه
ما زبان را ننگریم و قال را
ما درون را بنگریم و حال را
و موسی دوان دوان به دنبال شبان می دود تا او را می یابد و می گوید:
هیچ آدابی و ترتیبی مجو
هرچه می خواهد دل تنگت بگو”
مولوی در این داستان ،سه نوع موجود را در تعامل با یکدیگر قرار می دهد:
اول – چوپان ،که سمبل افراد معمولی و ساده است.(عوام)
دوم – موسی که سمبل روحانیت و نماینده دین رسمی.(خواص)
سوم – خداوند که سمبل معنویت محض و حقیقت مطلق است.
خداوند هیچیک از دو گروه فوق را نفی نمی کند و در دو داستان این بخش،اعلام می کند که هردو گروه برای من عزیزید.از من ناامید نباشد.
اجازه دهید در این بخش کلام آخر را از زبان دکتر علی شریعتی بگویم که:
با تمام وجود گناه کردیم و در تکرار آن اصرار،

اما نه نعماتش را از ما گرفت و نه گناهان مارا فاش کرد،

بیندیش،

اگر اطاعتش کنیم چه میکند!

کوچه مردها 124

چهار شنبه, 29 ژانویه, 2014

مدرسه،مدرسه بچه اعیان ها بود.

از این جهت که از جنس من نبودند،چندان خوشحال نبودم.با بچه محل های من خیلی فرق داشتند،اما به همین خاطر که آنها نازپرورده و اطو کشیده بودند و من بی تکلف و شیطان و بدون ترس از دورو برم(همانگونه که در محله هاشمی بزرگ شده بودیم)،خیلی زود جلب توجه کردم و داوطلبان زیادی برای دوستی با من پیدا شد که دردسرهایی هم برایم به همراه داشت .از جمله اینکه:

-خانه همه آنها در محلات خوب تهران بود و من در محله ای فقیر و شلوغ،به همین خاطر امکان رفت و آمد به خانه همدیگر وجود نداشت.(به سن و سال من و میزان عقلم توجه فرمایید).

– پدر و مادر آنها با سواد و شیک و مهم بودند اما پدر و مادر من بی سواد و با لباس های ارزان بودند.(مثل همه محله)

-همکلاسی ها همیشه پول زیادی در کیف خود داشتند،اما من با توجه به دریافت روزانه پنج ریال و اجبار به هزینه کرد چهار ریال آن برای بلیط اتوبوس تنها یک ریال برای خرج کردن در جیبم داشتم.

– برای خیلی از همکلاسی ها ظهرها با ماشین نهار می آوردندو بقیه از صبح ظرف غذا با خود می آوردند و فراشهای مدرسه ظهر ها غذایشان را گرم می کردند،اما من می رفتم پیش فامیل خودم که همان نردیکی در یک تعمیرگاه ،مکانیک بود و نهار را در قهوه خانه می خوردیم.

-همه آنها لباس های رنگارنگ و شیک داشتند و من فقط یک دست کت و شلوار که داستانش را برایتان نوشتم.

همه این ها باعث شده بود که علیرغم استقبال بچه ها و مسابقه در دوستی با من،و با وجود احساس عزت و خوشحالی که در من ایجاد شده بود،در انتخاب دوستان صمیمی دقت زیادی به خرج دهم که نهایتا منجر به انتخاب چهار نفر از آنها بعنوان دوستان صمیمی شد که نام آنها،احمد،شهرام،وحید،وفرزان بود و باهم گروهی تشکیل دادیم که نام این گروه را “زنپشیل”گذاشتیم !این اسم را از اول و آخر کلمات زنبور و پشه و شپش و فیل گرفته بودیم و این ها القابی بود که بر اساس سایز هیکلمان تهیه کرده بودیم و معلوم است که فیل،من بودم!

احمد بسیار جسور و شجاع بود و پدرش ناخدای یک کشتی بین المللی بود و من او را مثل “سند باد”می دیدم و از آنچه که از او می شنیدم بسیار لذت می بردم.او هم بخاطر اینکه حال درس خواندن نداشت به کمک های من در حل مسائل و ….نیاز داشت.خلاصه هردو به یکدیگرنیاز داشتیم.

شهرام و وحید و فرزان را هم به این دلیل پذیرفته بودم که خانه آنها در خیابان آزادی بود و اگرچه در محلات شیکی بودند اما نزدیکترین خانه ها را به محل زندگی من داشتند و در نتیجه امیدوار بودم به استاندارد های زندگی من نزدیکتر باشند!

حالا این گروه در مدرسه چه می کردند،بماند برای بخش های بعدی!