برچسب ها بـ ‘شوق’

کوچه مردها 200

چهار شنبه, 8 فوریه, 2017

مردم شدیدا به شوق آمده بودند و احساس زنده بودن و آدمیت می کردند.گذشت مردم نسبت به یکدیگر فوق العاده زیاد شده بود و نسبت به هم مهربان شده بودند.بد نیست در این مورد خاطره ای نقل کنم.
یکی از این روزها که از دانشگاه بیرون آمدم،متوجه شدم که دو خودروی سواری زیر پل مقابل دانشگاه در خیابان حافظ تصادف کرده اند و منتظر کارشناس پلیس هستند.
ظاهرا پلیس در آمدن خیلی تاخیر داشت و به همین خاطر به محض رسیدن به صحنه تصادف مورد اعتراض دو راننده تصادف کرده قرار گرفت که تا حالا کجا بودی؟
افسر پلیس هم با خونسردی گفت: وقتی همه جا را می بندید تا برای خمینی تظاهرات کنید و به شاهنشاه فحش بدید،همین می شه دیگه!
دو راننده نگاهی به هم کردند و راننده خودروی جلویی به دیگری گفت: داداش من از خسارتم گذشتم،فدای یک تار موی آیه الله خمینی!برو به سلامت.
راننده خودروی عقبی هم که مقصر بود جواب داد: نه داداش ،من مقصرم .یک لحظه وایسا من یک چک بکشم ،هرچی هم زیاد اومد برای سلامتی آقا صدقه بده به آدمهای محتاج!
راننده ها همدیگر را بوسیدند و رفتند ولی پلیس تا چند دقیقه هاج و واج وسط خیابان مانده بود.

مقالات 37

یکشنبه, 24 ژانویه, 2016

با اجازه آقای نادر ابراهیمی 1
چند روزی است که با آرامش می خوابم و صبح ها با شوق و خوشحالی برمی خیزم.
اشتباه مکن،رخداد تازه ای به وقوع نپیوسته. همان دردسرها،شلوغی ها،نامرادی ها،غم ها،شادی ها و …. همیشگی، اما چند روزی است که متوجه شده ام چقدر چیز های خوشحال کننده و دلگرم کننده اطرافم هستند : فرزندانی دوست داشتنی و خوب،دوستانی کم اما صمیمی و یک رنگ و غمخوار،قدرت تفکری سازنده و محرک،کلاس درسی با دانشجویانی زنده و گرم و دوست داشتنی و از همه مهتر تو!
به من آموخته اند که: عشق یکسره،مایه دردسر است ،اما این را نیز به تجربه آموخته ام که باید قدردان کسانی بود که ما را پرورده اند و رشدمان داده اند،چه هنوز در کنارمان باشند و چه نباشند و به این ترتیب فقط خدا می داند که من چقدر در قدردانی از تو عقب هستم و بدهکار!
آخر این تو بودی که مرا با محبت های بی دریغت،با مهربانی های بی منظورت ،با چشمه لطف و عطر وجودت که بر من جاری کردی، به من فهماندی معنای واقعی عشق را.
تو مرا عاشق کردی و رفتی،اما غمی نیست(اگرچه هست) ،چون اگر تو نیستی حالا خود خود “عشق” با من است که نه با من، بلکه در من و جزئی از وجود من است.

آدم باید……..

شنبه, 25 آوریل, 2015

آدم باید یه” تــــــــــــــــــــو” داشته باشه
که هر وقت از همه چی خسته و ناامید میشه بهش بگه
مهـم اینه که تـــــــو هستی ، “بیخیال دنیا ”
حال از خدا می خواهم
از عشق امروزمان چیزی برای فردا کنار بگذارد
نگاهی ، یادی ،خاطره ای
برای هنگامی که فراموش خواهیم کرد روزی چقدر عاشق بودیم
و برای ” تو ” آرزوهایی دارم
اول خدا را آرزو میکنم
و رویاهایی تمام نشدنی و آرزوهایی پرشور
که از میانشان چندتایی برآورده شود
برایت آرزو می‏کنم که دوست داشته باشی
آنچه را که باید دوست بداری
و فراموش کنی-آنچه را که باید فراموش کنی
برایت شوق آرزو می‏کنم و آرامش حقیقی
برایت آرزو مى‌کنم که عاشق باشی ، عشقی پاک و ماندگار
و دوستانى داشته باشى،
برخى نادوست و برخى دوستدار
که یکى در میانشان بى‌تردید مورد اعتمادت باشد
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشى
نه کم و نه زیاد … درست به اندازه،
تا گاهى باورهایت را مورد پرسش قرار دهند،
که دست کم یکى از آنها اعتراضش به حق باشد
تا که زیاده به خود غره نشوى
برایت آرزو میکنم صبور باشی
نه با کسانى که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کار ساده‌اى است،
بلکه با کسانى که اشتباهات بزرگ مى‌کنند
برایت آرزو می‏کنم دوام بیاوری
در رکود، بی ‏تفاوتی و ناملایمات روزگار
و برایت آرزو میکنم خودت باشی
و هرگز فراموش نکنی
چیزهایی هست که اگربشکنندجبرانش دست من و تو نیست

شوق یا حسرت

شنبه, 9 ژوئن, 2012

مدتی است که در حال نوشتن خاطرات خود از روستاهای بابل در کودکی ام و در بخش “کوچه مردها” هستم.

چندی پیش بعد از سالها گذارم به بعضی از همان روستاها افتاد.تغییرات باور کردنی نبود:

از اسب و گاری خبری نبود و جایش در اکثر حیاط ها یک سمند و یک نیسان آبی رنگ قرار داشت.

خود خانه ها دیگر گلی نبودند،بلکه با آجر و سنگ نما و با معماری شهری ساخته شده بودند.

کسی در خانه نان نمی پخت و در هر روستا علاوه بر نانوایی،سوپر و قنادی و خشکشویی و……وجود داشت.

هر روستا همه مدارس تا دیپلم را داشت و بعضی خانواده ها برای بچه های دبستانی خود در فکر کلاس زبان هم بودند!

جاده ها دیگر سنگریزه ای و شوسه نبودند و تماما آسفالت شده بودند.

مرغ و خروس ها و مرغابی ها و اردک های روستاها بسیار کمتر شده بودند و یک دهم زمان کودکی من هم نبودند.

اکثر جوان های ده به شهرها رفته بودند و مشاغل کارمندی داشتند و آخر هفته ها به ده می آمدند.

زمین های زیر کشت برنج و مرکبات کمتر شده بودند و جای خود را به مغازه ها و ……داده بودند.

برق وتلفن و تلویزیون و یخچال و ماشین لباسشویی و رایانه و ……در همه خانه ها و با آخرین مدل خودنمایی می کردند.

این ها همه تحسین و شوق مرا برانگیخت،اما…….

دیگر روستایی ها مثل سابق نبودند،چه از نظر شکل ظاهری و چه از نظر روحیات و سلایقشان و این چقدر برایم تاسف برانگیز بود.حسرت آن آدم ها از این پس در دلم خواهد ماند.

به راستی نمی شد در عین پیشرفت مظاهر مادی زندگی آن روحیات ناب و با صفا را حفظ کرد؟

واگویه ها(9)

سه شنبه, 5 ژوئن, 2012

خدایا

هنوز که موفق نشده ام

اما خوب می دانی

که چقدر شوق و آرزو دارم

تا در زمره “مردان بی ادعا”باشم

همان ها که هیچ چیز نمی تواند غمگین یا عصبانیشان نماید

آنقدر بی ادعا

که چون فریاد برآوردند:

کجایند مردان بی ادعا؟

در گوشه ای بخزد

و ذهن و زبانش دائما زمزمه نمایند که:

اعوذ بالله من الشیطان رجیم

اگر من…….بودم

شنبه, 19 نوامبر, 2011

اگر من یک استاد دانشگاه بودم،

در همان جلسه اول به دانشجویانم کاملا نشان می دادم که چقدر دوستشان دارم و شوق درس دادن به آنها را دارم.

همه را به اسم کوچکشان صدا می کردم و سعی می کردم نامشان تا آخر ترم در یادم بماند.

درسم را بصورت تئوریک و عملیاتی و همراه با ادویه جادویی عشق به همنوع ارائه می کردم.

کلاس درسم محلی برای بحث و اظهار نظر و ارائه طریق همگانی بود و نه یک نطق تکراری یکطرفه.

هر ترم مطالب جدیدتری از موضوع درس فرا می گرفتم و مطالب متفاوت تری از ترم قبل ارائه می دادم.

از راهنمایی های دانشجویانم استفاده می کردم و در بالا بردن کیفیت مطالب شریک و سهیمشان می کردم.

و بعد از پایان ترم برایشان دوستی دلسوز و مشاوری امین،تا ابد می ماندم.

روایت هفدهم

سه شنبه, 14 دسامبر, 2010

شیخ ما می گوید:

جوانمرد می گوید:

عمری است که از خدا شرمنده ام،زیرا روزی ادعای دوستی خدا را کردم و گفتم:خدایا،شصت سال است که در دوستی تو را می زنم و در شوق تو می سوزم و تو پاسخم نمی دهی.

خدا گفت:اگر تو شصت سال در دوستی ام را زده ای،من از ازل،در دوستی ات را زده ام،و از اشتیاقی که به تو داشتم آفریدمت!

جوانمرد گفت:هیچ کس نیست که در دوستی از خدا پیش افتد.

خدا در همه چیز قدیم است و در دوستی قدیم ترین.

چگونه کار کنیم؟

شنبه, 27 نوامبر, 2010

پیامی رایانه ای از یک دوست دریافت کردم.حیف است که شما نیز نبیندش:

و من به شما می گویم که زندگی به راستی تاریکی ست، مگر آن که شوقی باشد،
و شوق همیشه کورست، مگر آن که دانشی باشد،
و دانش همیشه بیهوده ست، مگر آن که کاری باشد،
و کار همیشه تهی ست، مگر آن که مهری باشد؛
و هرگاه با مهر کار کنید خود را به خویشتنِ خویش می بندید، و به یکدیگر، و به خداوندِ خود.

و اما کار کردن با مهر یعنی چه؟
یعنی بافتنِ پارچه ای که تار و پودش را از دلِ خود بیرون کشیده باشی، چنان که گویی دلدارت آن پارچه را خواهد پوشید.
یعنی کشتن دانه از روی لطف و برداشتنِ حاصل از روی شادی، چنان که گویی دلدارت میوه اش را خواهد خورد.
یعنی دمیدنِ دَمی از روح خویش در هر آنچه می سازی.