برچسب ها بـ ‘شوریده’

یا حسین

دوشنبه, 2 اکتبر, 2017

تو که سرمست و پریشانی و شوریده سری
بکن از این دل ویرانه من هم گذری
بزن ای عاشق دیوانه به دیوانه سری
یا حسین از من دیوانه تو دیوانه تری
صنما زلف پریشان تو را شانه منم
همه شب مست و پریشان در میخانه منم
همه دانند در این شهر که دیوانه منم
که منم شهره به شیدایی و بیدادگری
به خدا از من دیوانه تو دیوانه تری
یا حسین از من دیوانه تو دیوانه تری
نگرانم صنما سیر ز جانم نکنی
نگرانم که فدای دگرانم نکنی
نگرانم که تو رسوای جهانم نکنی
دگر افتاده ز عشق تو به جانم شرری
به خدا از من دیوانه تو دیوانه تری
یا حسین از من دیوانه تو دیوانه تری
من دیوانه از آن رو به تو دل باخته ام
که تو هم همچو من از خویش نداری خبری
به خدا از من دیوانه تو دیوانه تری
یا حسین از من دیوانه تو دیوانه تری

با اجازه آقای آذرشاهی

دوشنبه, 27 آوریل, 2015

یک نفس در خانه بودی،خانه بوی گل گرفت
گیسوانت شانه کردی،شانه بوی گل گرفت
یاد تو از دل گذشت و این دل شوریده ام
شد زیارتگاه واین دیوانه بوی گل گرفت
سر نمودم من درون چاه و از تو گفتمش
آب آن شیرین شد و شیرابه بوی گل گرفت
از تو با مجنون نمودم شمه ای،خندید و گفت
ای دریغا زین حکایات ،عشق بوی گل گرفت
آمدی،رامم نمودی،رفتی و یادم نکردی و کنون
هیچ می دانی که جانم عطر وبوی گل گرفت؟

نمی دانم چه می خواهم بگویم

دوشنبه, 3 سپتامبر, 2012

 

نمی دانم چه می خواهم بگویم

زبانم در دهان باز بسته ست

در تنگ قفس باز است و افسوس

که بال مرغ آوازم شکسته ست

نمی دانم چه می خواهم بگویم

غمی در استخوانم می گدازد

خیال ناشناسی آشنا رنگ

گهی می سوزدم گه می نوازد

گهی در خاطرم می جوشد این وهم

ز رنگ آمیزی غمهای انبوه

که در رگهام جای خون روان است

سیه داروی زهرآگین اندوه

فغانی گرم وخون آلود و پردرد

فرو می پیچیدم در سینه تنگ

چو فریاد یکی دیوانه گنگ

که می کوبد سر شوریده بر سنگ

سرشکی تلخ و شور از چشمه دل

نهان در سینه می جوشد شب و روز

چنان مار گرفتاری که ریزد

شرنگ خشمش از نیش جگر سوز

پریشان سایه ای آشفته آهنگ

ز مغزم می تراود گیج و گمراه

چو روح خوابگردی مات و مدهوش

که بی سامان به ره افتد شبانگاه

درون سینه ام دردی ست خونبار

که همچون گریه می گیرد گلویم

غمی ‌افتاده دردی گریه آلود

نمی دانم چه می خواهم بگویم

از مولانا…..

دوشنبه, 3 اکتبر, 2011

من مست و تو دیوانه،ما را که برد خانه

صد بار تو را گفتم،کم زن دو سه پیمانه

در شهر یکی کس را،هشیار نمی بینم

هریک بتر از دیگر،شوریده و دیوانه

هر گوشه یکی مستی،دستی زده بر دستی

وان ساقی سرمستی،با ساغر شاهانه

ای لولی بربط زن،تو مست تری یا من

ای پیش چو تو مستی،افسون من افسانه

از خانه برون رفتم،مستیم به پیش آمد

در هر نظرش مضمر،صد گلشن و کاشانه

چون کشتی بی لنگر،کژ می شد و مژ می شد

وز حسرت او مرده،صد عاقل و فرزانه

گفتم که رفیقی کن،با من که منت خویشم

گفتا که بنشسناسم،من خویش ز بیگانه

گفتم زکجایی تو؟تسخر زد و گفت ای جان

نیمی ام ز ترکستان،نیمی ام ز فرغانه

نیمی ام ز آب و گل،نیمی ام زجان و دل

نیمی ام لب دریا،نیمی همه دردانه

من بی دل و دستارم،در خانه خمارم من

یک سینه سخن دارم،هین شرح دهم یا نه

تو وقف خراباتی،دخلت می و خرجت می

زین وقف به هشیاران،مسپار یکی دانه

از مولانا

یکشنبه, 24 آوریل, 2011

من مست و تو ديوانه ؛ ما را که برَد خانه؟
من چند ترا گفتم : ” کم خور دو سه پيمانه

در شهر يکی کس را ، هشيار نمی‌بينم
هر يک بَتر از ديگر ، شوريده و ديوانه

جانا! به خرابات آ! تا لذت جان بينی
جان را چه خوشی باشد ، بی صحبت جانانه؟

هر گوشه يکی مستی ، دستی ز بر ِِ دستی
وآن ساقی ِ هر هستی ، با ساغر ِِ شاهانه

تو وقف ِ خراباتی! دخلت مِی و خرجت مِی
وين وقف به هشياران ، مسپار يکی دانه

ای لولی ِ بربَط‌زن! تو مست‌تری يا من
ای پيش ِ چو تو مستی ، افسون ِ من افسانه

از خانه برون رفتم ، مستی‌م به پيش آمد
در هر نظرش مُضمَر ، صد گلشن و کاشانه

چون کشتی ِ بی لنگر ، کژ می‌شد و مَژ می‌شد
وز حسرت ِ او مرده ، صد عاقل و فرزانه

گفتم : ” ز کجايی تو؟! ” ، تسخَر زد و گفت : ” ای جان
نيمی‌م ز ترکستان ، نيمی‌م ز فرغانه

نيمی‌م ز آب و گِل ، نيمی‌م ز جان و دل ،
نيمی‌م لب ِ دريا ، نيمی هم دُردانه

گفتم که : ” رفيقی کن با من ، که منم خويشت
گفتا که : ” بنشناسم من خويش ز بيگانه

من بی دل و دستارم ، در خانه‌ی خَمّارم
يک سينه سخن دارم ، هين! شرح دهم يا نِه

در حلقه‌ی لنگانی ، می‌بايد لنگيدن
اين پند ننوشيدی ، از خواجه‌ی عُليانه

سرمست ِ چنان خوبی ، کَی کم بوَد از چوبی
برخاست فغان آخر ، از اُستن ِ حنّانه

گناه من چه بود؟

سه شنبه, 21 دسامبر, 2010

آن روز که از خانه برونم کردند

سرگشته در این خاک رهایم کردند

شوریده و حیران و هراسان و نهان

بی توشه و نادان،به راهم کردند

کس بر من تنها،پناهی ننمود

پیوسته زهر سو،خرابم کردند

ما را به امید عدن اینجا راندند

لیک دوزخ و آتش،به کامم کردند

حالی زچه رو،از من بی مقدار

کردند سوالی و به دارم کردند