برچسب ها بـ ‘شورش’

یا حسین

دوشنبه, 12 اکتبر, 2020

عشق بازی کار هر شیاد نیست
این شکار دام هر صیاد نیست
عاشقی را قابلیت لازم است
طالب حق را حقیقت لازم است
عشق از معشوق اول سر زند
تا بعاشق جلوه ی دیگر دهد
تا بحدی که برد هستی از او
سرزند صد شورش و مستی از او
شاهد این مدعی خواهی اگر
بر حسین و حالت او کن نظر

نقد و تحلیل جباریت 28

یکشنبه, 26 ژانویه, 2020

نيروهاي محافظه كار و حسابگر، همواره شورش ها و عصيان ها را چون اهرمي براي حفظ و نگه داري قدرت خود مي دانند و بارها سر بزنگاه با راه انداختن شورش هاي خياباني خطر انقلاب در حال وقوع را خنثي كرد ه اند. كاملاً واضح است كه شورشگران همواره از نقش محافظه كارانة خود آگاه نيستند. اما اين نكته تا چه اندازه مهم است؟ آنان هر چه كمتر در اين باره بدانند نقش خود را بهتر ايفا مي كنند. بنابراين ضرورتي ندارد خودكامه اي كه به شورش گران پيوسته به نقش واقعي خود آگاه باشد . او هر گامي كه برمي دارد در جهت حفاظت از همان ارزش هايي است كه به مبارزة بنيادي عليه آن ها تظاهر مي كند و از دروغي كه مي گويد آگاه است . دروغ پرداز حرفه اي كسي است كه يا از نادرستي سخن خود آگاه نيست يا جوانب آن را به روشني نمي داند. كسي كه بين ظاهر و باطن قضايا سردرگم است ولي طوري نشان مي دهد كه گويي از متن وقايع مطلع است، چون ادراك حسي او با تمايلات مقطعي تناسب دارد و نيازي ندارد كه تقلب كند . سخنان و نصايح فرد عوام فريب به اين دليل قانع كننده است كه او (حداقل در زماني كه ميدا نداري مي كند) اكثر گفته هاي خود را باور دارد.
فرد خودكامه برخلاف بسياري از افراد ديگر، در ميان جريان شورشگري خود را ناآشنا و غريب حس نمي كند، بلكه خود را يكي از آن ها مي بيند. چرا كه در تمام طول زندگي هميشه نغمة مخالف سر مي داده است.
با ورود او به جنبش مذكور تعصب و يكرنگي آدمي كه همواره ناراضي بوده پا به ميدان مي گذارد. البته افراد ديگري كه در اين جنبش عضويت دارند و ممكن است بعدها به آن بپيوندند نيز شكايت و اعتراض دارند، اما با شكلي متفاوت با او، چرا كه آن ها در زمينه هاي ديگر زندگي، شخصيت مثبتي داشته و با شغل خانواده شان سازگاري داشته و با مشكلات مي توانند به گونه اي مؤثر كنار بيايند . اين در حالي است كه نارضايتي دايمي و سر دادن نغمة مخالف محور اصلي زندگي فرد خودكامه را تشكيل مي دهد. اگر ديگراعضاي جنبش به موازات امور مربوط به آن علائق و نيازهاي شخصي ديگري هم دارند . اما در زندگي فرد خودكامه همان نهضت و عنصرمخالفت به مثابه شخصي ترين مسأله و عميق ترين شور و علاقه محسوب مي شود. بنابراين روشن است (و شايد هم طبيعي باشد كه با سرمايه گذاري اين چنيني روی جنبش مذكور ) فرد خودكامه خيلي سريع پست مهمي را اشغال كند . افراد ديگر نيز ممكن است چنين موقعيتي را درك كنند ولي ازآن كناره مي گيرند . اين وضعيت به فرد خودكامه جايگاهي منصفانه مي بخشد، چرا كه افراد ديگر فقط بخشي از وقت و انرژي خود را براي نهضت مي گذارند، اما او از همه چيزش مايه مي گذارد.

به آیندگان

شنبه, 30 آوریل, 2011

این شاهکار در سال ۱۹۳۹ زمانی که برشت در دانمارک و در شرایط

سخت تبعيد بسر میبرد سروده شده و از این شعر به عنوان وصیت نامه معنوی او نام برده اند

راستي كه در دوره تيره و تاري زندگي مي كنم:
امروزه فقط حرفهاي احمقانه بي خطرند
گره بر ابرو نداشتن، از بي احساسي خبر مي دهد،
و آنكه مي خندد، هنوز خبر هولناك را نشنيده است.
اين چه زمانه ايست كه
حرف زدن از درختان عين جنايت است
وقتي از اين همه تباهي چيزي نگفته باشيم!
كسي كه آرام به راه خود مي رود گناهكار است
زيرا دوستاني كه در تنگنا هستند
ديگر به او دسترس ندارند.
اين درست است: من هنوز رزق و روزي دارم
اما باور كنيد: اين تنها از روي تصادف است
هيچ قرار نيست از كاري كه مي كنم نان و آبي برسد
اگر بخت و اقبال پشت كند، كارم ساخته است.
به من مي گويند: بخور، بنوش و از آنچه داري شاد باش
اما چطور مي توان خورد و نوشيد
وقتي خوراكم را از چنگ گرسنه اي بيرون كشيده ام
و به جام آبم تشنه اي مستحق تر است .

اما باز هم مي خورم و مینوشم
من هم دلم مي خواهد كه خردمند باشم
در كتابهاي قديمي آدم خردمند را چنين تعريف كرده اند:
از آشوب زمانه دوري گرفتن و اين عمر كوتاه را
بي وحشت سپري كردن
بدي را با نيكي پاسخ دادن
آرزوها را يكايك به نسيان سپردن
اين است خردمندي.
اما اين كارها بر نمي آيد از من.
راستي كه در دوره تيره و تاري زندگي مي كنم.
II
در دوران آشوب به شهرها آمدم
زماني كه گرسنگي بيداد مي كرد.
در زمان شورش به ميان مردم آمدم
و به همراهشان فرياد زدم.
عمري كه مرا داده شده بود
بر زمين چنين گذشت.
خوراكم را ميان معركه ها خوردم
خوابم را كنار قاتلها خفتم
عشق را جدي نگرفتم
و به طبيعت دل ندادم
عمري كه مرا داده شده بود
بر زمين چنين گذشت.
در روزگار من همه راهها به مرداب ختم مي شدند
زبانم مرا به جلادان لو مي داد
زورم زياد نبود، اما اميد داشتم
كه براي زمامداران دردسر فراهم كنم!
عمري كه مرا داده شده بود
بر زمين چنين گذشت .
توش و توان ما زياد نبود
مقصد در دوردست بود
از دور ديده مي شد اما
من آن را در دسترس نمي ديدم.
عمري كه مرا داده شده بود
بر زمين چنين گذشت.
III
آهاي آيندگان، شما كه از دل توفاني بيرون مي جهيد
كه ما را بلعيده است.
وقتي از ضعفهاي ما حرف مي زنيد
يادتان باشد
از زمانه سخت ما هم چيزي بگوييد.
به ياد آوريد كه ما بيش از كفشهامان كشور عوض كرديم.
و نوميدانه ميدانهاي جنگ را پشت سر گذاشتيم،
آنجا كه ستم بود و اعتراضي نبود.
اين را خوب مي دانيم:
حتي نفرت از حقارت نيز
آدم را سنگدل مي كند.
حتي خشم بر نابرابري هم
صدا را خشن مي كند.
آخ، ما كه خواستيم زمين را براي مهرباني مهيا كنيم
خود نتوانستيم مهربان باشيم.
اما شما وقتي به روزي رسيديد
كه انسان ياور انسان بود
درباره ما
با رأفت داوري كنيد !