برچسب ها بـ ‘شورانگیز’

چه خوش می گوید لسان الغیب…..

دوشنبه, 10 اکتبر, 2016

دلم رمیده لولی‌وشیست شورانگیز
دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز
فدای پیرهن چاک ماه رویان باد
هزار جامه تقوا و خرقه پرهیز
خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد
که تا ز خال تو خاکم شود عبیرآمیز
فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی
بخواه جام و شرابی به خاک آدم ریز
پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر
به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز
فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی
که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز
بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت
که در مقام رضا باش و از قضا مگریز
میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

عید فطر مبارک باد!

دوشنبه, 4 جولای, 2016

ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند
بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند
زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم
غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند
نور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهد
با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند
سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا
وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند
بستاند این سرو سهی! سودای هستی از رهی
یغما کند اندیشه را دور از بد اندیشم کند

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 17

سه شنبه, 3 نوامبر, 2015

به طور کلی خطاب عاشقانه حافظ بر سه نوع از معشوق می تواند اطلاق گردد:
یکی موجودی که می توانسته است یکی از انسان های زمان او باشد…..بگیریم دختر همسایه یا شاهزاده خانمی که در کاخ زندگی می کرده و از پشت پرده با حافظ هم سخن می شده،و یا بانویی که در یکی از غرفه های مجلس وعظ به شنیدن می نشسته،و چون به خرامش می آمده،پیکر بلند باریکش را در زیر چادر به تموج می آورده و تنها دو چشم سیاه سوسوزن،پنجره های وجود او بودند،به سوی دنیای پهناور خواست.
نوع دوم معشوقی است که سیمای روشنی ندارد،درست نمی توان دریافت که زن است یا مرد،پیر است یا جوان،زنده است یا مرده.موجودی است نیمه آرمانی ،نیمه واقعی که مبین”انسان کامل” است و حافظ در تمام عمر در جستجویش بوده.
این معشوق همه خصوصیات جسمی و معنوی یک انسان والا را در بردارد،و نمونه برجسته آن موجودی را شامل می شود که هم تن زیبا دارد و هم روان زیبا.دست یافت به این معشوق،شخص را به قله رفیع زندگی و به نقطه ای که مقصود حیات است رهبری می کند.از همه وجودهای دیگر و خاکیان دیگر بی نیاز می شود.او عصاره خلقت است،و وقتی او بود،می توان از سر همه مخلوقات دیگر درگذشت.
نوع سوم،معشوق عشق عرفانی است،که از سنایی تا هاتف اصفهانی،شورانگیزترین کلمات را به خود اختصاص داده است.این معشوق مفهوم بسیار وسیعی را در بر می گیرد و در مرکز آن پروردگار است،فرمانروای کائنات،واجد همه زیبایی ها،که جمیع نیروها و نورها و آگاهی ها را در خود جمع دارد،آغاز و پایانی برایش نیست،زاده نشده و نازاینده است.

از عرفان نظرآهاری

شنبه, 13 جولای, 2013

پشت سر هر معشوق،خدا ایستاده است

پشت سر هر آنچه که دوستش می داری

و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی

بهتر است بالاتر را نگاه نکنی

زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد 

و او آنقدر بزرگ است

که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند

 

پشت سر هر معشوق،خدا ایستاده است  

اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی

اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح

خدا چندان کاری به کارت ندارد

اجازه می دهد که عاشقی کنی

تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی 

خدا با تو سختگیرتر می شود

هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر

و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر

بیشتر باید از خدا بترسی

زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد

مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند

 

پشت سر هرمعشوقی ، خدا ایستاده است

و هر گامی که تو در عشق برمی داری

خدا هم گامی در غیرت برمی دارد

تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر

و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است

و وصل چه ممکن و عشق چه آسان

خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد

و معشوقت را درهم می کوبد

معشوقت ، هر کس که باشد

و هر جا که باشد و هر قدر که باشد

خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او ، چیزی فاصله بیندازد

 

معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی

و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است

ناامیدی ازاینجا و آنجا

ناامیدی از این کس و آن کس

 نا امیدی از این چیز و آن چیز

تو ناامید می شوی و گمان می کنی

که عشق بیهوده ترین کارهاست

و برآنی که شکست خورده ای

و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق

و آن همه عشق را تلف کرده ای

اما خوب که نگاه کنی

می بینی حتی قطره ای از عشقت

حتی قطره ای هم هدر نرفته است

خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته

و به حساب خود گذاشته است

خدا به تو می گوید

مگر نمی دانستی

که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟

 

تو برای من بود که این همه راه آمده ای

و برای من بود که این همه رنج برده ای

و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای

پس به پاس این ؛

قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم

و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم

و این ثروتی است که هیچ کس ندارد

تا به تو ارزانی اش کند

فردا اما تو باز عاشق می شوی

تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر

تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر

راستی

اما چه زیباست

و چه باشکوه و چه شورانگیز

که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!

 

عرفان نظر آهاری