برچسب ها بـ ‘شهید’

تصویر نوشته 97

سه شنبه, 4 دسامبر, 2018

از سر خستگی 1

شنبه, 24 فوریه, 2018

خیلی خیلی خسته ام…………
توجه کرده اید که هرچه ریا و فریبکاری در جامعه ریشه می دواند،مردم سعی می کنند زیباتر حرف می زنند و می نویسند؟!
نوشته ها در فضاهای مجازی لبریز از جملات بسیار زیبا و دل نشینند اما در فضای واقعی ……….
دیگر کسی ساده حرف نمی زند و نمی نویسد،چون روحشان و اخلاقشان و خصوصیاتشان دیگر ساده نیست! همه پیچیده و مرموز شده اند،حتی بچه های معصوم و بیگناهمان.
ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ٬ ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺷﺒﯿﻪ ﺣﺮﻓﻬﺎﯾﺸﺎﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ.
سیاست را دروغ و ریا و تفاوت در باطن و ظاهر معنی کرده ایم و همه چیز زندگی خود را به این سیاست آلوده ایم،هنرمان را،ورزشمان را،اقتصادمان را،کارمان را،روابط خانوادگیمان را و مهمتر از همه دوستی هایمان را.
آخر چرا؟ قرارمان این نبود. با قرارهای دیگری بهترین جوانانمان شهید شدند.با آرمان های دیگری دست به دست هم دادیم و نامردمان را فراری دادیم.ما به دنبال مهربانی با یکدیگر بودیم،مگر نه؟
خیلی خیلی ناامیدم…………
پس این رنسانس فرهنگی ما کی به پایان خواهد رسید خدایا؟
چرا هروز بیش از روز پیش از علی و فاطمه و حسین و عباس دورتر می شویم و در عین حال بر دور مزارشان پرجمعیت تر؟!!!

به یاد حاج حسین خضرایی منش

دوشنبه, 1 می, 2017

نوبت ما هم به زودی می رسه
عاقبت این نردبان افتادنی است
حاج حسین هم رفت مهمانی دوست
بودنش نزد شهیدش دیدنی است
با برادر حال دارد گفت و گو و درد دل
مجلس یاران بسی بشنیدنی است
کاش یادی نزد او از ما کند
چون شفاعت از شهیدان قیمتی است
ای عزیزان قدر یکدیگر بدانیم
کاین دو روزه دیر و زود بگذشتنی است

قحطی

چهار شنبه, 22 فوریه, 2012

اوايل دهه شصت نوجواني بيش نبودم،

 اما خوب به خاطردارم آن روزهايي را كه تنها شامپوي موجود، شامپوي خمره ايي زرد رنگ داروگر بود.

 تازه آن را هم بايد از مسجد محل تهيه مي كرديم و اگر شانس يارمان بود و از همان شامپو ها يك عدد صورتي رنگش كه رايحه سيب داشت گيرمان مي آمد حسابي كيف مي كرديم.

 سس مايونز كالايي لوكس به حساب مي آمد و ويفر شكلاتي يام يام تنها دلخوشي كودكي بود.

 صف هاي طولاني در نيمه شب سرد زمستان براي 20 ليتر نفت، بگو مگو ها سر كپسول گاز كه با كاميون در محله ها توزيع مي شد، خالي كردن گازوئيل با ترس و لرز در نيمه هاي شب.

 روغن، برنج و پودر لباسشويي جيره بندي بود،

 نبود پتو در بازار خانواده تازه عروسان را براي تهيه جهيزيه به دردسر مي انداخت و پو شيدن كفش آديداس يك رويا بود.

همه اينها بود، بمب هم بود و موشك و شهيد و …

 اما كسي از قحطي صحبت نمي كرد!

 يادم هست با تمام فشارها وقتي وانت ارتشي براي جمع آوري كمك هاي مردمي وارد كوچه مي شد بسته هاي مواد غذايي، لباس و پتو از تمام خانه ها سرازير بود.

همسايه ها از حال هم با خبر بودند، لبخند بود، مهرباني بود، خب درد هم بود.

امروز اما فروشگاه هاي مملو از اجناس لوكس خارجي در هر محله و گوشه كناري به چشم مي خورند و هرچه بخواهيد و نخواهيد در آنها هست. از انواع شكلات و تنقلات گرفته تا صابون و شامپوي خارجي، لباس و لوازم آرايش تا موبايل و تبلت، داروهاي لاغري تا صندلي هاي ماساژور، نوشابه انرژي زا تا بستني با روكش طلا، رينگ اسپرت تا…

و حال با تن هاي فربه، تكيه زده بر صندلي ها نرم اتومبيل هاي گرانقيمت از شنيدن كلمه قحطي به لرزه افتاده به سوي بازارها هجوم مي بريم.

مبادا تي شرت بنتون گيرمان نيايد! مبادا زيتون مديترانه ايي ناياب شود! ويسكي گيرمان نيايد چي!؟

اشتهايمان براي مصرف، تجمل، پز دادن و له كردن ديگران سيري ناپذير شده است.

 ورشكسته شدن انتشارت، بي سوادي دانشجوهامان، بي سوادي استادها، عقب افتادگي در علم و فرهنگ و هنر، تعطيلي مراكز ادبي فرهنگي و هنري و … برايمان مهم نيست ولي از گران شدن ادكلن مورد علاقم مان سخت نگرانيم! …

 مي شود كتابها نوشت… خلاصه اينكه اين روزها لبخند جايش را به پرخاش داده و مهرباني به خشم. هركس تنها به فكر خويش است به فكر تن خويش! قحطي امروز قحطي انسانيت است قحطي همدلي قحطي عشق