برچسب ها بـ ‘شهره’

یادته؟

دوشنبه, 22 آگوست, 2016

روزگاری من و دل ساکن کویت بودیم،یادته؟
ما دو تا عاشق و دیوانه رویت بودیم،یادته؟
بین مردم شهره بودیم به تمنای وجود نازت
ما کمان بر خم ابروی تو بودیم،یادته؟
قصه لیلی و مجنون ودگرها همه از یاد شدند
گوی سبقت زهمه با کمک هم بربودیم،یادته؟
حاسدان سعی فراوان بنمودند شب و روز
که جدایی شود حاکم به حریم دل نازت،یادته؟
گرچه تو ترک نمودی به جفا از دل غمدیده من
لیک ماندم به سر کوی پرازعطر وجودت،یادته؟
نازنین آنقدر عشق به آن لطف و صفایت ورزم
تا بمیرم،بشوم خاک رهت، تا همه پرسند یادته؟

نمی دانم،نمی دانم

دوشنبه, 23 نوامبر, 2015

گهی شادم،گهی نالان،گهی تازه،گهی خسته
از این بالا و پایین آمدنهایم چه حاصل شد،نمی دانم
به ایامی و چند روزی جوانی کردم و نازش بر این عالم
رسیدم چون به پیری راه خود را چون بپیمایم،نمی دانم
به سرخی و سیه مویی،به خوشنامی بدم شهره بریاران
کنون بابرف پیری برسرورویم چه سازم من،نمی دانم
گهی غره به چند جمله،به گفتاری میان انجمن گفتن
به خروار ندانستن چه باید کرد اکنون،من نمی دانم
خداوندا تو می گفتی کمال این است که گردم پیر
ولی حالاچنان گیجم که راه پیش و پس را هم، نمی دانم

در اندرون من

دوشنبه, 11 جولای, 2011

در اندرون من شوريده،آتشي كشد شعله

كه پرتوي بنمايد،به مردم سفله

من آرزوي بهاران،به جان خود دارم

چه قصه ها كه بگويند،از اين خزان پر غصه

من اندرون دل خود،چه ناله ها دارم

كجا سر دهم آواز،چو مي شوم سخره

در اندرون من خسته دل چه غوغايي است

كه من خموشم و او به دلبري شهره

به شوق گوشه نشيني،به حق كنم لابه

نه آنكه شهره شوم در عطارد و زهره

براي هركه بخواند

دوشنبه, 4 جولای, 2011

براي هركه بخواند،سرود ياري جانان

براي آن كه نخوابد،ز بيقراري آنان

براي تو كه بداني،جهان براي عبور است

مگر دمي تو ببيني،به دل ترنم باران

تو آرزوي دل من،من آشنا به جفايت

ولي كجا شده پيدا،گلي جدا شده خاران

حكايت من و اين دل،از آن زمان شده شهره

كه عمر خود بنهادم،به انتظار بهاران