برچسب ها بـ ‘شهد’

زنده بنمودی مرا

دوشنبه, 22 ژانویه, 2018

زنده بنمودی از آن شهد لبان بار دگر
جان بیمار مرا ای چشمه لطف و صفا
از نوازش های پرمهر و صفای باطنت
من جوانی باز یافتم،یار پر لطف و وفا
نیست در عالم زبانی کو تواند بعد این
شکر این نعمت کند،ای مظهر مهر خدا
تو لطیفی و معطر، مثل باران بهار
تو دوای خسته جانی،میدهی دردم شفا
تو نگه بر این گنهکار پریشان دل مکن
همچو باران رحمتت را بر تنم جاری نما
تا که باز با قطره های همچو در لطف تو
نم نمک شادی بیاید ،من شوم غرق سما

همه چیز عشق است!

دوشنبه, 17 اکتبر, 2016

نهادم پای در عشقی که بر عشاق سر باشم
منم فرزند عشق جان ولی پیش از پدر باشم
به ظاهربین همی‌گوید چو مسجود ملایک شد
که ای ابله روا داری که جسم مختصر باشم
زمانی بر کف عشقش چو سیمابی همی‌لرزم
زمانی در بر معدن همه دل همچو زر باشم
منم پیدا و ناپیدا چو جان و عشق در قالب
گهی اندر میان پنهان گهی شهره کمر باشم
در آن زلفین آن یارم چه سوداها که من دارم
گهی در حلقه می آیم گهی حلقه شمر باشم
اگر عالم بقا یابد هزاران قرن و من رفته
میان عاشقان هر شب سمر باشم سمر باشم
مرا معشوق پنهانی چو خود پنهان همی‌خواهد
وگر نی رغم شب کوران عیان همچون قمر باشم
مرا گردون همی‌گوید که چون مه بر سرت دارم
بگفتم نیک می گویی بپرس از من اگر باشم
اگر ساحل شود جنت در او ماهی نیارامد
حدیث شهد او گویم پس آنگه در شکر باشم
به روز وصل اگر ما را از آن دلدار بشناسی
پس آن دلبر دگر باشد من بی‌دل دگر باشم
بسوزا این تنم گر من ز هر آتش برافروزم
مبادم آب اگر خود من ز هر سیلاب تر باشم

می توان

دوشنبه, 4 مارس, 2013

می توان نوری بود،شمعی بود

در سیاهی شب تیره آمین گویان

می توان دستی بود،چوبی بود

بهر برخاستن پیر ضعیف و بیجان

می توان یاری بود،شوری بود

در بر عاشق جا مانده زمهر جانان

می توان نوشی بود،پوشی بود

بر تن طفل یتیمی که زسرماست لرزان

می توان اشکی بود،آبی بود

به زمینی که خورد حسرت شهدباران

لذت یک لحظه مادر داشتن

دوشنبه, 9 آوریل, 2012

تاج از فرق فلک برداشتن

جاودان آن تاج بر سرداشتن

در بهشت آرزو ره یافتن

هر نفس شهدی به ساغر داشتن

روز در انواع نعمت ها و ناز

شب بتی چون ماه در بر داشتن

صبح از بام جهان چون آفتاب

روی گیتی را منور داشتن

شامگه چون ماه رویا آفرین

ناز بر افلاک اختر داشتن

چون صبا در مزرع سبز فلک

بال در بال کبوتر داشتن

حشمت و جاه سلیمانی یافتن

شوکت و فر سکندر داشتن

تا ابد در اوج قدرت زیستن

ملک هستی را مسخر داشتن

برتو ارزانی که ما را خوش تر است

لذت یک لحظه “مادر” داشتن

 

یار مردم بشو

دوشنبه, 17 اکتبر, 2011

غم به دل راه مده،زهر مکن در جانت

همره غصه مشو،تلخ مکن ایامت

در جهان بی ثمر است،غصه دوران خوردن

گر بگیری اش به هیچ،می دود او دنبالت

به خودت غره مشو،خیره مشو با مردم

فخر مفروش به کسی،،گول مخور از نامت

شب مشو،نور بپاش بر دل و جان یاران

همره یار بشو،زنده کند این جانت

تا تو مشغول خودی،لذت دنیا نبری

بیرون از خود بشوی،شهد شود در کامت

چه شد؟

سه شنبه, 19 جولای, 2011

مردي و مردانگي افسانه شد

معبد آزادگي ويرانه شد

مال مردم را به جيب خود زدن

رايج است و راستگو،بيگانه شد

اي عجب كاين مردم غافل زخود

جايشان در مركز ويرانه شد

آنكه با مردم دلي يكرنگ داشت

حال در غربت،بسي آواره شد

از ميان شربت و شهد و عسل

قسمت ما،اشك و آه و ناله شد

زندگي با مردم دانا نكوست

جاهلان را بد دلي،پيرايه شد