برچسب ها بـ ‘شمع’

قدرت مخرب 4

یکشنبه, 3 دسامبر, 2017

در واقع کسانی که در قدرت و ثروت غرق می شوند، در یک فرآیند، خصوصیات و رفتاری را در پیش می گیرند که از آن به فرهنگ اشرافیت و یا فرهنگ زورمداران یاد می کنند. دراین فرهنگ، شخص خود را گم می کند و هویت تازه و دیگری می یابد. دراین فرهنگ و هویت است که برتری جویی و تفاخر امری طبیعی شده و تحقیر دیگران عملی جایز و روا شمرده می شود.
البته از آنجایی که هرقاعده ای استثنائاتی هم دارد،یکی دو نمونه از صالحین و حاکمان پاک نیت نیز خواهیم آورد. کسانی که قدرتی در شخص خود نمی دیدند و آنرا امانتی از سوی مردم می دانستند تا برای بهروزی و سعادت خود آنها به کار برده شوند.اگرچه تعداد اینگونه حاکمان بسیار کم است اما آنقدر هست که بتوانند همچون شمعی در ظلمت بشریت بسوزند و کورسویی به روح بشر بدمند.
ذکر دو نکته را در اینجا ضروری می دانم:
1 – بهیچ وجه نمی توان اشخاصی همچون کوروش و داریوش را در کنار نامردانی همچون صدام حسین و چنگیزخان در یک طبقه قرار داد.مسلما تفاوت میان ایشان از زمین تا آسمان است.اگر چنین کرده ایم،مقصود بیان این نکته است که باید بسیار مراقب بود.از باده قدرت که نوشیدی،سرمستی و فراموش کردن دیگران و خود را یک “فرا انسان” دانستن بسیار محتمل است.اگرچه شدت و ضعف این مستی در هرکس متفاوت با دیگری است.
2 – در بیان سرگذشت افراد ذکر شده در این مطلب،هرجا که نام کتاب منبع را ننوشته ام ،از سایت های اینترنتی (بخصوص ویکی پدیا) مدد گرفته ام.

عطش

دوشنبه, 8 آگوست, 2016

رودها اطراف من جاری بود لیکن عطش
رفع نگردد جز ز جاری چشمه الطاف تو
نازنین من در فراقت دم به دم سوزم چو شمع
شوق آن دارم بمیرم در میان مرمرین آغوش تو
یا بمیرانم ز هجرت یا که جانی تازه ده
با سخن هایی به مهر وبوسه از لبهای تو
دوستت دارم چو جانم ای تو روح و هستی ام
تا نگیرم کام دل از لطف تو ،منزلگهم درگاه تو

از عماد خراسانی

دوشنبه, 16 نوامبر, 2015

دلم آشفته آن مايه ناز است هنوز
مرغ پرسوخته در پنجه باز است هنوز

جان به لب آمد و لب بر لب جانان نرسيد
دل بجان آمد و او بر سر ناز است هنوز

گرچه بيگانه ز خود گشتم و ديوانه ز عشق
يار عاشق کش و بيگانه نواز است هنوز

خاک گرديدم و بر آتش من آب نزد
غافل از حسرت ارباب نياز است هنوز

گرچه هر لحظه مدد مي‌دهدم چشم پر آب
دل سودا زده در سوز و گداز است هنوز

همه خفتند به غير از من و پروانه و شمع
قصه ما دو سه ديوانه دراز است هنوز

گرچه رفتي ، ز دلم حسرت روي تو نرفت
در اين خانه به اميد تو باز است هنوز

اين چه سوداست عمادا که تو در سر داري
وين چه سوزي‌ست که در پرده ساز است هنوز

چرا رفتی؟

دوشنبه, 21 سپتامبر, 2015

چرا رفتی، چرا؟ من بی قرارم،
به سر، سودای آغوش تو دارم
نگفتی ماهتاب امشب چه زیباست؟
ندیدی جانم از غم ناشکیباست؟
نگفتم با لبان بسته ی خویش
به تو راز درون خسته ی خویش؟
خروش از چشم من نشنید گوشت؟
نیاورد از خروشم در خروشت؟
اگر جانت ز جانم آگهی داشت
چرا بی تابیم را سهل انگاشت؟
کنار خانه ی ما کوهسارست
ز دیدار رقیبان برکنارست
چو شمع مهر خاموشی گزیند،
شب اندر وی به آرامی نشیند
ز ماه و پرتو سیمینه ی او
حریری اوفتد بر سینه ی او
نسیمش مستی انگیزست و خوشبوست،
پر از عطر شقایق های خودروست
بیا با هم شبی آنجا سرآریم،
دمار از جان دوری ها برآریم
خیالت گرچه عمری یار من بود،
امیدت گرچه در پندار من بود،
بیا امشب شرابی دیگرم ده
ز مینای حقیقت ساغرم ده
دل دیوانه را دیوانه تر کن
مرا از هر دو عالم بی خبر کن
بیا! دنیا دو روزی بیشتر نیست؛
پی ِ فرداش فردای دگر نیست
بیا… اما نه، خوبان خود پرستند
به بندِ مهر، کمتر پای بستند
اگر یک دم شرابی می چشانند،
خمارآلوده عمری می نشانند
درین شهر آزمودم من بسی را
ندیدم باوفا زانان کسی را
تو هم هر چند مهر بی غروبی،
به بی مهری گواهت این که خوبی
گذشتم من ز سودای وصالت،
مرا تنها رها کن با خیالت

خدا مساویست با عشق!

دوشنبه, 17 نوامبر, 2014

پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکیست

حرم و دیر یکی ، سبحه و پیمانه یکیست

اینهمه جنگ و جدل حاصل کوته نظریست

گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکیست

هرکسی قصه شوقش به زبانی گوید

چون نکو مینگرم حاصل افسانه یکیست

اینهمه قصه ز سودای گرفتارانست

ورنه از روز ازل دام یکی دانه یکیست

ره هر کس به فسونی زده آن شوخ ارنه

گریه نیمه شب و خنده مستانه یکیست

گر زمن پرسی از آن لطف که من میدانم

آشنا بر در این خانه و بیگانه یکیست

هیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادند

بهر این یک دو نفس عاقل و فرزانه یکیست

عشق آتش بود و خانه خرابی دارد

پیش آتش دل شمع و پر پروانه یکیست

گر به سرحد جنونت ببرد عشق عماد

بی وفائی و وفاداری جانانه یکیست

یک……..

شنبه, 9 مارس, 2013

یک آهنگ می تواند لحظه ای جدید را بسازد

یك گل میتواند بهار را بیاورد

یك درخت می تواند آغاز یك جنگل باشد

یك پرنده می تواند نوید بخش بهار باشد

یك لبخند میتواند سرآغاز یك دوستی باشد

یك دست دادن روح انسان را بزرگ میكند

یك ستاره میتواند كشتی را در دریا راهنمایی كند

یك سخن می تواند چارچوب هدف را مشخص كند

یك پرتو كوچك آفتاب میتواند اتاقی را روشن كند

یك شمع میتواند تاریكی را از میان ببرد

یك خنده میتواند افسردگی را محو كند

یك دست دادن نگرانی شما را مشخص میكند

یك سخن میتواند دانش شما را افزایش دهد

یك قلب میتواند حقیقت را تشخیص دهد

یك زندگی میتواند متفاوت باشد

می توان

دوشنبه, 4 مارس, 2013

می توان نوری بود،شمعی بود

در سیاهی شب تیره آمین گویان

می توان دستی بود،چوبی بود

بهر برخاستن پیر ضعیف و بیجان

می توان یاری بود،شوری بود

در بر عاشق جا مانده زمهر جانان

می توان نوشی بود،پوشی بود

بر تن طفل یتیمی که زسرماست لرزان

می توان اشکی بود،آبی بود

به زمینی که خورد حسرت شهدباران

کمی بیاندیشیم 42

سه شنبه, 8 ژانویه, 2013

عظمت خدای هرکس ، به اندازه بزرگی ذهن اوست.

موریس مترلینگ

********************

به دنبال کسانی نباش که با آنها زندگی کنی،

به دنبال کسانی باش که بدن آنها نتوانی زندگی کنی.

شکسپیر

*************************

به جای آنکه تاریکی را لعنت کنی،شمعی روشن کن