برچسب ها بـ ‘شمشیر’

آزاد شو

دوشنبه, 23 دسامبر, 2019

آزاد شو از بند خویش زنجیر را باور نکن
اکنون زمان زندگیست تاخیر را باور نکن
حرف از هیاهو کم بزن از آشتی ها دم بزن
از دشمنی پرهیز کن شمشیر را باور نکن
خود را ضعیف و کم ندان تنها در این عالم ندان
تو شاهکار خالقی تحقیر را باور نکن
بر روی بوم زندگی هر چیز میخواهی بکش
زیبا و زشتش پای توست تحقیر را باور نکن
تصویر اگر زیبا نبود نقاش خوبی نیستی
از نو دوباره رسم کن تصویر را باور نکن
خالق تو را شاد آفرید آزاد آزاد آفرید
پرواز کن تا آرزو زنجیر را باور نکن
شعر از :مهدی جوینی

نمی دانم از کیست اما بسیار دلنشین است!

دوشنبه, 28 ژانویه, 2019

صبر کن عشق زمینگیر شود ،بعد برو
یا دل از دیدن تو سیر شود،بعد برو
ای پرنده به کجا؟قدر دگر صبر بکن
آسمان پای پرت پیر شود ،بعد برو
تازه در خانه دل جای تو آرام گرفت
صبر کن دل زتو دلگیر شود ،بعد برو
صبر کن مهر کمی پیر شود،بعد برو
یا دل از مهر تو لبریز شود،بعد برو
چشم از شوق تو جوشید شبی
صبر کن چشم کمی خیس شود،بعد برو
عشق من فرصت لبخند تو را می طلبد
صبر کن عشق نمک گیر شود،بعد برو
یک نفر حسرت دیدار تو بر دل دارد
چهره بگشای،دلی سیر شود،بعد برو
شوق لبخند تو در دل مانده است
خنده کم،شوق فراپیش شود،بعد برو
تو اگر کوچ کنی،بغض خدا می شکند
صبر کن گریه به زنجیر شود،بعد برو
اخم کن تا که دل بیچاره
باز در پای تو تحقیر شود،بعد برو
خشم از سوی تو بر دل زهر است
مکث کن خشم تو شمشیر شود،بعد برو
یک دمی بر دل مشتاق نظر کن که دگر
دیده از شوق گهر خیس شود،بعد برو

یا حسین 1

شنبه, 23 سپتامبر, 2017

ماه محرمی دیگر فرا رسید و عاشقان حسین(ع) و یارانش همچون صدها سال گذشته به سوگواری برای ایشان می پردازند.اما همچون همیشه سوال این است که :

این حسین کیست که دل ها همه دیوانه اوست؟

من حقیر نیز تلاش خواهم نمود تا از منظر ذهن خود پاسخی در شان این قهرمان بشریت دهم.تا چه قبول افتد ومطلب که در نظر آید!

مبنا و پایه های مطالب خود در مورد علل قیام امام حسین(ع) را بر سه جمله مشهور ایشان قرار داده ام که فرموده اند:

– “همانا زندگی چیزی جز رسیدن به عقیده ای درست و مبارزه در راه استقرار آن عقیده نیست.”

– ” من برای امر به معروف و نهی از منکر قیام کردم.”

– ” اگر دین جدم محمد(ص) جز با کشتن من به راه مستقیم خود برنمی گردد،پس ای شمشیر ها فرود آیید.”

 

من به عنوان یک مسلمان با نویسنده سطور زیر موافق هستم که:

“انسان زمانی در مسیر کمالی قرار می گیرد و اعمال و رفتارش شخصیت و شاکله کمالی او را می سازد که در حوزه بینش و نگرش براساس ارزش های قرآنی و وحیانی قرارگیرد.این ندای فطرت هر مسلمانی است.
اگر خداوند را کمال مطلق بدانیم ،هر کسی می کوشد تا به سوی این موجود کمالی حرکت کرده و خود را به وی نزدیک سازد. این همان چیزی است که در اصطلاح دینی و عرفانی به عنوان تقرب یاد می کنند. هدف از تقرب به خداوند به عنوان کمال مطلق رهایی از هرگونه نقص و پستی و هبوط و سقوط است. انسان با تقرب به خدا می تواند خود را چنان که باید شود ،بسازد.”

به نظر من هدف خداوند سبحان از خلقت انسان چیزی جز پیمودن راه کمال انسانی و بازگشت و الحاق به او در بهترین شکل ممکن(خداگونه) نمی باشد و رسیدن به این مقام جز از راه تلاش در آگاه کردن مردم و تپیدن دل برای همنوعان و رضایت خالق مقدور نمی باشد.

 الگوهای مکاتب مختلف از جمله مکتب تعالی بخش اسلام نیز همگی در همین راستا عمل کرده اند و یک سیره عملی از خود به جای گذاشته اند.

مقالات 82

یکشنبه, 22 ژانویه, 2017

انسان و تنهاییش 4

میبینیم در علی بهمان میزانی که میشناسیم،همان علی که می نالد ودائماً فریاد میزند وسکوتش درد آور است،سخنش درد آور است وهمان علی که عمری شمشیر زده وقدرت وشوکتش در جنگهایش زبانزد است وجامعه ای را با قدرت وجهادش پی ریخته وساخته است،در هنگامی که این نهضت پیروز گشته اودر میان جمع یارانش تنهاست وبعد می بینیم که نیمه شبهای خاموش، مدینه راترک میکند وسر درحلقوم چاه….مینالد وناله وفریادش را دردرون چاه دفع میکند.

آنهمه یاران،آنهمه همرزمان،آنهمه نشست وبرخواست با اصحاب ویاران پیغمبرهیچکدام برای علی تفاهمی بوجود نمی آورد.

در سطح هیچ کدام از آنها نیست،میخواهد دردش را بگوید،حرفش را بزند،اما او کجا وآنها کجا،روح وفهم علی با آنها از زمین تا آسمانها متفاوت است.گوشی نیست،دلی نیست،همدمی نیست.

دریثرب،یعنی شهری وجامعه ای که با دلاوریها واز خودگذشتگی های علی پی ریخته شده هیچ آشنائی نمی بیند ونیمه شب به نخلستانها میرود ودر دل تاریکی،هراسناک به اطراف نگاه می اندازد تا مبادا کسی در انجا باشد ومتوجه حضورش شود!!

رنج بزرگ انسان اینست که عظمت، منش وشخصیت او در قالب فکرهای کوتاه،در برابر نگاههای پست وپلید ،واحساس او در روحهای بسیار الوده وکج فهم قرار گیرد.

چنین روحی در چنان حالی همیشه هراسناک است که این نگاهها،این فهم ها واین روحها اورا ببینند،درحالی که ذهن جاهل سبک اندیششان قادر به درک چرائی ان نمی باشد.

بقول یکی از نویسندگان: روزها شیر نمی نالد!

در برابر نگاه روباهان،گرگان وشغالها ودیگر جانوران شیر نمی نالد،سکوت ووقار وعظمت خویش را بر سر شکنجه آمیزترین دردها حفظ میکند.

اما،تنها…..در شبهاست که شیر میگرید وناله سر میدهد.

وباز برای اینکه ناله او بگوش هیچ فهم پلیدی وهیچ نگاه الوده ای نیالاید،سر در حلقوم چاه فرو میکند ومیگرید.

کوچه مردها 89

چهار شنبه, 21 نوامبر, 2012

 

 قبلا برایتان از تعزیه هایی که در محوطه باز نزدیک خانه ما برگزار می شد ،نوشته ام.

این تعزیه ها حال و هوای خاصی داشت و اجرا کنندگان این تئاتر در فضای آزاد آنقدر جالب و زیبا آن را اجرا می کردند که همه مردم مشتری این نمایش های مذهبی بودند و همیشه جمعیت زیادی را به گرد خود جمع می کردند.لباس های رنگارنگ و متفاوت با وضع و روز مردم و اشعار بسیار زیبا و تاثیر گذار ایشان و قدرت و مهارتشان در اجرا همه را شیفته خود می کرد.مردم از صمیم قلب اشک می ریختند و صحنه ها را تعقیب می کردند.یادداشت های بسیار کوچکی که در دست می گرفتند و از روی آنها اشعار خود را می خواندند برای من بسیار جالب و قابل توجه بودند.

من نیز روزی تصمیم گرفتم که چنین کاری را تجربه کنم.چندین روز نشستم و با کاغذ های کوچکی که با نخ و سوزن به یکدیگر دوختمشان،سعی در نوشتن متن هر یک از اجراکنندگان داشتم،اما از آنجا که نمی توانستم بصورت شعر بنویسم،آنها را بصورت نوشته های عادی نوشتم و سعی کردم به بعضی از بچه های محل بقبولانم که ما هم تعزیه ای اجرا کنیم.

مشکل اول تهیه لباس مناسب بود.ما که زره و کلاهخود پردار نداشتیم.پس سعی کردیم با پارچه های بزرگ رنگی که از خانه های خود آوردیم و پر مرغ و خروس عمامه هایی برای خود درست کنیم و باز هم با پارچه و پیچیدن آنها دور خود شنل هایی برای خود ترتیب دادیم و با چوب و در قابلمه هم برای خود شمشیر و سپر های نمایش را ترتیب دادیم،اما هنگام اجرا و خواندن نوشته ها چون به حالت شعر نبودند،هرچه سعی کردیم با حالت آواز آنها را اجرا کنیم نمی شد و در نتیجه به جای آنکه ما را متاثر کند ،بیشتر مایه خنده و مسخره بچه ها می شد و در نهایت من عصبانی شدم و بچه ها هم همینطور و پس از یک دعوای مفصل در حالی که عمامه ها و شنل های ما همه باز شده بود و به زمین ریخته شده بودند،با چوب به جان همدیگر افتادیم و با حالت قهر از هم جدا شدیم.

این جدای کتک و تنبیهی بود که در خانه بخاطر کثیف کردن آن همه پارچه و ملحفه در انتظارمان بود!

کوچه مردها 86

چهار شنبه, 31 اکتبر, 2012

شش هفت سالی داشتم و عید نوروز رسیده بود. با مادر و پدرم از خیابان سلسبیل تهران لباس عید خریده بودیم و من برای پوشیدنش لحظه شماری می کردم تا بعد از تحویل سال مثل هر سال با موتور پدرم همگی به خانه داییم برویم و اولین عیدی خود را که یک اسکناس یک تومانی نو بود از او بگیرم.همین طور هم شد و آن روز من دو سه تومانی در مجموع عیدی گرفتم و منتظر روزهای دیگر بودم تا موجودی جیبم را به شدت بالا ببرم.اما فردای آن روز پدرم با ناراحتی اعلام کرد که:آقا اعلام کرده امسال عید نداریم.

با دلواپسی پرسیدم :آقا کیه؟

گفت:آقای خمینی.و من برای اولین بار در عمرم اسم ایشان را شنیدم.از او دلخور بودم چون چشمه عیدی های مرا در آن سال خشکاند ولی در طی روزها و ماه های بعدی بارها و بارها نام ایشان تکرار شد و مردهای محل ناراحت و عصبانی در گوش هم خبرها را رد و بدل می کردند و من فهمیدم که هم موضوع خیلی جدی است و هم ایشان آدم بسیار مهمی است.،تا اینکه یک روز پدرم بسیار عصبانی و ناراحت و زودتر از معمول به خانه آمد و خطاب به مادرم گفت:امروز مردم ورامین را که به پشتیبانی آقا بیرون آمده بودند به تیر بستند و خیلی هایشان را کشتند و مادرم با ناراحتی تمام و ساده دلی و با بغض گفت:چرا این دو نفر همدیگر را نمی بوسند و آشتی نمی کنند!؟

پدرم نگاهی از روی تاسف به او کرد و دیگر چیزی نگفت و رو به من کرد و گفت:این رو باش!این همه آدم کشته ،مگر راه آشتی برای خودش گذاشته؟

مردم محله بسیار ناراحت بودند ،مثل آدمهای عزادار بودند و سرشان تا چند روز افتاده و پایین بود،اما این بار جرات نمی کردند حتی در گوش یکدیگر در این مورد صحبت کنند.ظاهرا اوضاع آرام شده بود و همه از دستگیری و احتمال کشتن آقا نگران بودند.ترس کار خود را کرده بود.ترسی که حدود چهارده سال طول کشید و هیچکس فکر نمی کرد یک نفر با ایمانش بتواند بر دستگاه با عظمتی با آن همه امکانات و توپ و تفنگ پیروز شود،اما گذر زمان نشان داد که:خون بر شمشیر پیروز است.

عاشقی

یکشنبه, 4 دسامبر, 2011

عاشقي در “خون” خود غلطيدن است

مست و رسواي “حسين” گرديدن است

عاشقي در بين صحراي “جنون”

زير شمشير حسين رقصيدن است

از شیخ اشراق

چهار شنبه, 16 فوریه, 2011

 

من آن بازم که صیادان عالم
همه وقتی به من محتاج باشند
شکار من سیه چشم آهوانند
که حکمت چون سرشک از دیده پاشند
به پیش ما از این الفاظ دورند
به نزد ما از این معنی تراشند

**********

از هر طرفی که روی، اگر راه روی، راه بری

***********

مدعی چشمه زندگانی در تاریکی بسیار سرگردانی بکشد اگر اهل ان چشمه بود به عاقبت بعد از تاریکی روشنایی بیند،پس او را بی آن روشنایی نباید گرفتن که آن روشنایی نوریست از اسمان بر سرچشمه زندگانی اگر راه برد و بر آن چشمه غسل برآرد از زخم تیغ بلارک ایمن گشت به عشق تیغ شو کشته که تا امر ابد یابی که از شمشیر تو لختی نشان ندهد کسی احیا.هر که معنی حقیقت یافت بدان چشمه رسد.چون از چشمه برآمد استعداد یافت،چون روغن به لسان که اگر کف برابر آفتاب بداری و قطره ای از ان روغن بر کف چکانی از پشت دست به در آید.اگر خضر شوی از کوه قاف آسان توانی گذشتن

**********

گفتم: نشان ظلمات چیست؟گفت:سیاهی و تو خود در ظلماتی,اما تو نمی دانی,انکس که این راه رود چون خود را در تاریکی بیند,بداند پیش از ان هم در تاریکی بوده است و هرگز روشنایی به چشم ندیده.پس اولین قدم راه روان اینست و از اینجا ممکن بود ترقی کنداکنون اگر کسی بدین مقام رسد از اینجا تواند بود که پیش رود