برچسب ها بـ ‘شلاق’

سواد زندگی 3

یکشنبه, 10 مارس, 2019

“تئوری انتخاب” ، سعی کرده به سؤال مهمی پاسخ دهد: “چرا بسیاری از ما آدم ها ، ناخشنود هستیم؟”

پاسخی که بعد از دهها سال تحقیق و بررسی و آزمایش های مختلف به دست آمده، به طور خلاصه این است: “ریشه همه ناخشنودی های انسان ها، در روابط آسیب دیده است یا از دست دادن یک رابطه مطلوب یا نرسیدن به رابطه مورد نظر.”

حال سؤال اینجاست که چرا این اتفاقات ناگوار در روابط انسان ها رخ می دهد. مثلاً چرا ازدواجی که با عشق آغاز شده، در ادامه به سردی و در نهایت به طلاق می انجامد؟
یا چرا روابط پدری و فرزندی، در گذر زمان سست می شود؟
یا چرا دو دوست بعد از مدتی از هم دور می شوند؟
یا چرا روابط بین کارفرما و کارمند، خشک و بی روح است؟
و … ؟

تئوری انتخاب به این سؤالات و صدها سؤال نظیر آن که چرا روابط انسان ها آسیب می بیند این گونه پاسخ می دهد: “چون آدم ها می خواهند همدیگر را تحت کنترل و اجبار خود در بیاورند.”

ممکن است برخی از مکانیزم های کنترلی، بسیار خشونت بار باشد. مثلاً در دوران برده داری، اربابان به زور شکنجه و شلاق ، برده ها را تحت کنترل و اجبار خود در آورده بودند. اما کنترل همیشه محسوس و خشن نیست.

یک معلم، با مکانیزم نمره و روش های انضباطی دانش آموزانش را کنترل می کند.

والدین با روش های تنبیه و تشویق بر فرزندانشان اعمال حکومت می کنند.

همسران نیز با صدها روش، از اخم و کنایه زدن گرفته تا دعوا کردن و حتی کتک کاری، سعی در کنترل همدیگر می کنند.

کارفرمایان هم روش های خاص خود را برای تحمیل اراده های خود بر کارمندان و کارگران خود دارند و متقابلاً کارمندان و کارگران هم روش های خود را برای فرار از این اجبارها و تحمیل خود بر کارفرمایان به کار می برند.

همان طور که می بینید، در دنیایی زندگی می کنیم که همه سعی می کنند خود را به نحوی بر دیگران تحمیل کنند و این ، منشأ اصلی نارضایتی است. خیلی از ما دوست داریم دیگران طوری رفتار کنند که ما می خواهیم و آنها نیز می خواهند ما طوری رفتار کنیم که آنها می خواهند. این اجبار و کنترلگری متقابل، یک تنش دائمی ایجاد می کند و انسان ها و رابطه هایشان آسیب می بیند: هم کنترل کننده ها و هم کنترل شونده ها.

نکته مهم اینجاست که تلاش برای کنترل دیگران در نهایت بی فایده است یا حداقل، چندان موفقیت آمیز نیست.

خلاصه کلام آن که هر فرد ناخرسند درگیر یک یا چند حالت از حالت های زیر است:
– می خواهد، فرد دیگری را کنترل کند.
– فرد دیگری در صدد کنترل اوست.
– او و فرد دیگری متقابلاً در صدد کنترل همدیگر هستند.
– او می خواهد خود را مجبور به کاری کند که دوست ندارد (درگیری درونی: مانند ادامه دادن ناگزیر یک شغل یا ادامه دادن زندگی مشترک به خاطر فرزند).

در نوشته های بعدی به این سؤال پاسخ داده می شود که مکانیزم کنترلگری در انسان ها چگونه شکل می گیرد و چطور می توان با حذف کنترلگری و اجبار و استفاده از تئوری انتخاب، زندگی شادتری در کنار یکدیگر داشت.

شعری از مهدی اخوان ثالث

دوشنبه, 17 دسامبر, 2012

 

     سگ ها و گرگ ها

                                                          ( فکر از شاندور پتوفی شاعر مجارستانی )

1
هوا سرد است و برف آهسته بارد
 ز ابری ساکت و خاکستری رنگ
 زمین را بارش مثقال ، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ

سرود کلبه ی بی روزن شب
 سرود برف و باران است امشب
 ولی از زوزه های باد پیداست
 که شب مهمان توفان است امشب

 دوان بر پرده های برفها ، باد
 روان بر بالهای باد ، باران
 درون کلبه ی بی روزن شب
 شب توفانی سرد زمستان

 آواز سگها:

زمین سرد است و برف آلوده و تر
 هواتاریک و توفان خشمناک است
 کشد – مانند گرگان – باد ، زوزه
ولی ما نیکبختان را چه باک است ؟

 کنار مطبخ ارباب ، آنجا
 بر آن خاک اره های نرم خفتن
 چه لذت بخش و مطبوع است ، و آنگاه
عزیزم گفتن و جانم شنفتن

وز آن ته مانده های سفره خوردن
و گر آن هم نباشد استخوانی
 چه عمر راحتی دنیای خوبی
 چه ارباب عزیز و مهربانی

 
ولی شلاق ! این دیگر بلایی ست
بلی ، اما تحمل کرد باید
 درست است اینکه الحق دردناک است
ولی ارباب آخر رحمش اید

گذارد چون فروکش کرد خشمش
 که سر بر کفش و بر پایش گذاریم
شمارد زخمهامان را و ما این
محبت را غنیمت می شماریم

2

خروشد باد و بارد همچنان برف
ز سقف کلبه ی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان
زمستان سیاه مرگ مرکب

آواز گرگها :

زمین سرد است و برف آلوده و تر
 هوا تاریک و توفان خشمگین است
کشد – مانند سگها – باد ، زوزه
زمین و آسمان با ما به کین است

شب و کولاک رعب انگیز و وحشی
شب و صحرای وحشتناک و سرما
بلای نیستی ، سرمای پر سوز
 حکومت می کند بر دشت و بر ما

نه ما را گوشه ی گرم کنامی
 شکاف کوهساری سر پناهی
 نه حتی جنگلی کوچک ، که بتوان
در آن آسود بی تشویش گاهی

 دو دشمن در کمین ماست ، دایم
دو دشمن می دهد ما را شکنجه
برون : سرما درون : این آتش جوع
که بر ارکان ما افکنده پنجه

دو … اینک … سومین دشمن … که ناگاه
برون جست از کمین و حمله ور گشت
سلاح آتشین … بی رحم … بی رحم
نه پای رفتن و نی جای برگشت

 
بنوش ای برف ! گلگون شو ، برافروز
 که این خون ، خون ما بی خانمانهاست
که این خون ، خون گرگان گرسنه ست
که این خون ، خون فرزندان صحراست

درین سرما ، گرسنه ، زخم خورده ،
دویم آسیمه سر بر برف چون باد
 ولیکن عزت آزادگی را
نگهبانیم ، آزادیم ، آزاد

 

کوچه مردها(22)

سه شنبه, 25 اکتبر, 2011

حدود ده تا دوازده خانه در محله وجود داشت و بقیه هنوز بیابان و گندمزار بود.

شبی با صدای پریدن و دویدن و بگیر و ببند شدیدی از خواب پریدم.برادرهای کوچکترم هم بیدار شده بودند و هیچکدام رنگ بصورت نداشتیم.

همه در کوچه داد می زدند:بگیرش.نگذار فرار کنه و حرفهایی از این قبیل.بله،دزد آمده بود خانه حسین آقا ،همسایه دیوار به دیوار ما که پاسبان شهربانی هم بود!

آن شب حسین آقا و پدرم و بقیه همسایه ها موفق شدند دردها را دستگیر کنند.یکی را در بیابان و در حال فرار و دیگری را روی خرپشته بام خانه حسین آقا.

همان اطلاع از آمدن دزد باعث شده بود که ما بچه ها رنگ بصورت نداشته باشیم و واقعا و بدون اغراق زبانمان از ترس بند آمده بود.در نظر من دزد موجود وحشتناکی بود که صورتش به حدی وحشتناک است که نمی توان به آن صورت و چشمانش نگریست.از نظر جثه هم آنان را موجوداتی تصور می کردم که قادرند به راحتی ده نفر را ناکار کنند.

می ترسیدیم از خانه خارج شویم و دور مادرمان جمع شده بودیم.مادرم برای دلجویی و رفع ترس ما در حالی که حلقه ازدواج خود را در لیوانی انداخته بود و لیوان را پر از آب قند کرده بود با دادن جرعه جرعه این معجون،به ما گفت که دزد ها را به تیر چوبی چراغ برق سر کوچه بسته اند.با اصرار ما را به کوچه برد تا ببینیم که خطری نیست و دزد ها هم مثل ما آدم معمولیند.بعدا در کوچه به فرخنده خانم(همسر حسین آقا)گفت:می ترسم بچه ها زهره ترک شده باشند!

دزدها مثل ما آدم های معمولی بودند و آنقدر ترسیده بودند که از ما بچه ها رنگشان زرد تر شده بود.حسین آقا و پدرم و جناب سروان با شلاق  و کمربنددر حال زدن دزدهای بسته شده به تیر بودند و آنها هم از درد فریاد می زدند و طلب بخشش می کردند.تا صبح همین بساط بود و بر بدن دزدها از شلاق ها خط های سیاهی نقش بسته بود.صبح جناب سروان و حسین آقا به پاسگاه ژاندارمری محل رفتند(محله ما هنوز جزئ شهر تهران محسوب نمی شد و به همین خاطر به جای کلانتری تحت حفاظت ژاندارمری بود) و با مامور برگشتند و آنها را تحویل دادند و استشهاد محلی هم تهیه شد.

از قزار این بخت برگشته ها در ژاندارمری هم مورد نوازش اساسی واقع شدند و تحویل دادسرا شدند.بعدش چه شد،نمی دانم اما تا مدتها نه از دزدی خبری بود و نه از پاک شدن این خاطره وحشتناک از ذهن ما بچه ها.

کوچه مردها(13)

دوشنبه, 26 سپتامبر, 2011

وسایل حمل و نقل عمومی مثل حالا فراوان نبود.مردها هم یا چیزی برای رفت و آمد روزانه نداشتند و یا اگر داشتند هم دوچرخه یا موتور سیکلت بود.

اگر می خواستی با تاکسی (فیات هایی که آنها را فیات کبریتی می نامیدند)جایی بروی،اولا گران بود و ثانیا حدود یک ربعی راننده درون ماشین و تو بیرون باید چانه می زدی تا از پانزده ریالی که راننده می گفت به پنج یا هفت ریال می رسیدی و سوار می شدی و تازه این هم برای اکثر خانواده های محله مبلغ زیادی بود.

هنوز برای این امر حیوانات نقش اساسی را داشتند و البته انسان!

گاری های دستی بزرگی بود که بستگی به توان صاحبش اسب یا خری را به آن می بست و یا خود آن را می کشید و بسیاری از بارها تا حد صد کیلو گرم را با این گاری ها جابجا می کردند.

بارهای سنگین تر یا حجیم تر را با کاروانی از شتر جابجا می کردند.قافله شترها که بین پنج تا ده نفر بودند ،با زنگوله های خوش آهنگ آویخته برگردنشان و قیافه فکور و خونسرد شترها آمیخته با دقت در وقایع اطرافشان،زانوهای پر از گل و خاک آنها و دهان همیشه در حال جنبششان هنگامی که روی زمین می نشستند،می توانست ساعتها ما بچه ها را به خود مشغول نماید.

برای حمل و نقل و جابجایی آدم ها هم بیشتر از درشکه استفاده می شد که عالمی داشت.یکی از رایج ترین تفریحات ما پریدن به پشت درشکه های در حال حرکت و سواری خوردن مجانی برای مدت کوتاهی بود که البته از نوازش شلاق بلند درشکه ران هم معمولا بی نصیب نبودیم.شلاقش آنقدر بلند بود که با پرتاب آن به سمت عقب در همان حال درشکه رانی،به ما می خورد و مثل برق گرفته ها از درشکه پایین می پریدیم.

میوه و خیلی از مایحتاج دیگر همچون پارچه و ظروف را هم با خر جابجا می کردند و بجای اینکه مردم به مغازه ها بروند،آنها سراغ مردم می آمدند و بازاریابی می کردند.