برچسب ها بـ ‘شقایق’

عشق یعنی چه؟

دوشنبه, 18 فوریه, 2019

عشق يعني درد و محنت در درون

عشق يعني يك تبلور يك سرود

عشق يعني قطره و دريا شدن

عشق يعني يك شقايق غرق خون

عشق يعني زاهد اما بت پرست

عشق يعني همچو من شيدا شدن

عشق يعني همچو يوسف قعر چاه

عشق يعني بيستون كندن بدست

عشق يعني آب بر آذر زدن

عشق يعني چون محمد پا به راه

عشق يعني عالمي راز و نياز

عشق يعني با پرستو پرزدن

عشق يعني رسم دل بر هم زدن

عشق يعني يك تيمم يك نماز

عشق يعني سر به دار آويختن

عشق يعني اشك حسرت ريختن

عشق يعني شب نخفتن تا سحر

عشق يعني سجده ها با چشم تر

عشق يعني مستي و ديوانگى

عشق يعني خون لاله بر چمن

عشق يعني شعله بر خرمن زدن

عشق يعني آتشي افروخته

عشق يعني با گلي گفتن سخن

عشق يعني معني رنگين كمان

عشق يعني شاعري دلسوخته

عشق يعني قطره و دريا شدن

عشق يعني سوز ني آه شبان

عشق يعني لحظه هاي التهاب

عشق يعني لحطه هاي ناب ناب

عشق يعني ديده بر در دوختن

عشق يعني در فراقش سوختن

عشق يعني انتظار و انتظار

عشق يعني هر چه بيني عكس يار

عشق يعني سوختن يا ساختن

عشق يعني زندگي را باختن

عشق يعني در جهان رسوا شدن

عشق يعني مست و بي پروا شدن

عشق يعني با جهان بيگانگى

از سهراب عزیز

دوشنبه, 7 جولای, 2014

در فرودست انگار، کفتری می‌خورد آب
یا که در بیشه دور، سیره‌یی پر می‌شوید
یا در آبادی، کوزه‌یی پر می‌گردد
آب را گل نکنیم
شاید این آب روان، می‌رود پای سپیداری، تا فرو شوید اندوه دلی
دست درویشی شاید، نان خشکیده فرو برده در آب
زن زیبایی آمد لب رود،
آب را گل نکنیم
روی زیبا دو برابر شده است
چه گوارا این آب
چه زلال این رود
مردم بالادست، چه صفایی دارند
چشمه‌هاشان جوشان، گاوهاشان شیرافشان باد
من ندیدم دهشان،
بی‌گمان پای چپرهاشان جا پای خداست
ماهتاب آن‌جا، می‌کند روشن پهنای کلام
بی‌گمان در ده بالادست، چینه‌ها کوتاه است
مردمش می‌دانند، که شقایق چه گلی است
بی‌گمان آن‌جا آبی، آبی است
غنچه‌یی می‌شکفد، اهل ده باخبرند
چه دهی باید باشد
کوچه باغش پر موسیقی باد
مردمان سر رود، آب را می‌فهمند
گل نکردندش، ما نیز
آب را گل نکنیم

نجوایی با خود

دوشنبه, 6 ژانویه, 2014

زندگی حوضچه رنگینی است
که میان دو ضرورت،جاری است
زندگی باغچه بیرنگی است
که تو خود رنگ نمایی آن را

گرچه سهراب گوید
زندگی باید کرد
تا شقایق باقی است
لیک جانا،تو چه می پنداری
بهر چه آمده ایم؟
زچه رو باید رفت؟
قصد ارباب چه بود
اندرین آمدن و رفتن ما؟

من به خود می گویم
آمدن اجباری است
رفتنم اجباری است
و من آزاد و رها
در میان طوفان
بین دیوان و ددان
جاری و مختارم!

چون که در آمدن و رفتن من
هیچکس رای مرا کار نداشت
زچه رو روزی بپرسند از من
نقش خود در گذر این ایام؟!

زندگی چیست؟

شنبه, 16 مارس, 2013

آیا برای همه، معنای یکسانی دارد؟

آیا همه آن‏را یک‏جور می‏فهمند، می‏بویند، می‏چشند، می‏بینند، لمس کرده و احساس می‏کنند؟

به‏طور حتم این‏چنین نیست.

 

زندگی زورمداران، زورگویان، مستکبران و دیکتاتورها چگونه می‏تواند با زندگی عارفان، صالحان، عاشقان، مردان خدا و صلح‏دوستان یکی باشد؟

 

اصلاً زندگی انسان‏های عادی هم یک‏جور نیست و هیچ‏کس مثل دیگری زندگی نمی‏کند، حتی اگر شباهت‏های ظاهری داشته باشد، اما چون “دنیای” هرکس با دیگری متفاوت است، پس زندگی‏های متفاوتی تجربه می‏کنند.

 

برای بعضی‏ها:

 

زندگی گردش عقربکِ لحظه‏های عمری است که به‏سرعت یا آهستگی می‏گذرد، اما کنترلی بر آن نداشته و عاقبت، توشه‏ای اندک می‏گیرند یا بهره‏ای فراهم نمی‏کنند؛

 

یا داستان پرواز به ناکجاآبادی است که اتفاق می‏افتد، بدون تدبیر و خواستة پروازکننده‏ای که نمی‏داند کجا می‏رود و چرا می‏رود، تمامی عمر را در شک و تردید سپری کرده، فلسفة آمدنش را نمی‏داند، خودبینی و خودمحوری را رمز موفقیت می‏داند، نسبت به همه‏چیز و همه‏کس بدبین است و پیروزی و موفقیت خویش را در شکست و ناکامی دیگران جستجو می‏کند.

 

بعضی‏ها از زندگی، قفسی از خاطره‏های رنگی و با هزارتویی الوان و پیچ در پیچ ساخته‏اند و تمامی عمر خود را در آن حبس کرده و با خاطره‏های تلخ و شیرینش، دلخوش یا ناخوش‏اند.

 

برای عده‏ای زندگی تنها اشک شمعی است که در حضور پروانه و مهتاب ریخته می‏شود؛

 

سایه شبی است که در سحرگاهان در حضور خورشید خودنمایی می‏کند؛

 

یا رنگ کم‏فروغ و زرد آفتاب در حضور مغرب است؛

 

رقص گلبرگی در حضور شبنم؛

 

یا سعی سالکی است در حضور دل، تا توفیق بودن و درک حضور در کنار عشق را داشته باشند.

 

برخی زندگی را خواب نرم شبدر در دشتی وسیع که پایانش ناپیداست، می‏بینند؛

یا برای عده‏ای دیگر، یادآور عطر خون گل سرخ در سرزمین شیدایی، عاشقی، شهادت و…..است.

 

گروهی دیگر، شنیدن امواج خروشان دریا؛

 

سکوت دلربای کوهستان؛

 

آواز پرندگان قبل از طلوع آفتاب؛

 

شوق دیدار شقایق در دشت؛

 

بوئیدن یاس در کوچه‏باغ‏های زندگی؛

 

یا حتی خواب سنگین نیلوفر در برکه‏ای تنها را تمامیت زندگی می‏دانند.

 

زندگی هرچه می‏خواهد، باشد،

 

یک راه کوتاه حتی به درازای عمر؛

 

یک خواب سنگین به عمق شب تار؛

 

یک آه و تمنای سالک به بلندای فنا و بقا؛

 

یک عبادت به بلندای همت عابد؛

 

یک خروش به عظمت راه مجاهد؛

 

یک پیام به وسعت آزادی و آزادگی؛

 

یا یک رؤیا به وسعت دل کودکی یتیم.

 

اما، چه خوش و نیکوست که زندگی با هر تعبیر عارفانه، شاعرانه، فیلسوفانه، بدبینانه، دین‏باورانه، مادی‏گرایانه و…… همه‏چیز دارد؛

 

و آن‏هایی خوش‏بخت‏ترند که باور کرده‏اند زندگی اگر گل دارد، خار هم باید داشته باشد؛

 

اگر لبخند دارد، اشک هم دارد؛

 

اگر شادی دارد، غم هم دارد؛

 

اگر پیروزی دارد، شکست هم درپی دارد؛

 

درواقع، هیچ زندگی‏ای بدون غم و غصه کامل نیست.

 

زندگی را هرطور که می‏خواهیم و دوست داریم یا اعتقاد داریم، ببینیم، اما بدانیم که:

 

اگر بتوانیم در شرایط نامطلوب زندگی، خوبی‏ها و خوشی‏های آن‏را به‏یاد آورده، واکنشی مطلوب و سازنده از خود نشان دهیم؛ آن‏گاه در مسیر انسان کامل‏شدن گام نهاده و موفقیت و کامیابی به دست آورده‏ایم.

اگر همیشه با شرایط دلبخواه مواجه باشیم و رفتار و کنش مناسب از خود نشان دهیم که هنر نکرده‏ایم، کنش مناسب ما در شرایط نامطلوب است که قدرشناسی ما را از زیبایی‏های زندگی به نمایش می‏گذارد و ما را نزد معبود عزیز می‏کند.

 

اگر کسی بتواند این‏چنین زندگی کند، این‏چنین عاشق باشد و این‏چنین دنیا را نگاه کند، آن‏گاه مرگ خوبی هم به سراغش خواهد آمد و حتی از مرگ هم احساس شادمانی و رضایت خواهد کرد.

 

مرگی ناخوشایند است که انسان، تنها بدی‏های زندگی را ببیند، اما برای کسی‏که همه چیز زندگی را یک‏جا پذیرفته و از “بودن” لذت می‏برد، درواقع سالک و مبارزی است که خود را برای رفتن آماده می‏کند و حتی چگونه رفتن را هم خودش انتخاب خواهد کرد.

 

به‏قول دون خوان ماتیوس:

 

” مرگ دردناک، مرگی است که در بستر به سراغ انسان می‏آید. وقتی داری مبارزه می‏کنی، مرگ نه تنها دردی ندارد، که شادی‏آور هم خواهد بود.”

دکتر علیرضا رحیمی بروجردی

زندگی ثانیه ای است

دوشنبه, 17 سپتامبر, 2012

تو كه در باور مهتابی عشق

زندگي ثانيه‌ای است

رنگ دريا داری

فكر امروزت باش

به كجا می نگری

وسعت ثانيه را می‌فهمی

در شبی مهتابی

می‌شود در دل اين ثانيه باران بشويم

وز دلی غمزده در بستر عشق

عقده ها بگشائيم

گره از كار كسی باز كنيم

و تماميت دنيامان را

از نم عاطفه لبريز كنيم

مي شود مثل نسيم

بال در بال پرستو با شوق

بوسه بر قلب شقايق بزنيم

مي شود غرق محبت بشويم

خودمان را به خدا بسپاريم

قلبمان را به صميميت عشق

دلمان را به اميد

می‌شود همدم تنهائی يك دل بشويم

بودنت تنها نيست

تو خدا را داری

و من آرامش چشمان تو را

زندگي ثانيه ای است

وسعتش را درياب

می‌شود در دل اين ثانيه كامل بشويم

عاشقی سخت است

دوشنبه, 13 ژوئن, 2011

 

عاشقی درد است دردی سینه سوز

چون شوی عاشق نه شب داری نه روز

 

عاشقی زهر است اما خوش خوراک

میکشاند عشق، عاشق را به خاک

گر شوی عاشق ز عالم میبری

غصه ها در جمع و خلوت میخوری

 

با شقایق هم زبانی میکنی

با خشونت مهربانی میکنی !

 

در جنون عشق پر پر میشوی

در همین دنیا تو کیفر میشوی

 

سوختن آیین عشق و عاشقیست

سر بداری یک نشان از لایقیست

 

اشک، سرگرمی برای چشم توست

خودزنی کردن دوای خشم توست

 

با صفای زندگی بیگانه ای

در نگاه دیگران دیوانه ای

 

قهر دلبر بیقرارت میکند

شاکی از پروردگارت میکند

 

عاقبت آواره گردی از دیار

جان و دل میبازی اندر این قمار

 

عاشقی سخت است ، دنبالش مرو

گر توانت نیست در آتش مرو!

 

 

احسان زارع

همه می پرسند

دوشنبه, 30 می, 2011

همه مي پرسند:

«چيست درزمزمه مبهم آب؟

«چيست درهمهمه دلكش برگ؟

  «چيست دربازي آن ابرسپيد، 

روي اين آبي آرام بلند، 

كه تورا مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟ 

  «چيست درخلوت خاموش كبوترها؟ 

«چيست دركوشش بي حاصل موج؟ 

«چيست درخنده جام؟ 

كه توچندين ساعت 

مات ومبهوت به آن مي نگري؟» 

                                                                                               نه به ابر، 

نه به آب، 

نه به برگ، 

نه به اين آبي آرام بلند، 

نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام، 

نه به اين خلوت خاموش كبوترها؛ 

من به اين جمله نمي انديشم 

من مناجات درختان راهنگام سحر، 

رقص عطرگل يخ رابا باد، 

نفس پاك شقايق رادرسينه كوه، 

صحبت چلچله ها رابا صبح، 

نبض پاينده هستي را،درگندم زار، 

گردش رنگ وطراوت رادرگونه گل، 

همه را مي شنوم، مي بينم 

من به اين جمله مي انديشم 

به تومي انديشم 

اي سراپا همه خوبي، 

تك وتنها به تومي انديشم 

همه وقت، 

همه جا، 

من به هرحال كه باشم به تومي انديشم 

توبدان اين را 

تنها توبدان 

توبيا، 

توبمان با من تنها توبمان

جاي مهتاب به تاريكي شب ها توبتاب 

من فداي تو، به جاي همه گل ها توبخند

اينك اين من كه به پاي تودرافتادم باز 

ريسماني كن ازآن موي دراز، 

توبگير 

توببند 

توبخواه 

پاسخ چلچله ها راتوبگو. 

قصه ابرهوارا توبخوان

توبمان با من، تنها توبمان

دردل ساغرهستي توبجوش

من، همين يك نفس ازجرعه جانم باقي است، 

آخرين جرعه اين جام تهي را توبنوش

مذهب عشق

دوشنبه, 25 آوریل, 2011

 

در سکوت سهمگین بیابان چون تک درختی خزان زده روبه غروب ایستاده ام

 درون رگهایم رویا ها اخرین نفسهای خود را زمزمه می کنند

 باد در، تنهائی  وهم آلود بیابان به ترانه رویاهایم  دل می بازد

 و تنفس دشت  را با عطر رویاهایم  آغشته می کند

دشت آبستن رویاها می شود

 و در  پایان  سیاهی یلدا

 سینه دشت خوشه  خوشه گل  های سفید صلح شقایق های سرخ ، عشق و سروهای سبز آزادی را به دستانم  هدیه می کند

 من باتن پوشی از گلهای  سفید وضو می گیرم با اشک  سرخ شقایق

  و سجده می کنم بر قامت  سرو آزادی

 بر مهری از داغ سینه لاله های وحشی