برچسب ها بـ ‘شعله’

یاد تو

دوشنبه, 6 می, 2019

نرود یاد تو از خاطر من
لحظه ای یا که دمی در شب و روز
نروی اما صد افسوس که من
نتوانم که کمی سرد کنم اتش و سوز
دل من پر از حکایت و ولی صدام درنمیاد
اب میشه برف دلم ,زیر افتاب تموز
شعله ای از اتش جان می نویسم من کنون
اتشی که یاد تو , می فروزد پر ز سوز

خدا تنهاست!

شنبه, 19 ژانویه, 2019

دانستن،اعظم گناهان است و تنهایی اشد مجازات.
آنکه بیشتر می داند،سزاوارتر به تنهایی.
به سوگ بنشیند،آنکه فهمید.
بسوزاند درونش و شعله کشد وجودش،از زبانه های به بلندای سایه نارون تنهایی.

هر که او بیدارتر پر دردتر
هر که او آگاه تر رخ زردتر
همانا خداست تنهاترین تنهایان.
اما همین خدای تنها،از رگ گردن به شما نزدیکتر است.
خدای تنها،یار تنهایان است.
به دادش برسید!

از ابتهاج

دوشنبه, 30 آوریل, 2018

چه غم دارد ز خاموشی درون شعله پروردم
که صد خورشید آتش برده از خاکستر سردم
به بادم دادی و شادی بیا ای شب تماشا کن
که دشت آسمان دریای آتش گشته از دردم
شرار انگیز و طوفانی هوایی در من افتاده است
که همچون حلقه آتش در این گرداب می گردم
به شوق لعل جانبخشی که درمان جهان با اوست
چه طوفان می کند این موج خون در جان پر دردم
در آن شب های طوفانی که عالم زیر و رو می شد
نهانی شبچراغی را درون سینه پروردم

عقل و عشق 1

چهار شنبه, 26 جولای, 2017

معمولا عقل و عشق را دو نیروی متضاد در وجود آدمی می دانند و چنین می گویند که وجودی که عشق بر آن حاکم شود،دیگر از عقل در آن اثری نخواهد بود.
خواجه عبدالله انصاری میفرماید:
عقل گفت: من سبب کمالاتم
عشق گفت: نه من دربند خیالاتم
عقل گفت: من مصر جامع معمورم
عشق گفت: من پروانه دیوانه مخمورم
عقل گفت:من بنشانم شعله غنا را
عشق گفت: من درکشم جرعه فنا را
عقل گفت: من مونسم بوستان سلامت را
عشق گفت: من یوسفم زندان ملامت را
عقل گفت: من سکندر آگاهم
عشق گفت: من قلندر درگاهم
عقل گفت: من صراف نقره خصالم
عشق گفت: من محرم حرم وصالم
عقل گفت:من تقوی به کار دارم
عشق گفت: من دعوی چه کار دارم
عقل گفت: من در شهر وجود مهترم
عشق گفت: من از بود و وجود بهترم
عقل گفت: مرا علم و بلاغت است
عشق گفت: مرا از هر دو عالم فراغت است
عقل گفت: من قاضی شریعتم
عشق گفت: من متقاضی ودیعتم
عقل گفت: من دبیر مکتب تعلیمم
عشق گفت: من عبیر نافه تسلیمم
عقل گفت:من آیینه مشورت هر بالغم
عشق گفت: من از سود و زیان فارغم
عقل گفت:مرا لطایف غرایب یاد است
عشق گفت: جز دوست هر چه گویی باد است
عقل گفت:من کمر عبودیت بستم
عشق گفت: من بر عقبه الوهیت مستم
عقل گفت:مرا ظریفانند پرده پوش
عشق گفت: مرا حریفانند دردنوش

آتش بدون دود 3

یکشنبه, 12 می, 2013

 

عدالت آدم های ترسو و مریض،یک عدالت ترسو و مریض است.اراده آدم های ترسو و مریض هم یک اراده ترسو و مریض است.

***********************

از عشق باید سخن گفت،همیشه از عشق باید سخن گفت.

“عشق” در لحظه پدید می آید،”دوست داشتن” در امتداد زمان.

این اساسی ترین تفاوت عشق و دوست داشتن است.عشق معیارها را در هم می ریزد،دوست داشتن بر پایه معیارها بنا می شود.عشق،ناگهان و ناخواسته شعله می کشد،دوست داشتن،از شناختن و خواستن سرچشمه می گیرد.عشق،قانون نمی شناسد،دوست داشتن اوج احترام به مجموعه ای از قوانین عاطفی است.عشق،فوران می کند-چون آتشفشان،و شره می کند – چون آبشاری عظیم،دوست داشتن،جاری می شود – چون رودخانه ای بر بستری با شیب نرم.

عشق،ویران کردن خویشتن است،دوست داشتن،ساختنی عظیم.

**************************

کوه را می توان پنهان کرد،اما عشق را نمی توان.تمام آسمان،زیر تکه ای ابر پوشانده می شود،اما هیچ جمله ای از دفتر عشق،پوشاندنی و پنهان کردنی نیست.

قاصدک هان؟

دوشنبه, 11 فوریه, 2013

قاصدک هان چه خبر آوردي ؟

از کجا و از که خبر آوردي؟

خوش خبر باشي اما

گرد بام و در من

بي ثمر مي گردي

انتظار خبري نيست مرا

نه زياري ، نه ز ديار و دياري ، باري

برو آنجا که ترا منتظرند

برو آنجا که بود چشمي و گوشي با کًس

قاصدک در دل من ، همه کورند و کرند

دست بردار از اين در وطن خويش غريب

قاصدک تجربه هاي همه تلخ ،

با دلم مي گويند ،

که دروغي تو دروغ

که فريبي تو فريب

قاصدک هان ، ولي آخر ايواي

راستي آيا رفتي با باد ؟

با توام ، آيا کجا رفتي آي ،

راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمي جايي ، در اجاقي ؟

طمع شعله نمي بندم

خردک شوري هست هنوز ؟

قاصدک

ابرهاي همه عالم شب و روز

در دلم مي گريند .
…………………………… مهدي اخوان ثالث

در اندرون من

دوشنبه, 11 جولای, 2011

در اندرون من شوريده،آتشي كشد شعله

كه پرتوي بنمايد،به مردم سفله

من آرزوي بهاران،به جان خود دارم

چه قصه ها كه بگويند،از اين خزان پر غصه

من اندرون دل خود،چه ناله ها دارم

كجا سر دهم آواز،چو مي شوم سخره

در اندرون من خسته دل چه غوغايي است

كه من خموشم و او به دلبري شهره

به شوق گوشه نشيني،به حق كنم لابه

نه آنكه شهره شوم در عطارد و زهره