برچسب ها بـ ‘شرمنده’

تصویر نوشته 89

سه شنبه, 9 اکتبر, 2018

خسته ز خود شدم خدایا

دوشنبه, 26 دسامبر, 2016

خسته زخود شدم خدایا،رها مکن
این مانده در شب و گمکرده راه خود
رنجور تر شوم در هر قدم به راه خود
سنگین ترکنم اما ، کوله بار گناه خود
گه این بود آرزویم که آیم به سوی تو
گاهی به ماندنم ، زبیم روی سیاه خود
دلخوش به رحمت و لطف و صفای تو
ورنه کجا امیدی مرا بود به کار خود
یارب رها مکن این ناامیدان زکار خویش
ما غافلیم و شرمنده از این روزگار خود

کوچه مردها 115

چهار شنبه, 18 سپتامبر, 2013


برای شما قبلا نوشته بودم که چگونه” کیهان بچه ها” مرا با دکه روزنامه فروشی محله آشنا کرد.با پیرمرد صاحب آن دکه رفاقتی به هم زدیم و این امر باعث شده بود که کم کم در مورد روزنامه هم مشترک ایشان شدیم و هر غروب یک روزنامه “کیهان” در حیاط خانه ما می انداخت و سر ماه پول روزنامه ها را با ما تسویه می کرد.

قیمت روزنامه در آن زمان شش ریال بود.یک روز در روزنامه اعلام کردند که به علت عدم کفایت هزینه ها ،از چند روز بعد قیمت روزنامه به ده ریال افزایش پیدا خواهد کرد و همین امر باعث شد که خیلی ها،منجمله ما از خرید روزنامه انصراف دادیم،اما پیرمرد روزنامه فروش که دید اوضاع فروشش خیلی خراب شده،بدون توجه به خواسته مشتریان باز هم هر روز روزنامه ها را داخل حیاط خانه ها می انداخت و وقتی با اعتراض ما مواجه می شد،می گفت من دلم نمی آید که مشتریانم را از دست بدهم! پس همچنان به شما روزنامه می دهم و شما اگر دلتان نخواست که پول مرا بدهید ،مهمان من باشید!؟

به همین ترتیب همه را شرمنده و خجالت زده کرد و تقریبا همه پولش را دادند.از همین واقعه من با یکی از چشمه های بازاریابی و حفظ مشتری توسط یک پیر مرد روزنامه فروش آشنا شدم!

دعا کنیم

شنبه, 7 سپتامبر, 2013

اگر از من بپرسند منفورترین کار نزد تو چیست؟

بلافاصله می گویم:جنگ!

تنها نسل من با گوشت و پوست و استخوانشان درک کرده اند که جنگ چه بلایی است.

برای بیرون راندن شاه از جایی که به ناحق نشسته بود،صدها هزار انسان از ادامه زندگی محروم شدند.

در سرمستی صدام از باده قدرت هم شاید نزدیک به یک میلیون نفر از بهترین جوانان ما پرپر شدند و از مردم مظلوم عراق هم همینطور.

خاطرات و تصاویر بمباران شیمیایی حلبچه ،آدمی را از انسان بودنش شرمنده می کند.

حالا نوبت سوریه است که بخاطر شهوت قدرت عده ای خاص،مردم بیگناهش باید تاوان دهند و آواره شوند و بمیرند.

آخر برای چه؟

مسلما هر کس ،در هر زمان و در هر کجای دنیا به شعله ور شدن این دیوانگی و جنون کمک نماید،مسئول است.

جنگ بسیار وحشی و زشت است.خدا کند که نیاید.دعا کنیم.

کیستم من؟

دوشنبه, 28 می, 2012

 

کیستم من؟

غرق در هوس ها

دربند لحظه ها و قفس ها

کیستم من؟

یک پاره پوش تندخوی

آواره ویرانه گرد زشت روی؟

کیستم جز بیکران خستگی؟

شرمنده در دامان رنج بندگی

کیستم من؟

هردم گناه و معصیت

از مردمی تنها نشانی عاریت

کیستم من؟

خجلت ز من خجلت زده

افتاده ام در بتکده

سجده میان میکده

بیچاره ام،بیچاره ام

هستم اگر برپا شوم

مستم اگر رسوا شوم

امید ما را ماندنی است

پیمانه های هردمی است

باید شوم یک بی بدیل

مشتاق بر من سلسبیل

این خاک بر ما تنگ بود

ماندن درونش ننگ بود

ما را کشانید بر زمین

سودای لذت در کمین

هان کیستم؟

در جان و تن روح خدا

مشتاقی از ماده جدا

مست اهورایی نشان

شهره به نیکی در جهان

 

سهراب ربیعی

 

 

 

 

 

 

 

دوست یعنی……

چهار شنبه, 15 فوریه, 2012

ـ دوست یعنی کسی که وقتی هست آروم باشی و وقتی نیست چیزی توی زندگیت کم باشه
ـ دوست یعنی اون جمله های ساده و بی منظوری که می گی و خیالت راحته که ازش هیچ سوء تعبیری ی شه
ـ دوست یعنی یه دل اضافه داشتن برای اینکه بدونی هر بار دلت می گیره یه دل دیگه هم دلتنگ غمت می شه
ـ دوست یعنی وقت اضافه … یعنی تو همیشه عزیزی حتی توی وقت اضافه
ـ دوست یعنی تنهایی هامو می سپرم دست تو چون شک ندارم می فهمیش …
ـ دوست یعنی یه راه دو طرفه٬ یه قدم من یه قدم تو …اما بدون شمارش و حساب و کتاب
ـ دوست یعنی من از بودنت سربلندم نه سر به زیر و شرمنده
ادعا نمی کنم که همیشه به یاد دوستانم هستم ولی ادعا می کنم که لحظاتی که به یادشون نیستم هم دوستشون دارم

 

معلم

شنبه, 15 اکتبر, 2011

سخت آشفته و غمگین بودم

به خودم می گفتم:

بچه ها تنبل و بد اخلاقند

دست کم میگیرند

درس ومشق خود را

باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم

و نخندم اصلا

تا بترسند از من

و حسابی ببرند

خط کشی آوردم،

درهوا چرخاندم

چشم ها در پی چوب ، هرطرف می غلطید

مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !

اولی کامل بود،

خوب، دومی بدخط بود

بر سرش داد زدم

سومی می لرزید

خوب، گیر آوردم !!!

صید در دام افتاد

و به چنگ آمد زود

دفتر مشق حسن گم شده بود

این طرف،

آنطرف، نیمکتش را می گشت

تو کجایی بچه؟؟؟

بله آقا، اینجا

همچنان می لرزید

پاک تنبل شده ای بچه بد

به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند

ما نوشتیم آقا

بازکن دستت را

خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم

او تقلا می کرد

چون نگاهش کردم

ناله سختی کرد

گوشه ی صورت او قرمز شد

هق هقی کرد

و سپس ساکت شد

اما همچنان می گریید

مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد

زیر یک میز،

کنار دیوار ، دفتری پیدا کرد ……

گفت : آقا ایناهاش، دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود

غرق در شرم و خجالت گشتم

جای آن چوب ستم، بردلم آتش زد

سرخی گونه او، به کبودی گروید …..

صبح فردا دیدم

که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر

سوی من می آیند

خجل و دل نگران، منتظر ماندم من

تا که حرفی بزنند

شکوه ای یا گله ای، یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه ی آنان بودم

پدرش بعدِ سلام، گفت : لطفی بکنید، که حسن را ببرم!

گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟

گفت : این خنگ خدا

وقتی از مدرسه برمی گشته

به زمین افتاده بچه ی سر به هوا، یا که دعوا کرده

قصه ای ساخته است

زیر ابرو وکنارچشمش، متورم شده است

درد سختی دارد، می بریمش دکتر با اجازه آقا …….

چشمم افتاد به چشم کودک

غرق اندوه و تاثرگشتم

منِ شرمنده معلم بودم

لیک آن کودک خرد وکوچک

این چنین درس بزرگی می داد

بی کتاب ودفتر ….

من چه کوچک بودم

او چه اندازه بزرگ

به پدر نیز نگفت

آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم

عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم

من از آن روز معلم شده ام ….

او به من به یاد آورد این کلام را

که به هنگامه ی خشم

نه به فکر تصمیم

نه به لب دستوری

نه کنم تنبیهی

***

یا چرا اصلا من عصبانی باشم

با محبت شاید، گرهی بگشایم

با خشونت هرگز

هرگز

سعدي و فردوسي

یکشنبه, 30 ژانویه, 2011

آورده اند که روزی سعدی بیتی سرود و پس از آن به خود بالید که بی شک من برترین شاعر ایران زمینم،وبیت این بود:

 

خدا خواهد آنجا که کشتی برد

اگر ناخدا جامه از تن درد

نیمه شب حکیم ابوالقاسم فردوسی به خواب وی می آید و می گوید:

 

برد کشتی آن جا که خواهد خدای

اگر جامه از تن درد ناخدای

 

و سعدی صبح از سخن خود شرمنده گشته و اعتراف به برتری حکیم ابوالقاسم نمود!