برچسب ها بـ ‘شتاب’

قسمت ما

شنبه, 26 ژانویه, 2013

چون به خود آمدم از عمر نبودش باقی

خسته و با کوله ای از رنج بی پایان به دوشم

در پی جبران ماضی و هراسان زمان پر شتاب

لحظه ها را در کمین و هر نوایی را به گوشم

شاید از این لحظه های اندک در پیش رو

آید اندک فرصتی تا در پی جبران بکوشم

در غم یاران رفته،در عزا و سوگ آنان

همچو آبی روی آتش در خروش آیم،به جوشم

می رسد ما را خبر،از رفتن یاری ز دنیا

از درون چشمه پر آب هستی،جز رنج دوری من ننوشم

در آرزوی بهشت

دوشنبه, 30 ژانویه, 2012

نیک می دانم که روزی از جهان کوچم دهی

همچو روزی که نهادم پا در این کهنه رباط

کس نپرسید که تمنای دل زار تو چیست؟

زآمدن،رفتن از این دنیای پر رنج و شتاب

هیچ داری میل بودن،گوشه ویرانه ای؟

می توانی ره بپویی،بی حساب و بی کتاب؟

من به خود نامدم اینجا و به خود درنروم

پس چرا باید که گویم،من چه کردم ای جناب

مام من،بابای من،ماوای من،سودای من

جملگی را تو نمودی،بهر بنده انتخاب

حال خواهی از برایم محکمه سازی به پا؟

من که خود دانم،گناهانم کنند من را کباب

جملگی با رای تو،سامان گرفت هر کار من

پس فرستم در بهشت،با ساز و آواز رباب!

چشمه مهر و صفا و رحمت و بخشندگی

کن نصیبم تا بنوشم،از کرم هایت شراب

 

بارانی باید

سه شنبه, 21 ژوئن, 2011

حرمت اعتبار خود را هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن

 که ما هر یک یگانه ایم

 موجودی بی نظیر و بی تشابه

  و آرمانهای خویش را به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن

 تنها تو می دانی که « بهترین » در زندگانیت چگونه معنا می شود

  از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است آسان مگذر

 بر آنها چنگ درانداز،

 آنچنان که در زندگی خویش که بی حضور آنان،

 زندگی مفهوم خود را از دست می دهد

  با دم زدن در هوای گذشته و نگرانی فرداهای نیامده

 زندگی را مگذار که از لابلای انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود

  هر روز، همان روز را زندگی کن

و بدین سان تمامی عمر را به کمال زیسته ای

 و هر گز امید از کف مده آنگاه که چیز دیگری برای دادن در کف داری

  همه چیز در همان لحظه ای به پایان می رسد که قدمهای تو باز می ایستد

 و هراسی به خود را مده از پذیرفتن این حقیقت که هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد

 تنها پیوند میان ما خط نازک همین فاصله است

   برخیز و بی هراس خطر کن

 در هر فرصتی بیاویز

 و هم بدینسان است که به مفهوم «شجاعت» دست خواهی یافت

  آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت

 عشق را از زندگی خویش رانده ای

 عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری سرشارتر شود

 و هر گاه که آن را تنگ در مشت گیری آسان تر از کف رود

  پروازش ده تا که پایدار بماند

 رؤیاهایت را فرومگذار که بی آنان زندگانی را امیدی نیست

 و بی امید، زندگی را آهنگی نباشد

  از روزهایت شتابان گذر مکن

 که در التهاب این شتاب نه تنها نقطه ی سرآغاز خویش که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی

  زندگی مسابقه نیست زندگی یک سفر است

 و تو آن مسافری باش که در هر گامش ترنم خوش لحظه ها جاریست

 

از کتاب: بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید

این همه گندم

یکشنبه, 29 می, 2011

این همه گندم، این همه کشتزارهای طلایی، این همه خوشه در باد را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد.

این همه گنج آویخته بر درخت، این همه ریشه در خاک را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد.

این همه مرغ هوا و این همه ماهی دریا، این همه زنده بر زمین را که می خورد؟ آدم است ، آدم است که می خورد.

هر روز و هر شب، هر شب و هر روز زنبیل ها و سفره ها پر می شود، اما آدم گرسنه است. آدم همیشه گرسنه است.

[

دست های میکائیل از رزق پر بود. از هزار خوراک و خوردنی. اما چشم های آدمی همیشه نگران بود. دست هایش خالی و دهانش باز.

میکائیل به خدا گفت: خسته ام ، خسته ام از این آدم ها که هیچ وقت سیر نمی شوند. خدایا چقدر نان لازم است تا آدمی سیر شود؟ چقدر خداوند به میکائیل گفت: آنچه آدمی را سیر می کند نان نیست، نور است. تو مامور آن هستی که نان بیاوری. اما نور تنها نزد من است و تا هنگامی که آدمی به جای نور، نان می خورد گرسنه خواهد ماند.

***

میکائیل راز نان و نور را به فرشته ای گفت. و او نیز به فرشته ای دیگر. و هر فرشته به فرشته دیگری تا آنکه همه هفت آسمان این راز را دانستند. تنها آدم بود که نمی دانست. اما رازها سر می روند. پس راز نان و نور هم سر رفت. و آدمی سرانجام دانست که نور از نان بهتر است. پس در جستجوی نور برآمد. در جستجوی هر چراغ و هر فانوس و هر شمع.

اما آدم، همیشه شتاب می کند. برای خوردن نور هم شتاب کرد. و نفهمید نوری که آدمی را سیر می کند نه در فانوس است و نه در شمع. نه در ستاره و نه در ماه.

او ماه را خورد و ستاره ها را یکی یکی بلعید. اما باز هم گرسنه بود.

**

خداوند به جبرئیل گفت: سفره ای پهن کن و بر آن کلمه و عشق و هدایت بگذار.

و گفت: هر کس بر سر این سفره بنشیند، سیر خواهد شد.

سفره خدا گسترده شد؛ از این سر جهان تا آن سوی هستی. اما آدم ها آمدند و رفتند. از وسط سفره گذشتند و بر کلمه و عشق و هدایت پا گذاشتند.

آدم ها گرسنه آمدند و گرسنه رفتند. اما گاهی، فقط گاهی کسی بر سر این سفره نشست و لقمه ای نور برداشت. و جهان از برکت همان لقمه روشن شد. و گاهی ، فقط گاهی کسی تکه ای عشق برداشت و جهان از همان تکه عشق رونق گرفت. و گاهی، فقط گاهی کسی جرعه ای از هدایت نوشید و هر که او را دید چنان سرمست شد که تا انتهای بهشت دوید.

***

سفره خدا پهن است اما دور آن هنوز هم چقدر خلوت است

میکائیل نان قسمت می کند. آدم ها چنگ می زنند و نان ها را از او می ربایند

میکائیل گریه می کند و می گوید: کاش می دانستید، کاش می دانستید که نور از نان بهتر است

عرفان نظرآهاري