برچسب ها بـ ‘شبستان’

سرود برگریزان

دوشنبه, 16 ژوئن, 2014

پس از ما هم بهاری ،
گلشنی ، باغی ، گلستانی ست
پس از ما هم خزانی ،
برگریزانی ، زمستانی ست
پس از ما هم ،
به سایه روشن شب های مهتابی
نوای گریه ای ، سوز و گدازی ،
عهد و پیمانی ست
دوباره از چراغ لاله ها و ساغر گلها
به روی سبزه ها
پیمانه ای ، بزمی ، چراغانی ست
بسا بعد از من و تو ،
در میان کودکان ما
نگاهی ، وعده گاهی ، وعده ای
ایام هجرانی ست
دوباره رهرو شب های تنهایی ،
به کوی یار ،
اسیری ، عاشقی ، دیوانه ای
سر در گریبانی ست
دوباره ،
برگ پاییزی زبان بگشاید و از پی
بساط عشرتی ، شوقی ، نشاطی ،
وصل جانانی ست
دوباره ،
زندگی گهواره جنبان می شود ، آری
که از نو ،
کودکی ، کاشانه ای ، شمعی ، شبستانی ست
ز عشق ما سخن گویند باز ،
آن دم که در گلشن
نسیم سرد پاییز و سرود برگریزانی ست

« بـیــژن تـرقــی »

از سیاوش کسرایی…..

دوشنبه, 15 جولای, 2013

برف می‌بارد به روی خار و خارا سنگ.

 

کوه‌ها خاموش،

 

دره‌ها دلتنگ،

 

راه‌ها چشم‌انتظار کاروانی با صدای زنگ.

 

 

 

 

بر نمی‌شد گر ز بام کلبه‌ها دودی،

 

یا که سوسوی چراغی، گر پیامی‌مان نمی‌آورد،

 

رد پاها گر نمی‌افتاد روی جاده‌ها لغزان،

 

ما چه می‌کردیم در کولاک دل‌آشفتۀ دم‌سرد؟

 

 

 

آنک آنک کلبه‌ای روشن،

 

روی تپه، روبروی من. . .

 

 

 

در گشودندم.

 

مهربانی‌ها نمودندم.

 

زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز،

 

در کنار شعلۀ آتش،

 

قصه می‌گوید برای بچه‌های خود، عمو نوروز:

 

 

 

«. . . گفته بودم زندگی زیباست.

 

گفته و ناگفته، ای بس نکته‌ها کاینجاست

 

آسمان باز؛

 

آفتاب زر؛

 

باغ‌های گُل،

 

دشت های بی‌در و پیکر؛

 

 

 

سر برون آوردن گُل از درون برف؛

 

تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛

 

بوی عطر خاک باران خورده در کهسار؛

 

خواب گندم‌زارها در چشمۀ مهتاب؛

 

آمدن، رفتن، دویدن؛

 

عشق ورزیدن؛

 

در غمِ انسان نشستن؛

 

پا به‌پای شادمانی‌های مردم پای کوبیدن،

 

 کار کردن، کار کردن،

 

آرمیدن،

 

چشم‌انداز بیابان‌های خشک و تشنه را دیدن؛

 

جرعه‌هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن.

 

گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛

 

همنفس با بلبلان کوهی آواره،خواندن؛

 

در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن؛

 

نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن؛

 

 

 

 گاه‌گاهی،

 

زیر سقفِ این سفالین بام‌های مه‌گرفته،

 

قصه‌های درهم غم را ز نم‌نم‌های باران شنیدن؛

 

بی‌تکان گهوارۀ رنگین‌کمان را،

 

در کنارِ بام دیدن؛

 

 

 

یا شبِ برفی،

 

پیشِ آتش‌ها نشستن،

 

دل به رویاهای دامنگیر و گرمِ شعله بستن. . .

 

 

 

آری، آری، زندگی زیباست.

 

زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست.

 

گر بیفروزیش، رقص شعله‌اش در هر کران پیداست.

 

ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست.»

 

 

 

پیر مرد آرام و با لبخند،

 

کُنده‌ای در کورۀ افسرده جان افکند.

 

 

 

چشم‌هایش در سیاهی‌های کومه جُست‌و‌جو می‌کرد؛

 

زیر لب آهسته با خود گفت‌وگو می‌کرد:

 

 

 

«زندگی را شعله باید برفروزنده؛

 

شعله‌ها را هیمه سوزنده.

 

 

 

جنگلی هستی تو، ای انسان؛

 

جنگل، ای روییده آزاده،

 

بی‌دریغ افکنده روی کوه‌ها دامان،

 

آشیان‌ها بر سر انگشتان تو جاوید،

 

چشمه‌ها در سایبان‌های تو جوشنده،

 

آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،

 

جانِ تو خدمت‌گر آتش. . .

 

سربلند و سبز باش، ای جنگل انسان!

 

 

 

زندگانی شعله می‌خواهد.» صدا سر داد عمو نوروز،

 

ـ «شعله‌ها را هیمه باید روشنی‌افروز.

 

کودکانم، داستان ما ز «آرش» بود.

 

او به‌جان، خدمتگزار باغ آتش بود.

 

 

 

روزگاری بود.

 

روزگار تلخ و تاری بود؛

 

بختُِ ما چون روی بدخواهانِ ما تیره.

 

دشمنان، بر جانِ ما چیره.

 

شهر سیلی‌خورده هذیان داشت.

 

بر زبان بس داستان‌های پریشان داشت.

 

زندگی سرد و سیه چون سنگ؛

 

روز بدنامی،

 

روزگارِ ننگ.

 

غیرت، اندر بندهای بندگی پیچان؛

 

عشق، در بیماری دلمردگی بی‌جان.

 

 

 

فصل ها فصل زمستان شد،

 

صحنۀ گُلگشت‌ها گُم شد، نشستن در شبستان شد.

 

در شبستان‌های خاموشی،

 

می‌تراوید از گُلِ اندیشه‌ها عطرِ فراموشی.

 

 

 

ترس بود و بال‌های مرگ؛

 

کس نمی‌جٌنبید، چون بر شاخه برگ از برگ.

 

سنگر آزادگان خاموش؛

 

خیمه‌گاه دشمنان پُر جوش.

 

 

 

مرزهای مُلک،

 

همچو سرحداتِ دامنگستر اندیشه، بی‌سامان.

 

بُرج‌های شهر،

 

همچو باروهای دل، بشکسته و ویران.

 

دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو . . .

 

 

 

هیچ سینه کینه‌ای در بر نمی‌اندوخت.

 

هیچ دل مهری نمی‌ورزید.

 

هیچ‌کس دستی به سوی کس نمی‌آورد.

 

هیچ‌کس در روی دیگر کس نمی‌خندید.

 

 

 

باغ‌های آرزو بی‌برگ؛

 

آسمان اشک‌ها پُربار.

 

گرم‌رو آزادگان دربند،

 

روسپی نامردمان در کار . . .

 

 

 

انجمن‌ها کرد دشمن،

 

رایزن‌ها گردِ هم آورد دشمن،

 

تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند،

 

 هم به دستِ ما شکستِ ما براندیشند.

 

نازک‌اندیشان‌شان بی‌شرم،

 

ـ که مباداشان دگر روزِ بهی در چشم، ـ

 

یافتند آخر فسونی را که می‌جُستند . . .

 

چشم‌ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جُست‌وجو می‌کرد؛

 

وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می‌کرد:

 

« آخرین فرمان،

 

« آخرین تحقیر . . .

 

« مرز را پرواز تیری می‌دهد سامان.

 

« گر به‌نزدیکی فرود اید،

 

« خانه‌هامان تنگ،

 

« آرزومان کور . . .

 

« ور بپرد دور،

 

« تا کجا؟ تا چند؟

 

« آه کو بازوی پولادین و کو سرپنجۀ ایمان؟»

 

هر دهانی این خبر را بازگو می‌کرد؛

 

چشم‌ها بی‌گفت‌وگویی؛ هر طرف را جست‌وجو می‌کرد.»

 

 

 

پیر مرد، اندوهگین، دستی به‌دیگر دست می‌سایید

 

از میانِ دره‌های دور، گُرگی خسته می‌نالید.

 

برف روی برف می‌بارید.

 

باد، بالش را به پشت شیشه می‌مالید.

 

 

 

ـ «صبح می‌آمد.»

 

پیرمرد آرام کرد آغاز.

 

ـ «پیشِ روی لشکرِ دشمن سپاهِ دوست،

 

دشت نه، دریایی از سرباز . . .

 

 

 

آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست.

 

بی‌نفس می‌شد سیاهی دردهان صبح؛

 

باد پر می‌ریخت روی دشت بازِ دامنِ البُرز،

 

لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت دردآور،

 

دو و دو و سه‌وسه به پچ‌پچ گردِ یکدیگر؛

 

کودکان، بر بام،

 

دختران، بنشسته بر روزن،

 

مادران، غمگین کنارِ در.

 

 

 

کم‌کمک در اوج آمد پچ‌پچِ خُفته.

 

خلق، چون بحری بر آشفته،

 

 به‌جوش آمد،

 

خروشان شد،

 

به‌موج افتاد؛

 

بُرش بگرفت وم ردی چون صدف

 

از سینه بیرون داد.

 

 

 

«منم آرش!»

 

ـ چنین آغاز کرد آن‌مرد با دشمن، ـ

 

« منم آرش، سپاهی مردی آزاده،

 

« به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را

 

« اینک آماده.

 

« مجوییدم نسب،

 

« فرزند رنج و کار،

 

« گریزان چون شهاب از شب،

 

« چو صبح آمادۀ دیدار.

 

 

 

« مبارک‌باد آن جامه که اندر رزم پوشندش؛

 

« گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش.

 

« شما را باده و جامه

 

« گوارا و مبارک‌باد!

 

 

 

« دلم را در میان دست می‌گیرم.

 

« و می‌افشارمش در چنگ؛

 

« دل،این جام پُر از کینِ پُر از خون را؛

 

« دل، این بی‌تابِ خشم‌آهنگ . . .

 

 

 

« که تا نوشم به نام فتحتان در بزم؛

 

« که تا کوبم به جام قلب‌تان در رزم؛

 

« که جامِ کینه از سنگ است.

 

« به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.

 

 

 

« در این پیکار،

 

« در این کار،

 

« دلِ خلقی است در مُشتم.

 

« امید مردمی خاموش هم‌پُشتم.

 

« کمانِ کهکشان در دست،

 

« کمان‌داری کمانگیرم.

 

« شهابِ تیزرو تیرم.

 

« ستیغِ سربُلندِ کوه مأوایم.

 

« به‌چشمِ آفتابِ تازه‌رس جایم.

 

« مرا تیر است آتش‌پر.

 

« مرا باد است فرمانبر.

 

« و لیکن چارۀ امروز زور و پهلوانی نیست.

 

« رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست.

 

« در این میدان

 

بر این پیکانِ هستی‌سوزِ سامان‌ساز،

 

« پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز.»

 

 

 

پس آنگه سر به‌سوی آسمان بر کرد،

 

به آهنگی دگر گُفتارِ دیگر کرد،

 

 

 

« درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود!

 

« که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود.

 

« به صبح راستین سوگند!

 

« به پنهان آفتابِ مهربارِ پاک‌بین سوگند!

 

« که آرش جانِ خود در تیر خواهد کرد؛

 

« پس آنگه بی‌درنگی خواهدش افکند.

 

 

 

« زمین می‌داند این را، آسمان‌ها نیز،

 

که تن بی‌عیب و جان پاک است.

 

« نه نیرنگی به کارِ من، نه افسونی؛

 

« نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است.»

 

 

 

درنگ آورد و یک‌دم شد به‌لب خاموش.

 

نفس در سینه‌ها بی‌تاب می‌زد جوش.

 

 

 

« ز پیشم مرگ،

 

« نقابی سهمگین بر چهره، می آید.

 

« به‌هر گامِ هراس‌افکن،

 

« مرا با دیدۀ خونبار می‌پاید.

 

« به بالِ کرکسان گردِ سرم پرواز می گیرد،

 

« به‌راهم می‌نشیند، راه می‌بندد؛

 

« به‌رویم سرد می‌خندد؛

 

« به کوه و دره می‌ریزد طنین زهرخندش را،

 

« و بازش باز می‌گیرد.

 

 

 

« دلم از مرگ بیزار است؛

 

« که مرگِ اهرمن‌خو آدمی‌خوار است.

 

« ولی آن‌دم که ز اندوهان روانِ زندگی تار است؛

 

« ولی، آن‌دم که نیکی و بدی را گاهِ پیکار است،

 

« فرو رفتن به‌کامِ مرگ شیرین است.

 

« همان بایستۀ آزادگی این است.

 

 

 

« هزاران چشمِ گویا و لبِ خاموش،

 

« مرا پیکِ امیدِ خویش می‌داند.

 

« هزاران دستِ لرزان و دلِ پُر جوش

 

« گهی می‌گیردم، گه پیش می‌راند.

 

« پیش می‌آیم.

 

« دل و جان را به زیورهای انسانی می‌آرایم.

 

« به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند

 

« نقاب از چهرۀ ترس‌آفرین مرگ خواهم کند.»

 

 

 

نیایش را، دو زانو بر زمین بنهاد.

 

به‌سوی قله‌ها دستان ز هم بگشاد:

 

 

 

« برآ، ای آفتاب، ای توشۀ امید!

 

« برآ، ای خوشۀ خورشید!

 

« تو جوشان چشمه‌ای، من تشنه‌ای بی‌تاب.

 

« برآ، سر ریز کُن، تا جان شود سیراب.

 

 

 

« چو پا در کامِ مرگی تُندخو دارم،

 

« چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش‌جو دارم،

 

« به‌موجِ روشنایی شستشو خواهم،

 

« ز گلبرگِ تو، ای زرینه‌گُل، من رنگ‌ و بو خواهم.

 

 

 

« شما، ای قله‌های سرکشِ خاموش،

 

« که پیشانی به تُندرهای سهم‌انگیز می‌سایید،

 

« که بر ایوانِ شب دارید چشم‌انداز رویایی،

 

« که سیمین پایه‌های روزِ زرین را به‌روی شانه می‌کوبید،

 

« که ابرِ ‌آتشین را در پناهِ خویش می‌گیرید.

 

 

 

« غرور و سربلندی هم شما را باد!

 

« امیدم را برافرازید،

 

« چو پرچم‌ها که از بادِ سحرگاهان به‌سر دارید.

 

« غرورم را نگه دارید،

 

« به‌سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.»

 

 

 

زمین خاموش بود و آسمان خاموش.

 

تو گویی این جهان را بود با گفتارِ «آرش» گوش،

 

به یالِ کوه‌ها لغزید کم‌کم پنجۀ خورشید.

 

هزاران نیزۀ زرین به چشم آسمان پاشید.

 

 

 

نظر افکند آرش سوی شهر، آرام.

 

کودکان بر بام؛

 

دختران بنشسته بر روزن؛

 

مادران غمگین کنارِ در؛

 

مردها در راه.

 

سرود بی‌کلامی، با غمی جانکاه،

 

ز چشمان برهمی شد با نسیمِ صبحدم همراه.

 

 

 

کدامین نغمه می‌ریزد،

 

کدام آهنگ آیا می‌تواند ساخت،

 

طنین گام‌های استواری را که سوی نیستی مردانه می‌رفتند؟

 

طنین گام‌هایی را که آگاهانه می‌رفتند؟

 

 

 

دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز،

 

راه وا کردند.

 

کودکان از بام‌ها او را صدا کردند.

 

مادران او را دعا کردند.

 

پیرمردان چشم گرداندند.

 

دختران، بفشرده گردن‌بندها در مُشت،

 

همره او قدرت عشق و وفا کردند.

 

 

 

آرش، اما همچنان خاموش،

 

از شکافِ دامنِ البرز بالا رفت.

 

وز پی او،

 

پرده‌های اشک پی در پی فرود آمد.»

 

 

 

بست یک‌دم چشم‌هایش را، عمو نوروز،

 

خنده بر لب، غرقه در رؤیا.

 

کودکان با دیدگان خسته و پی‌جو،

 

در شگفت از پهلوانی‌ها.

 

شعله‌های کوره در پرواز.

 

باد در غوغا.

 

 

 

ـ «شامگاهان،

 

راه‌جویانی که می‌جستند، آرش را به‌روی قله ها، پی‌گیر،

 

باز گردیدند.

 

بی‌نشان از پیکر آرش،

 

با کمان و ترکشی بی‌تیر.

 

 

 

آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش.

 

کار صدها صدهزاران تیغۀ شمشیر کرد آرش.

 

تیرِ آرش را سوارانی که می‌راندند بر جیحون،

 

به‌دیگر نیمروزی از پی آن روز،

 

نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند.

 

و آنجا را، از آن پس،

 

مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند.

 

 

 

آفتاب،

 

در گریز بی‌شتابِ خویش،

 

سال‌ها بر بام دنیا پاکشان سر زد.

 

 

 

ماهتاب،

 

بی‌نصیب از شبروی‌هایش، همه خاموش،

 

در دلِ هر کوی و هر برزن،

 

سر به هر ایوان و هر در زد.

 

 

 

آفتاب و ماه را در گشت،

 

سال‌ها بگذشت.

 

سال‌ها و باز،

 

در تمام پهنۀ البرز،

 

وین سراسر قلۀ مغموم و خاموشی که می‌بینید،

 

وندرون دره‌های برف‌آلودی که می‌دانید،

 

رهگذرهایی که شب در راه می‌مانند؛

 

نامِ آرش را پیاپی در دل کُهسار می‌خوانند،

 

و نیازِ خویش می‌خوانند.

 

 

 

با دهان سنگ‌های کوه، آرش می‌دهد پاسخ؛

 

می‌کندشان از فراز و از نشیب جاده‌ها آگاه،

 

می‌دهد امید.

 

می‌نماید راه.»

 

 

 

در برون کلبه می‌بارد.

 

برف می‌بارد به‌روی خار و خارا سنگ.

 

کوه‌ها خاموش.

 

دره‌ها دلتنگ.

 

راه‌ها چشم‌انتظار کاروانی با صدای زنگ . . .

 

 

 

کودکان دیری است در خوابند،

 

در خواب است عمو نوروز.

 

می‌گذارم کُنده‌ای هیزم در آتشدان.

 

شعله بالا می‌رود، پُرسوز

از رنجی که می بریم 3

شنبه, 4 می, 2013

مسجد دانشگاه هم برای خود آینه ای برای تفکر و عبرت است.

قبل از اذان که وارد شبستان مسجد می شوی پر از پسران جوانی است که اکثر آنها یا خوابیده اند و یا دور هم مشغول گفتگو هستند.

نماز جماعت که شروع می شود عده ای به نماز جماعت می پیوندند،

اما عده ای بیشتر ،نماز خود را فرادا می خوانند،

و از همه دلگیر کننده تر اینکه بسیلری از آنها که خوابیده اند،حتی به حرمت نماز هم از حالت دراز کشیده در نمی آیند!؟

اگر در خانه کسی به او بی احترامی کنی،بسیار بد است و خلاف ادب.بخودمان بیاییم!

کوچه مردها(39)

چهار شنبه, 28 دسامبر, 2011

کم کم کوچه شلوغ می شود و تعداد خانه ها بیشتر،و تازه علاوه بر این چند انشعاب هم از کوچه ما آغاز می گردد و به این ترتیب تعداد کوچه ها هم بیشتر می گردند.

اهالی محله بزرگ روزی گرد هم می آیند و از ضرورت ساخت یک مسجد باهم صحبت می کنند.به یاد دارم که هنگامی که یکی از اعضای جلسه از بی اعتنایی دولت به دین و مردم صحبت می کرد،حسین آقا (که پاسبان شهربانی بود) با عصبانیت حرف او را قطع کرد و تهدید کرد که در صورت رد و بدل شدن اینگونه صحبت ها جلسه را ترک خواهد کرد.به احترام او اینگونه صحبت ها ادامه نیافت.

حرکت خودجوشی با همت مردم و پول های کم و بیشی که اهالی محله دادند ،راه افتاد و بعضی از اهالی محل هم از بازاری هایی که برای اینگونه امور پیش قدم بودند،کمک های خیلی قابل ملاحظه ای دریافت کردند و در زمینی کنار محوطه دکه ها و بازار میوه ،زمینی را اختصاص به ساختن مسجدی به نام “مسجد علی اکبر “دادند.

سریع تر از آنچه که فکر می کردند،بخاطر علاقه و شوق مردم ،ساختمان مسجد به حدی رسید که می شد در کنار ادامه ساخت و ساز در آن نماز خواند و مراسم مختلف را بجا آورد.محله برای خود شخصیتی پیدا کرد و به بهانه های مختلف مجالسی در آن برگزار می شد که آبدارخانه مسجد هم اولین جایی بود که در کنار شبستان مسجد راه اندازی شد و در این مجالس بسیار هم پر رونق و فعال بود.

یکی از اولین کارهایی که انجام شد،جذب یک روحانی برای امامت جماعت مسجد بود.با مراجعه آقای شهیدی و چند نفر دیگر به حوزه و طرح موضوع ،یک روحانی میانسال و با وقار به اسم حاج آقا رضوی در مسجد اسکان یافت و از این لحظه همه امور مسجد با نظارت او انجام می شد.آنچه از ایشان به یاد من مانده،این است که ایشان فردی بسیار متین و باوقار و در عین حال خوشرو و خندان بود.به ما کودکان بسیار احترام می گذاشت و برای هرکدام از ما نقشی در امور مسجد تعیین می کرد و دائم توصیه به فراگیری قران داشت.

چند سالی که گذشت،مسجد کاملا شکل گرفته بود اما متاسفانه حاج آقا رضوی به علت نارسایی قلبی نمی توانست به نحو احسن در خدمت محل باشد.یکی از جلساتی که ناگهان حاج آقا بالای منبر رنگش پرید و به شدت عرق کرد و مردم صلوات گویان او را پایین آوردند و به او رسیدگی کردند،به خوبی در خاطر من مانده است.

به هر حال بعد از چندی،حاج آقا اعلام کردند که به توصیه پزشکان به یزد برمی گردد تا در هوای سالم آنجا ادامه زندگی دهند و بعد از مدت ها مشورت و تحقیق اهالی محل به این نتیجه رسیدند که بهترین فرد برای جایگزینی ایشان فرزند جوان همین حاج آقا رضوی می باشد که به علت فعالیت های سیاسی به تازگی از زندان رژیم ،آزاد شده بود.

آمدن حاج آقای رضوی جوان به محله منشا تحولات بزرگی شد که در جای خود برایتان خواهم نوشت.

 

 

کوچه مردها(15)

یکشنبه, 2 اکتبر, 2011

آقای کریمی،پدر مجتبی و مختار و فریده و کبری(دوستان بچگی ما) و کارگر پمپ بنزین و از ساکنان محله مرد.

بچه تر از آن بودیم که با مفهوم مرگ آشنا باشیم.

آن زمان مجالس ختم و عزا در خانه ها برگزار می شد.سفره ای در اتاق پذیرایی انداخته می شد و در آن حلوا و خرما و نان سوخاری قرارداده می شد و تعداد زیادی جزوه های قران.مردم دسته دسته می آمدندو قران می خواندند و فاتحه میفرستادند و می رفتند.هرکس هر کمکی از دستش برمی آمد،انجام می داد.همسایه ها برای صاحبان عزا غذا می پختند و به خانه آنها می بردند.تا یک هفته این وضع ادامه داشت.بوی حلوا محله را پر می کرد.

سعی داشتیم به هروسیله ای شده راهی به حیاط خانه آنها راه پیدا کنیم و از حلوا و خرما بخوریم.اما مجتبی و کبری که هم سن و سال ما بودند ،جلوی در می ایستادند و مانع می شدند.می گفتند:بابای ما مرده،شما را راه نمی دهیم! ما هم با حسرت تهدیدشان می کردیم که:بگذار بابای ما بمیرد،اگر شما را به خانه راه دادیم!؟

چند سال بعد که مسجد”علی اکبر”در محله ساخته شد،مجالس سوم و هفتم را در آنجا برگزار می کردند.حاج آقا رضوی ،روحانی محل و پیشنماز مسجد سعی می کرد به هر بهانه ای پای اهالی را به مسجد باز کند.برای ما بچه ها هم وظایفی تعیین کرده بود.یکی مکبر بود و اذان گو و دیگری مهر جمع کن و……..

هشت تا از بچه ها (منجمله من)هم در مجالس ختم،وظیفه داشتیم کار چای دادن و خرما دادن و قران پخش کردن و جمع کردن و گلاب و…..را انجام دهیم.بسیار از نقش های خود راضی بودیم و احساس بزرگی می کردیم.

هنگامی که پس از قران خواندن و مداحی،نوبت سخنرانی و وعظ روحانی می رسید ،کار ما بچه ها تمام بود و پذیرایی به اتمام می رسید.در این هنگام همه دم در آبدارخانه جمع می شدیم و به تماشای مردم حاضر در شبستان مسجد می پرداختیم و با دقت و توجه به چهره و حال و روز حاضران شرط بندی می کردیم که نفر بعدی که باید در مجلس ختمش پذیرایی کنیم،کیست!؟

دوران کودکی بود و شیطنت های خاص آن.خدا همه آنان را بیامرزد.