برچسب ها بـ ‘شایسته’

تکه های ناب 28

چهار شنبه, 21 نوامبر, 2018

اما میهن یک قطعه خاک نیست. خاک هرجا هست. میهن آن میهنی که لایق دلبستگی باشد ترکیب می‌شود از فضای فکری یک دسته آدم شایسته. شایستگی هم از فهم می‌آید نه از اطاعت بی‌گفت‌وگوی هر دستور، حتی اگر دستور از روی فهم و دقت و انصاف هم باشد.

ابراهيم گلستان

کمی بیاندیشیم 28

سه شنبه, 2 اکتبر, 2012

وقتي زندگي برايت خيلي سخت شد يادت باشه که درياي آروم ناخداي قهرمان نميسازه

هر انديشه ي شايسته اي به چهره انسان زيبائي ميبخشد

قابل اعتماد بودن ارزشمند تر از دوست داشتني بودن است

نگو: شب شده است…: بگو صبح در راه است

 

کمی بیاندیشیم(11)

سه شنبه, 5 ژوئن, 2012

هیچ وقت رازت رو به کسی نگو؛
وقتی خودت نمیتونی حفظش کنی،
چطور انتظار داری کس دیگه ای برات راز نگه داره؟

***********
هیچ انسانی دوست نداره بمیره !
اما همه آرزو میکنن برن به بهشت.
اما، یادمون میره که برای رفتن به بهشت اول باید مرد …

**********
زیباترین عکس ها در اتاق های تاریک ظاهر می ‏شوند؛
پس هر موقع در قسمتی تاریک از زندگی قرار گرفتی،
بدان که خدا می‏ خواهد تصویری زیبا از تو بسازد.

**********
نتیجه زندگی، چیزهایی نیست که جمع میکنیم
بلکه قلبهایی است که جذب میکنیم

**********
عجیب است که پس از گذشت یک دقیقه به پزشکی اعتماد می کنیم؛
بعد از گذشت چند ساعت به کلاهبرداری !
بعد از چند روز به دوستی
بعد از چند ماه به همکاری
بعد از چند سال به همسایه ای …
اما بعد از یک عمر به خدا اعتماد نمی کنیم !
دیگر وقت آن رسیده که اعتمادی فراتر آنچه می بایست را به او ببخشیم.
او که یگانه است و شایسته …

اگر من……..بودم

سه شنبه, 28 فوریه, 2012

اگر من یک وزیر بودم

سعی می کردم تا می توانم از پذیرش این مسئولیت شانه خالی کنم

و چون به هر دلیلی می پذیرفتم

شایسته ترین ها را فارغ از هر حزب و جناحی بکار می گرفتم

ناشناس دست به ارزیابی پیشرفت امور می زدم

هر یکی دو ماهی یک بار خود را ملزم به ارائه گزارش به مردم و پاسخ به سوالاتشان می کردم

هر کوتاهی و آلودگی در سیستم تحت نظارتم را بدون اغماض به محاکم قضایی می سپردم

و با رخ دادن اتفاقی که حاکی از ظلم به مردم باشد،اولین کسی را که مجازات می کردم،خودم بود که با استعفا قبول مسئولیت می کردم.

دوچرخه سواری با خدا

سه شنبه, 21 فوریه, 2012

من در ابتدا خداوند را یک ناظر ؛ مانند یک رئیس یا یک قاضی میدانستم که دنبال شناسائی خطاها ئی است که من انجام داده ام و بدین طریق خداوند میداند وقتی که من مردم ؛ شایسته بهشت هستم و یا مستحق جهنم …!

وقتی قدرت فهم من بیشتر شد؛ به نظرم رسید که گویا زندگی تقریبا مانند دوچرخه سواری با یک دوچرخه دو نفره است و دریافتم که خدا در صندلی عقب در پا زدن به من کمک میکند…

نمیدانم چه زمانی بود که خدا به من پیشنهاد داد جایمان را عوض کنیم؛ از آن موقع زندگی ام بسیار فرق کرد؛ زندگی ام با نیروی افزوده شده او خیلی بهتر شد؛ وقتی کنترل زندگی دست من بود من راه را می دانستم و تقریبا برایم خسته کننده بود ولی تکراری و قابل پیش بینی و معمولا فاصله ها را از کوتاهترین مسیر می رفتم…
 
اما وقتی خدا هدایت زندگی مرا در دست گرفت؛ او بلد بود…

از میانبرهای هیجان انگیز و از بالای کوهها و از میان صخره ها و با سرعت بسیار زیاد حرکت کند و به من پیوسته می گفت : « تو فقط پا بزن ».

من نگران و مظطرب بودم پرسیدم « مرا به کجا می بری ؟ »

او فقط خندید و جواب نداد و من کم کم به او اطمینان کردم !
 
وقتی می گفتم : « میترسم » . او به عقب بر می
گشت و دستم را می گرفت و میفشرد و من آرام می شدم …

او مرا نزد مردم میبرد و آنها نیاز مرا بصورت هدیه میدادند و این سفر ما، یعنی من وخدا ادامه داشت تا از آن مردم دور شدیم …

خدا گفت : هدیه را به کسانی دیگر بده و آنها بار اضافی سفر زندگی است و وزنشان خیلی زیاد است؛ بنابراین من بار دیگر هدیهها را به مردمانی دیگر بخشیدم و فهمیدم « دریافت هدیه ها بخاطر بخشیدن های قبلی من بوده است » و با این وجود بار ما در سفر سبک تر است …

من در ابتدا در کنترل زندگی ام به خدا اعتماد نکردم؛ فکر میکردم او زندگی ام را متلاشی میکند؛ اما او اسرار دوچرخه سواری « زندگی » را به من نشان داد و خدا میدانست چگونه از راههای باریک مرا رد کند و از جاهای پر از سنگلاخ به جاهای تمیز ببرد و برای عبور از معبرهای ترسناک پرواز کند…

ومن دارم یاد می گیرم که ساکت باشم و در عجیب ترین جاها فقط پا بزنم و من دارم ازدیدن مناظر و برخورد نسیم خنک به صورتم در کنار همراه دائمی خود « خدا » لذت میبرم و من هر وقتی نمیتوانم از موانع بگذرم؛ او فقط لبخند میزند و می گوید :  پا بزن…

 

اگر من ……بودم

شنبه, 17 دسامبر, 2011

اگر من یک مدیر بودم

به همکارانم بارها و بارها می گفتم که چقدر دوستشان دارم

و در عمل هم سعی می کردم این موضوع را ثابت نمایم،یعنی:

در بین افراد موجود و آنانکه می شناختم

شایسته ترین ها را بکار می گماردم نه رابطه دار ترین ها را

فاصله بین بیشترین و کمترین پرداخت ها را تا حد ممکن ،کم می کردم

سعی می کردم به هرکس به تناسب اثربخشی اش پرداخت صورت گیرد و نه به تناسب پست اش

همه چیز را تا حد ممکن قانونمند و دور از تصمیمات شخصی و سلیقه ای می کردم

سالی چند بار با همه همکارانم رودررو می نشستم و به نظراتشان گوش فرا می دادم و پاسخ سوال هایشان را صادقانه می دادم

همه را تا حد ممکن با اسم کوچک صدا می کردم وسعی داشتم از گرفتاری هایشان مطلع باشم

همیشه سعی می کردم در جریان همه چیز باشند تا هماهنگ حرکت کنیم

و در این صورت شبها با خستگی دلنشینی به خانه می رفتم و به امید ادامه کار در فردا!

 

لذت های ارزان(2)

دوشنبه, 19 سپتامبر, 2011

-باران رحمت خدا همیشه می بارد،ما کاسه های خود را برعکس گرفته ایم!

-از خدا بخواهیم آنچه را که شایسته ماست،به ما بدهد،نه آنچه را که آرزو داریم.زیرا گاهی آرزوهای ما کوچک است و شایستگی های ما،بسیار.

-همیشه از خوبی های آدم ها برای خود دیواری بسازیم و هروقت در حق ما بدی کردند،فقط یک آجر از دیوار برداریم.بی انصافی است اگر دیوار را خراب کنیم.

-در مقابل مشکلات زندگی خم به ابرو نیاوریم.کارگردان همیشه سخت ترین نقش ها را به بهترین بازیگران می دهد.

-خاک و کود لازم است تا گل بروید،اما گل نه خاک است و نه کود!

-هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند،اما همه می توانند از همین حالا شروع کنند.

-تولد و مرگ اجتناب ناپذیرند،فاصله این دو را زندگی کنیم.

-دیگران را ببخش.نه فقط برای اینکه آنها لایق بخششند،بلکه به این خاطر که شما،لایق آرامشید.

-به جزییات دقت کنیم،زیبایی بی کرانی در جزییات است.

-تغییرات کوچک ایجاد کنیم.همین تغییرات کوچک زندگی را شیرین تر ورنگی تر و زیباتر می کند.

-خوشبختی یعنی منتظر شادی های بزرگ نماندن و کیف کردن از همه چیزهای کوچک زندگی

-ما سه چیز را در دوران کودکی جا گذاشته ایم:شادمانی بی دلیل،دوست داشتن بی دریغ و کنجکاوی بی انتها