برچسب ها بـ ‘شاکر’

با اجازه آقای اخوان ثالث!

دوشنبه, 9 دسامبر, 2019

عاقلتر از آنیم که دیوانه نباشیم
محرمتر از آنیم که بیگانه نباشیم
حیرانتر از آنیم که پروانه نباشیم
فانی تر از آنیم که چون شمع نباشیم
ما و رخ معشوق و شب تار و می ناب
تشنه تر از آنیم که مستانه نباشیم
خاک در کوی تو گر سرمه ما نیست
خاکی تر از آنیم که مرداب نباشیم
ای مرحمت لطف الهی تو خوش باش
مجنون تر از آنیم که شاکر نباشیم
عشق تو اگر شهره آفاق نمودم
راضی تر از آنیم که سرگشته نباشیم

سحرگاهان 2

شنبه, 4 مارس, 2017

انگار صبح های خیلی زود اختصاص به پاکان دارد و اگر ناپاکی چون من نیز توفیق درک این زمان را در جامعه داشته باشد با مشاهداتش پالایش می شود.
در پارک ها فقط افرادی را می بینی که در حال ورزش و پیاده روی هستند و با عبور از کنار یکدیگر لبخند می زنند و به هم سلام می دهند.
گروه های مختلفیدر حال ورزش هستند یا دور هم می گویند و می خندند یا باهم صبحانه می خورند،آنهم به شادی!
راننده تاکسی ها و اتوبوس ها ،رفتگران و سایر کارکنان صبحگاهی همه خوشرو و شاکرند،انگار که خواب شبانگاهی همه آلودگی های روح را همراه با خستگی های جسم باهم می شوید و از بین می برد.

هرچه……..

یکشنبه, 9 نوامبر, 2014

هرچه هدفت ارزشمند تر باشد،موفقیت تو بزرگتر خواهد بود
هرچه بیشتر تلاش کنی،بیشتر به دست می آوری و موفق تر و سربلندتر خواهی شد
هرچه راستگوتر باشی،به خدا نزدیک تر خواهی شد
هرچه بیشتر قدردان و شاکر باشی،زندگی ات زیباتر و آرامش تو بیشتر خواهی شد
هرچه غرور کمتری داشته باشی،دوستان بیشتری خواهی داشت
هرقدر ایمان به خداوند در تو قویتر باشد،آرامش بیشتری خواهی داشت
هرقدر از گذشته بیشتر درس بگیری و به حال و آینده با واقعیت بیشتری نگاه کنی،نتیجه بهتری خواهی گرفت
هرچه افکار مثبت تری داشته باشی،محبت دیگران را بیشتر جلب می کنی
عاشق باش و مهربان که تنها همین می ماند

گزارش سفری دیگر

شنبه, 12 جولای, 2014

بازهم سفری دیگر در خاک پربرکت سرزمینم.
با قطار به شهر “صفا شهر” رفتیم در استان فارس.نمی دانم نام زیبای “دهبید”چه ایرادی داشت که این نام را جایگزینش کردند.شهری با مردمانی خوش خلق و مهربان.
در سمت شرق این شهر و در دامنه کوه بالا و بالاتر رفتیم تا به معادنی از سنگ آهن رسیدیم و یک بار دیگر شاکر و شرمنده خدای خوبمان شدیم از این همه نعمت و فراوانی در همه زمینه ها که به مردم این سرزمین اعطا فرموده است.
در راه برگشت با ماشین به سمت شیراز حرکت کردیم.مسیری سبز و بسیار زیبا که طی راه از کنار تخت جمشید و تخت رستم و مقبره کوروش گذشتیم و مرودشت زیبا و سبز را نیز با تحسین پشت سر گذاشتیم تا به شیرازرسیدیم و این بار فرصتی بود تا به زیارت شاه چراغ برویم و نمازی بخوانیم و حاجتی بطلبیم و صفای دلی بدست آریم.
شیراز همیشه زیبا و مهربان و خوش برخورد و لطیف است.کافی است سری به حافظیه یا سعدیه یا……بزنی تا مهربانی و لطافت این شهر را با همه وجود احساس کنی.
افسوس که در فرودگاه شیراز چنان بی نظمی و سردرگمی حاکم است که با ناراحتی شهر خوبی و لطف را ترک می کنی

اتوبوس

شنبه, 14 دسامبر, 2013

عجب نعمتی است این اتوبوس های حمل و نقل عمومی!
گاهی اوقات همسفران و هم صحبت هایی پیدا می کنی که با گفتار و رفتار خود به تعمیر قسمت های خراب روحت می پردازند!
دیروز یکی از همین ها نصیب من شد.اتوبوس در راه افتادن تعلل می کرد و او گفت:اگر پیاده می رفتیم،زودتر می رسیدیم و همین باب گفتگو را باز کرد.
در حین صحبت هایش می گفت:
داخل این ماشین های چند صد میلیونی را نگاه کن.هیچکدام چهره بازی ندارند.معلوم است که دل خوشی از زندگی ندارند در حالی که همین شصت هفتاد سال قبل فلان تاجر معروف خری داشت و با آن به همه جا می رفت و همیشه هم شاکر و خرسند بود!راست می گفت .من هم از این نوع آدم ها در خاطرم سراغ داشتم.می گفت :علت این امر جنس ایمانشان بود،ایمانی که برایشان قناعت،صبر،شکر و شادی ایجاد می کرد.
صبح ها خیلی زودتر از حالای ما بیدار می شدند اما اصلا مثل مردم امروز اخمو و ناراحت از خانه بیرون نمی آمدند.
و خیلی مطالب دلنشین و درست دیگر گفت و گفت و گفت و عاقبت پرسید:
راستی حالا که همه این ها را دادیم ،جایش چه گرفته ایم؟
من جوابی برایش نداشتم.شما دارید؟

عارفانه ها 45

دوشنبه, 28 ژانویه, 2013

و مومن در همه حال زیبا و نیکو باشد،در بسط شاکر باشد و در قبض ،صابرو به هیچ حال پیکر دل او به صورتی زشت نگردد همچنان که پیکر دل بیگانگان هرگز به صورتی خوب نباشد!در بسط،طغیان و بطر پیدا کند و در قبض،انکسار و سخط.

خدای عزوجل به نبی خود وحی کرد که اگر خواهی سنگ ریزه رودخانه برای تو زر کنم.فرمود: لا یارب!خواهم که یک روز طعام یابم و خورم و تورا شکر کنم و یک روز روزه دارم و برای تو صبر کنم.

عبدالله قطب

کوچه مردها(46)

چهار شنبه, 25 ژانویه, 2012

امروز کمی در مورد خواهرها و برادرهایم توضیح خواهم داد:

من فرزند ارشد خانواده ام.سه سال بعد از تولد من،خدا پسری دیگر به خانواده ما داد که نامش را “فرید” نهادند.او در بعضی صفات با من تشابه داشت و در بعضی دیکر نه. ما هردو دلسوز دیگران بودیم و رفیق دوست. اما من حاضر به هرکاری برای دوست نبودم و او بود. من با هرکسی دوست نمی شدم و اما او هرکس را که به او نزدیک می شد،می پذیرفت.در مورد من پدرم دائما تکرار می کرد که: می خواهم پسرم مهندس شود،اما در مورد او می گفت:این پسرم مثل خودم زحمتکشه.سال ها گذشت تا به تجربه دریابم که این تلقینها و زمزمه ها در دوران کودکی چقدر در سرنوشت ما موثرند.همانطور هم شد.فرید تا دیپلم پیش رفت و در تمام دوران کودکی و جوانی با انواع رفقای خود در محل بود و اکنون هم با شغلی آزاد در حال گذران زندگی خود و خانواده اش می باشد.

بعد از سه سال و هنگامی که من شش ساله بودم،برادر دیگرم”فرامرز” به دنیا آمد.به توصیه فامیل،برای اینکه ما را چشم نکنند،تا چند سال لباس دخترانه تن او می کردند که مردم با تعجب نگویند که چرا این خانواده این همه پسر دارد!فرامرز بر خلاف ما دو برادر دیگر ،از همان بچگی به خودش و آرزوهایش بسیار توجه داشت و به هر شکلی سعی می کرد آنچه را دوست دارد،به دست بیاورد.در بزرگی هم همین گونه عمل کرد و به دنبال سرنوشتش به خارج از کشور رفت و اکنون با خانواده اش در خارج از کشور زندگی می کند و هم رستوران دارد و هم بساز و بفروش ساختمانی است.

و بالاخره هنگامی که من دوازده سال داشتم،خدا خواهری به ما داد که “فریبا”نامیدندش، تنها خواهر ما بود و بسیار عزیز.فقیر بودیم اما نگذاشتیم در مورد هیچ چیز احساس کمبودی داشته باشد،آنقدر که هرکس به او فخری میفروخت با غرور جوابشان را می داد که :به داداشم می گم تا برای من هم همینو بخره!او هم از نظر صفات شخصی بسیار به فرامرز شبیه بود و برای خودش اهداف شخصی داشت و همان ها را دنبال کرد و حالا به عنوان پزشک در کشوری دیگر زندگی می کند.

ما در کودکی باهم بسیار مهربان بودیم و همیشه در حال بازی و شیطنت بودیم و همه مثل پروانه دور خواهرمان می گشتیم،اما هرچه بزرگتر شدیم،متناسب با تجربیات و اتفاقات پیش رو شخصیتمان به گونه ایس متفاوت با دیگری شکل گرفت و این شد که در حال حاضر هریک در گوشه ای از این دنیا به دنبال ایده آل ها و اهداف خود هستیم و دروغ نیست اگر بگویم هم از نظر روحی و هم از نظر جسمی و فیزیکی بسیار از هم دوریم اما به حکم فطرت انسانی ،چون خواهر و برادریم در هر صورت دلمان برای یکدیگر می تپد و گاهی سراغی از هم می گیریم.آنها را نمی دانم اما من اکنون در کنار خانواده ام و دوستانی بسیار خوب و بهتر از برگ گل سرخ خشنود و راضی و شاکر درگاه الهی هستم.

اگر من…….بودم

شنبه, 5 نوامبر, 2011

اگر من یک مربی مهد کودک بودم

هزاران بار از اینکه کار مرا،خدمت به فرشتگان کوچکش بر روی زمین قرار داده،شاکرش بودم

و به عنوان سپاس از این لطف

هرروز که ناراحت و عصبانی بودم،به سرکار نمی آمدم

و روزهایی که در مهد کودک حاضر بودم

کودکی می شدم که با کودکان دیگر می گوید و پای می کوبد و می خواند و میرقصد و بازی می کند

رنگین ترین نقاشی ها را با آنها می کشیدم

لطیف ترین ترانه ها را با آنها می خواندم

و لحظه ای از شنیدن حرفها و رویاهای قشنگشان باز نمی ماندم

دنیای بچه ها،زیباترین دنیاهاست.