برچسب ها بـ ‘شاهد’

حقیقت کجاست؟

چهار شنبه, 5 جولای, 2017

حقيقت بي هيچ پوششي كاملاً عريان و آشكار در كنار ماست آن قدر نزديك كه حتي كلمه نزديك هم نمي‌تواند واژه درستي باشد!
چرا كه حتي در نزديكي هم نوعي فاصله وجود دارد!

ما براي ديدن حقيقت تنها به قلبي حساس و چشماني تيزبين نياز داريم.
تمامي كوشش مولانا در حكايت‌هاي رنگارنگ مثنوي اعطاي چنين چشم و چنين قلبي به ماست.

او مي‌گويد:
معجزات همواره در كنار شما هستند و در هر لحظه از زندگي تان رخ مي‌دهند، فقط كافي است نگاهشان كنيد!
او گويد:
به چيزي اضافه‌تر از ديدن نيازي نيست!
لازم نيست تا به جايي برويد!
براي عارف شدن و براي دست يابي به حقيقت نيازي نيست كاري بكنيد!
بلكه در هر نقطه از زمين و هر جايي كه هستيد به همين اندازه كه با چشماني كاملاً باز شاهد زندگي و بازي‌هاي رنگارنگ آن باشيد، كافي است!

اين موضوع در ارتباط با گوش دادن هم صدق مي‌كند!
تمامي راز مراقبه در همين دو نكته خلاصه شده است:
“شاهد بودن و گوش دادن”
اگر بتوانيم چگونه ديدن و چگونه شنيدن را بياموزيم…

مقالات 44

یکشنبه, 13 مارس, 2016

عشق 4

ما براي ديدن حقيقت تنها به قلبي حساس و چشماني تيزبين نياز داريم.

تمامي كوشش مولانا در حكايت‌هاي رنگارنگ مثنوي اعطاي چنين چشم و چنين قلبي به ماست.

او مي‌گويد:

معجزات همواره در كنار شما هستند و در هر لحظه از زندگي تان رخ مي‌دهند، فقط كافي است نگاهشان كنيد!  

او گويد:

به چيزي اضافه‌تر از ديدن نيازي نيست! 

لازم نيست تا به جايي برويد!

براي عارف شدن و براي دست يابي به حقيقت نيازي نيست كاري بكنيد!

 بلكه در هر نقطه از زمين و هر جايي كه هستيد به همين اندازه كه با چشماني كاملاً باز شاهد زندگي و بازي‌هاي رنگارنگ آن باشيد، كافي است! 

اين موضوع در ارتباط با گوش دادن هم صدق مي‌كند!

تمامي راز مراقبه در همين دو نكته خلاصه شده است:  

“شاهد بودن و گوش دادن”

اگر بتوانيم چگونه ديدن و چگونه شنيدن را بياموزيم…

کیمیای مراقبه

یکشنبه, 9 مارس, 2014

 

مولانا معتقد است:
در جهان تنها يك فضيلت وجود دارد و آن آگاهي است…
و تنها يك گناه …..و آن جهل است،
و در اين بين، باز بودن و بسته بودن چشم‌ها،
تنها تفاوت ميان انسان‌هاي آگاه و ناآگاه است…
نخستين گام براي رسيدن به آگاهي توجه كافي به كردار، گفتار و پندار است…
زماني كه تا به اين حد از احوال جسم، ذهن و زندگي خود باخبر شديم آن گاه معجزات رخ مي‌دهند.

در نگاه مولانا و عارفاني نظير او زندگي، تلاش‌ها و روياهاي انسان سراسر طنز است!

چرا كه انسان ناآگاهانه همواره به جست و جوي چيزي است كه پيشاپيش در وجودش نهفته است!

اما اين نكته را درست زماني مي‌فهمد كه به حقيقت مي‌رسد!
نه پيش از آن!

مشهور است كه “بودا” درست در نخستين شب ازدواجش، در حالي كه هنوز آفتاب اولين صبح زندگي مشتركش طلوع نكرده بود، قصر پدر را در جست و جوي حقيقت ترك مي‌كند.

اين سفر ساليان سال به درازا مي‌كشد و زماني كه به خانه باز مي‌گردد، فرزندش سيزده ساله بوده است!

هنگامي كه همسرش بعد از اين همه انتظار چشم در چشمان
“بودا” مي‌دوزد، آشكارا حس مي‌كند كه او به حقيقتي
بزرگ دست يافته است.
حقيقتي عميق و متعالي…
بودا كه از اين انتظار طولاني همسرششگفت‌زده شده بود از او مپرسد: چرا به دنبال زندگي خود نرفته‌اي؟!

همسرش مي گويد: من نيز در طي اين سالها همانند تو سوالي در ذهن داشتم و به دنبال پاسخش مي‌گشتم!
‌‎میدانستم كه تو بالاخره باز مي‌گردي و البته با دستاني پر!
دوست داشتم جواب سوالم را
از زبان تو بشنوم، از زبان كسي كه حقيقت را
با تمام وجودش لمس كرده باشد. مي خواستم بپرسم
آيا آن چه را كه دنبالش بودي در همين جا و در
كنار خانواده ات يافت نمي شد؟!
و بودا مي گويد: حق با توست!
اما من پس از سيزده سال تلاش و تكاپو اين نكته را فهميدم كه جز بي‌كران درون انسان نه جايي براي رفتن هست و نه چيزي براي جستن!

حقيقت بي هيچ پوششي كاملاً عريان و آشكار در كنار ماست آن قدر نزديك كه حتي كلمه نزديك هم نمي‌تواند واژه درستي باشد!
چرا كه حتي در نزديكي هم نوعي فاصله وجود دارد!

ما براي ديدن حقيقت تنها به قلبي حساس و چشماني تيزبين نياز داريم.
تمامي كوشش مولانا در حكايت‌هاي رنگارنگ مثنوي اعطاي چنين چشم و چنين قلبي به ماست.

او مي‌گويد:
معجزات همواره در كنار شما هستند و در هر لحظه از زندگي تان رخ مي‌دهند، فقط كافي است نگاهشان كنيد!
او گويد:
به چيزي اضافه‌تر از ديدن نيازي نيست!
لازم نيست تا به جايي برويد!
براي عارف شدن و براي دست يابي به حقيقت نيازي نيست كاري بكنيد!
بلكه در هر نقطه از زمين و هر جايي كه هستيد به همين اندازه كه با چشماني كاملاً باز شاهد زندگي و بازي‌هاي رنگارنگ آن باشيد، كافي است!

اين موضوع در ارتباط با گوش دادن هم صدق مي‌كند!
تمامي راز مراقبه در همين دو نكته خلاصه شده است:
“شاهد بودن و گوش دادن”
اگر بتوانيم چگونه ديدن و چگونه شنيدن را بياموزيم…

واگویه ها 16

سه شنبه, 24 جولای, 2012

 

زنده ام

و شاهد مردن یک یک عزیزانم

می دانم که خود نیز باید بروم

اوائل از این اندیشه می ترسیدم

اما حال

شوق دیدار آن عزیزان و

بی ارزشی این دنیا

مرگ را برایم چه آسان نموده است

این هم از حکمت بالغه توست ای خدا!

به نام دل

جمعه, 4 فوریه, 2011

به نام دل
به نام شاهد و می
به نام تار و تنبور و دف و نی
به نام عاشقان لاابالی
به نام همنشینان خیالی
به نام دستهای جان بردار
به نام عاشقان رفته بر دار
به نام مجلس بزم شبانه
به نام سرور این آشیانه
به نام سرور این آشیانه
خوشا جامی که مولا در کفم داد
به دستی می به دیگر او دفم داد
خوشا رقصان درآیم من به کویش
ببوسم دست و رخسار نکویش
خوشا آن دم که از او می نویسم
ز رقص و ذکر یاهو می نویسم
صدایم داد تا از او بخوانم
که من هم درد غربت را بدانم
خوشا با نام مولا باده خوردن
چو درویشان عاشق جان سپردن
خوشا رقصان درآیم من ز کویش
ببوسم دست و رخسار نکویش
به حق باده نوشان می حلال است
به مستی افتخاری بی زوال است
به دور اولم ساقی همي بود
ولی دیدم که ذکرش یا علی بود