برچسب ها بـ ‘شاعر’

تصویر نوشته 15

سه شنبه, 8 نوامبر, 2016

heavenly-82

شکوه عشق

دوشنبه, 1 آگوست, 2016

چه عزیزو باشکوهی ای عشق
و چه نادر، و غریب و کمیاب
و چه اسرار آمیز!
در خم هر گوشه از دالان راه در راه تو
نکته ای از غمزه های زندگانی خفته است
و ندارد پایان
این ره شیرین و پر رنج و عذاب!
هرکسی مدعی عاشقی و شیدایی
لیک افسوس که نشناخت تو را
راه پر پیچ و خم و دخمه اسرار تو را
قدمی کس ننهاد و سفری پا نگشود
و چه مظلوم و نجیب است این عشق
که شده ملعبه هر کس و ناکس به جهان
و چه زیبا نالید ،شاعر درد آشنا
که دلش خونین بود، زین همه ریب و ریا
کاش معشوقه ز عاشق طلب جان می کرد
تا که هر بی سرو پایی نشود یار کسی

شاعر و فرشته

شنبه, 21 می, 2016

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند
فرشته، پَری به شاعر داد و شاعر، شعری به فرشته
شاعر پَر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت
فرشته، شعرِ شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه ی عشق گرفت
خدا فرمود: دیگر تمام شد
دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود
زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است
و فرشته ای که مزه ی عشق را بچشد، آسمان برایش کوچک

از مهدی اخوان ثالث

دوشنبه, 21 دسامبر, 2015

شاعر نی ام و شعر ندانم که چه باشد
من مرثیه خوان دل دیوانه ی خویشم
از بس که ملول از دلمرده ی خویشم
هم خسته ی بیگانه ، هم آزرده ی خویشم
این گریه ی مستانه ی من بی سببی نیست
ابر چمن تشنه و پژمرده ی خویشم
گلبانگ ز شوق گل شاداب توان داشت
من نوحه سرای گل افسرده ی خویشم
شادم که دگر دل نگراید سوی شادی
تا داد غمش ره به سراپرده ی خویشم
پی کرد فلک مرکب آمالم و در دل
خون موج زد از بخت بدآورده ی خویشم
ای قافله ! بدرود ، سفر خوش ، به سلامت
من همسفر مرکب پی کرده ی خویشم
بینم چو به تاراج رود کوه زر از خلق
دل خوش نشود همچو گل از خرده ی خویشم
گویند که ( امید و چه نومید ! ) ندانند
من مرثیه گوی وطن مرده ی خویشم
مسکین چه کند حنظل اگر تلخ نگوید ؟
پرورده ی این باغ ، نه پرورده ی خویشم

مهدی اخوان ثالث

شاعران عاشقند یا عاشقان شاعر؟!

شنبه, 7 نوامبر, 2015

می توان گفت:همه دانشمندان،همه فیلسوفان،همه هنرمندان و…… انسانند ،اما نمی توان گفت همه انسانها عالم و فیلسوف و هنرمند و…. می باشند.
اما می توان گفت:
همه شاعران عاشقند و همه عاشقان شاعر!
نمی دانم شاعران عاشق شدند یا عاشقان شاعر؟مثل همان قضیه معروف مرغ و تخم مرغ است!
در این میان حساب ایرانی ها کاملا جداست و ایرانی به مدد فرهنگ پربار و زبان همچون شکر و ذوق خدادادی اش ،اگر هم شاعر نباشد یقینا دوستدار و شیفته شعر است.
این پشتوانه عظیم و پربار و رشک برانگیز شاعران ایرانی،گواه من بر این مدعاست.شاعرانی که حتی یکی از آنها می تواند موجب فخر و نازش کشورهای دیگر باشد.
چنان سرایندگان شعری در تاریخ خود داریم که نمی توان گفت کدام بهتر و برترند.نام بردن از هریک از آنان ظلم به دیگری است.در این میان بوده اند کسانی چون من که اگرچه نمی توانند اشعاری در حد مفاخر خود بسرایند اما آتش درونشان ، به ایشان امکان سکوت هم نداده است.
شاعر نیم و شعر ندانم که چه باشد
من مرثیه خوان دل دیوانه خویشم

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 15

سه شنبه, 6 اکتبر, 2015

برای آنکه ببینیم که حافظ چگونه عشق و معشوقی را در نظر داشته،نخست باید ببینیم که خود او چگونه کسی بوده است؟این نیز کار آسانی نیست.
او در میان گویندگان ایران این خصوصیت را دارد که چندگانه باشد و در تعریف معینی نگنجد.در درجه اول شاعر است،آنگاه متفکر و سپس عارف،ولی هیچیک از اینها به تمامی نیست.بنابراین،ناگزیر می رسیم به تعریف دیگری که هرچند مبهم و کلی،ولی راضی کننده تراست و آن “رند” است،و خود او دوست می داشته که این صفت در باره اش بکاربرده شود.”رند”،یعنی فردی که همه اعتقادها و نظریه ها را شناخته و هیچ یک را به تنهایی و تمامی نپذیرفته،و از مجموع آنها،نظریه و مشی خاصی برای خود اتخاذ نموده،که باز مفهومش حق تردید در باره همه باورهاست.از این راه آمادگی برای او پیدا می شود که به سبکباری و خلوص و بی ریایی و روشن بینی نزدیک شود.
با این حال،وزنه اصلی اندیشه حافظ به جانب”عرفان”گرایش دارد،مانند عطار و مولوی،بی آنکه سراپا آن را پذیرفته باشد.جرثومه های شک و چون و چرا در شعرهای اوست و نیز گرایش به لذائذ خاکی و اندیشه خیامی که همواره با او هستند،او را از جرگه عارفان معتقد خالص بیرون می آورند،و در وادی فکر،عنصری معرفی می کنند سکون ناپذیر و ناآرام،حافظ بنای یگانه فکری ندارد،خرگاه فکری دارد که آنرا هرجا که او را خوش آمدبرپا می کند.

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 3

سه شنبه, 3 مارس, 2015

حافظ بزرگترین شاعر ایران نیست – که این را نمی شود گفت – ولی “جامعترین”هست.گاه این تمایل دیده شده که خواسته اند چند شاعر درجه اول زبان فارسی را در کنار هم بگذارند و مقایسه کنند.امکان پذیر نیست که از این چهار بزرگ،بشود یکی را بر دیگری ترجیح نهاد،زیرا در عین آنکه متکامل یکدیگرند،چنان متفاوتند که در ترازو گذاردن آنها کاری عبث خواهد بود.مانند چهار جهت اصلی،چهار محور را گرفته اند که هر کسی بر جای خود قائم است.
حافظ از سه همسخن پیش از خود،فردوسی و مولوی و سعدی،تاثیر بسیار گرفته است. از فردوسی در دو زمینه: یکی گرایش به ایران پیش از اسلام که می توان گفت بعد از شاهنامه،هیچ کتابی در زبان فارسی،به اندازه دیوان حافظ تشعشع های فکر ایران مزدایی در خود ندارد.گذشته از اشاره های متعدد به اسطوره ها و وقایع و نام پهلوانان باستانی که همه از شاهنامه گرفته شده اند،نیمرخ روشن دیوان را باید در نظر داشت که بر سراسر آن فروغ یزدانی می تابد.
زمینه دوم،اغتنام وقت است.فردوسی بیش از هرکس بی اعتباری جهان و اغتنام وقت را در تامل های پراکنده اش،مطرح کرده است و از این جهت پیشوا و معلم خیام قرار می گیرد.
بعد از فردوسی و خیام،حافظ دنباله فکر را می گیرد،چنانکه در کمتر غزلی از اوست که اشاره ای به بد عهدی ایام و دعوت به عیش نباشد.

راست و دروغ!

شنبه, 20 دسامبر, 2014

کسی که سخنانش نه راست است و نه دروغ ، فيلسوف است
کسی که راست و دروغ برای او يکی است متملق و چاپلوس است
کسی که پول ميگيرد تا دروغ بگويد دلال است
کسی که دروغ مي‌گويد تا پول بگيرد گداست
کسی که پول مي‌گيرد تا راست و دروغ را تشخيص دهد قاضی است
کسی که پول مي‌گيرد تا راست را دروغ و دروغ را راست جلوه دهد وکيل است
کسی که جز راست چيزی نمی گويد بچه است
کسی که به خودش هم دروغ مي‌گويد متکبر و خود پسند است
کسی که دروغ خودش را باور مي‌کند ابله است
کسی که سخنان دروغش شيرين است شاعر است
کسی که علی رغم ميل باطنی خود دروغ مي‌گويد زن و شوهر است
کسی که اصلا دروغ نمی گويد مرده است
کسی که دروغ مي‌گويد و قسم هم مي‌خورد بازاری است
کسی که دروغ مي‌گويد و خودش هم نمی فهمد پر حرف است
کسی که مردم سخنان دروغ او را راست مي‌پندارند سياستمدار است
کسی که مردم سخنان راست او را دروغ مي‌پندارند و به او مي‌خندند ديوانه است