برچسب ها بـ ‘سینما’

کوچه مردها 69

چهار شنبه, 27 ژوئن, 2012

در مدت اقامتم در تابستانها در روستایی در بابل،معمولا پسر ارشد خانواده ای که مهمانشان بودم و در شهر زندگی می کرد،چند روزی من و پسرش را – که تابستانها در روستا و پیش پدربزرگش می ماند – به شهر می برد و در یکی از شب هایی که در شهر بودیم هم ما دونفر را با یکی از دوستانش که او هم آموزگار مدرسه بود به سینما می برد.

شکل کار هر ساله یکسان بود و بسیار لذتبخش.از صبح همراه دوستم در انتظار رسیدن شب ثانیه شماری می کردیم. غروب آفتاب همراه دوستم و پدرش به دنبال نفر چهارم می رفتیم و بعد همگی با یک تاکسی که کرایه اش نفری پنج ریال بود به میدان اصلی شهر می رفتیم و کنار یکی از دو سینمای آنجا پیاده می شدیم.

با خرید بلیط وارد سالن انتظار می شدیم و با بیصبری منتظر رفتن به داخل سالن اصلی بودیم و نهایتا این امر اتفاق می افتاد.نشستن روی صندلی در سالن تاریک برای من موفقیت بزرگی محسوب می شد و بعد از لحظاتی پرده بزرگ کنار می رفت و صحنه نمایش پارچه ای و سفید رنگ نمایان می شد.با خاموش شدن چند چراغ باقیمانده م نمایش اعداد از نه تا صفر بخش تبلیغات کالا های مختلف آغاز می شد و بعد از چند دقیقه تبلیغ فیلم های آینده آن سینما صورت می گرفت که همه با علاقه تماشا می کردند و همانجا تصمیم می گرفتند که برای دیدن هریک از آنها هم بیایند یا خیر.

بالاخره بعد از حدود یک ربع فیلم اصلی شروع می شد.معمولا فیلمی ایرانی بود که در ابتدای فیلم همه چیز خوب بود ،اما بتدریج سر راه قهرمان فیلم مشکلات بزرگ و زیادی پیش می آمد و با فعالیتهای خودش و یکی دو تا از دوستانش که معمولا نقش یکی از این دوستان هم کمدی و خنده آور بود همه مشکلات در انتهای فیلم به خیر و خوشی حل می شد.در بین فیلم هم یکی دو بار قهرمان فیلم ترانه ای را می خواند و همه حظ می بردند!

نکته بسیار جالب این بود که در میانه فیلم و در یکی از حساسترین مواقع ناگهان فیلم قطع می شد و چراغها روشن می شدند و همه تماشاچیان باید سالن سینما را ترک می کردند و به سالن سربازی که کنار سالن اصلی سرپوشیده بود نقل مکان می نمودند! و ادامه فیلم را پس از چند دقیقه در سالن جدید تماشا می کردند.

پس از پایان فیلم ما هنوز هم ذوق زیادی داشتیم،چون بلافاصله بیرون سینما به یک ساندویچ فروشی که کنار همان سینما بود می رفتیم و نفری یک ساندویچ و یک نوشابه می خوردیم که برای ما که همیشه غذای خانگی می خوردیم،فوق العاده خوشمزه و جالب بود.این یک سنت بود و تقریبا همه کسانی که در سالن سینما بودند،خوردن ساندویچ و نوشابه بعد از فیلم را به نوعی واجب می دانستند!

نهایتا هم بعد از این مرحله از دستفروشی که در یک جعبه بزرگ شیشه ای مقدار زیادی پنیر خیکی محلی ریخته بود،یک تومان پنیر برای صبحانه فردا صبح می خریدند .مرد پنیر فروش کفگیری بزرگ از پنیر خیکی محلی را در تکه ای از یک روزنامه می ریخت و کاغذ را جمع می کرد و دورش را با نخ کوک خیاطی چندین دور می بست.هرگز و بعد از آن چند سال در عمرم و در هیچ کجای دنیا پنیری خوشمزه تر آن پنیرها نخورده ام.

رسالت هنر از زبان پرویز پرستویی

دوشنبه, 13 ژوئن, 2011

من فیلم «آژانس شیشه‌ای» را كار كردم. خودم همدانی هستم و رفتم آنجا كه جشنواره‌ی دفاع مقدس در همدان قرار بود به من جایزه دهد. وقتی من رفتم و پا گذاشتم به سینمای همدان، ۱۰ روز بود كه «آژانس شیشه‌ای» آنجا در كنار جشنواره اكران بود. مردم ازدحام كرده بودند و اول وقتی مرا دیدند، خیلی ابراز احساسات كردند.

بعدش دیدم از ته سالن یكنفر با دو عصا و با بدبختی دارد به طرف من می‌آید. من هم رفتم طرفش. نیم‌متر مانده بود به او برسم كه عصا را انداخت و افتاد توی بغل من. او گریه كرد، من گریه كردم. دم گوشش گفتم، چكار می‌كنی؟ چرا ما را خراب‌مان كردی؟ گفت، من خود عباس‌ام! عباسی كه در آژانس شیشه‌ای تركش توی گلویش هست و می‌خواهد بمیرد. گفتم، یعنی چی خود عباس‌ام؟ گفت، فقط اسمم فرق می‌كند. من تركش توی بدنم هست، كمیسیون پزشكی تشكیل شده، باید بروم لندن. ولی من را نمی‌فرستند. ولی یك اتفاقی در من افتاده. گفتم چی؟ گفت، من در واقع به ضرب و زور قرص و دارو زنده‌ام. وقتی پایم را از خانه می‌گذارم بیرون، نمی‌دانم پنج دقیقه‌ی دیگر می‌خورم زمین یا ۱۰ دقیقه‌ی دیگر. اصلاً امید به برگشت من ندارند. اما این فیلم باعث شد اتفاقی در من بیفتد. مدیر سینما لطف كرده و من را بیرون نمی‌كند. ۱۰ روز است كه از صبح میآیم سینما و تا شب آژانس شیشه‌ای می‌بینم و این موجب شده من ۱۰ روز داروهایم را قطع كنم.

اینجاست كه من می‌بینم چه وظایف سنگینی دارم، چه مسئولیت سنگینی‌ست. پس هنر آن قدر وسیع و ژرف است كه می‌تواند زندگی یك انسان را نجات دهد. متاسفانه اكثر فیلم‌های‌ما الان درگیر سوژه‌های دم دستی شده‌اند كه حتی وقت پركن هم نیستند. من فكر می‌كنم كه امروزه مردم ایران با پروسه‌ای كه طی كرده‌اند، انقلاب، جنگ و پس لرزه‌های جنگ و بعد بقیه مسائلی كه همین طوری می‌آید جلو، هنوز حال خوب خودشان را شاید پیدا نكرده‌اند.  فراغتی پیدا نكرده‌اند كه به یك آرامش كامل برسند.

آن وقت من هنرمند وظیفه‌ام در قبال این مردم چیست؟ هر جای دنیا من فكر می‌كنم، این اصلاً خاص ایران نیست كه هنرمند یك شرح وظایف خیلی سنگینی دارد. ما می‌توانیم یك بیمار را نجات دهیم، لبخندی گوشه‌ی لب كسی بنشانیم. خیلی سخت است خنداندن آدمها در خیلی از مواقع. خیلی سخت است اشك آدم را درآوری. ما اگر بتوانیم این ارتباط را داشته باشیم، خیلی وضع خوبی خواهیم داشت. در هر جای دنیا.

قدیما

یکشنبه, 22 می, 2011

عزت الله انتظامی در آیین افتتاحیه جشنواره فیلم شهر با انتقاد از فضای موجود در جامعه تاکید کرد این روزها معنای انسانیت تغییر کرده است و انسان‌ها به هم مهربانی نمی‌کنند.

وی که با تشویق حاضران در سالن و به وجد آمدن دانشجویان رو به رو شده بود طبق روال معمول خود، نسبت به این واکنش‌ها ابراز ارادت کرد. انتظامی به خاطر اشتیاق جوانان پشت تریبون قرار گرفت و گفت: امیدوارم خداوند برای بیان عرایضم من را یاری کند. مدتی است که وضع جسمانی خوبی ندارم و به تازگی هم پایم را عمل جراحی کردم.

وی ادامه داد: جشنواره فیلم شهر این افتخار را به من داد که به عنوان رئیس و عضوی از هیئت داوران فعالیت کنم و همه فیلم‌ها را هم دیدم. شعار جشنواره امسال همانطور که بارها گفته‌اند “شهری انسانی برای انسان شهری” است. اما من دوست داریم این شعار را یک مقدار بشکافیم. فکر می‌کنم منظور از این پیام این است که آدم‌هایی که با هم زندگی می‌کنند و در یک شهر کنار هم نفس می‌کشند چقدر خوب است که آدم باشند.

انتظامی با یادآوری دوران گذشته رو به مخاطبان تایید کرد: در گذشته‌های دور همه ما نسبت به یکدیگر محبت داشتیم و با هم رفت وآمد می‌کردیم نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده است که دیگر رحم نداریم و فقط به فکر خودمان هستیم. زمان قدیم در ایام سوگواری مردم مثل این روزها نذر می‌کردند و خرج می‌داند اما امروز همه چیز تغییر کرده و نحوی مدرن شده است. حالا همان هزینه‌ها و حتی بیشتر هم می‌شود اما دیگر صفای گذشته را ندارد. کافی است شما 20 دقیقه در خیابان راه بروید و ببینید چطور حقتان را می‌گیرند و به هیچ کجا راهتان نمی‌هند. این روزها معنای انسانیت هم تغییر کرده است.

آقای بازیگر با برشمردن تعدادی از فیلم‌های تاثیرگذار در سینمای ایران به حاضران توصیه کرد: فیلم‌هایی مثل “جدایی نادر از سیمین” به درستی طبقات زیرین جامعه ایران را به تصویر می‌کشند و اگر می‌خواهیم ایران را به مردم بشناسانیم، این همان ایران واقعی است. یا مثلا فیلم “مرهم” که برای من بسیار جذاب بود و تا مدت‌ها آن خانم مسن چادری فیلم با من زندگی می‌کرد.

وی که با تحسین فیلم “طلا و مس” افزود: چقدر خوب که در چنین فیلمی معنای واقعی انسان بودن را فهمیدیم. من “طلا و مس” را چند بار دیدم و هر بار هم بعد از دیدن به پهنای صورت اشک ریختم. به نظرم بازیگر زن این فیلم فوق‌العاده بود و از بین بازیگران جوان از معدود هنرمندانی است سینما را بلد است.

انتظامی در پایان باز هم تاکید کرد: این جشن شهرداری و نیت برگزارکنندگان برای آدم شدن خوب است. آدم بودن سخت است اما آدم باشیم.