برچسب ها بـ ‘سیم برق’

کوچه مردها 142

چهار شنبه, 27 آگوست, 2014

 

یکی دیگر از خاطرات رفت و آمد بین مدرسه و تعمیرگاه را برایتان بگویم.
در یکی از بعداز ظهرها در حال رفتن به مدرسه از تعمیرگاه برای نوبت دوم کلاسها بودم و هوا بارانی بود. کتابهای زیادی هم زیر بغلم بود و در سربالایی هن و هن کنان مشغول قدم زدم بودم و سرم هم بیشتر پایین بود که باران جلوی دیدم را نگیرد و فقط هر چند ده قدم یک بار سرم را بالا می گرفتم تا جلویم را ببینم و ادامه دهم.
چشمتان روز بد نبیند،در یکی از دفعاتی که سرم را بالا گرفتم،ناگهان جریان شدیدی را همراه با لرزش های زیاد در بدنم حس کردم که قدرت این جریان در یک نقطه مرا به دور خود مثل فرفره می چرخاند . همه کتابها هم در این دوران اجباری از دستم به اطرافم ریختند.
ناگهان لگدی خوردم و به روی زمین افتادم.
چشم هایم را باز کردم و پیرمردی را بالای سرم دیدم که می پرسید:حالت خوبه بچه جون؟!
و من پی در پی می پرسیدم:چی شده؟
بعد از دقایقی پیر مرد سیم برقی را که از بالکن یک خانه آویزان بود و سرش هم لخت بود نشانم داد و گفت:داشتی راه می رفتی که این سیم به زیر چونه تو خورد و شروع کردی دور خودت چرخیدن!فهمیدم سیم برق داره و تو را برق گرفته.هلت دادم تا از سیم جدا شی.خدا را شکر که زنده ای.
با عصبانیت به سمت درب چوبی آن خانه دویدم و با مشت و لگد در می زدم و فحش می دادم.قصد داشتم اگر کسی در را باز کرد ،حسابی بزنمش،حالا چه مرد باشد و چه زن.کسی در را باز نکرد و پیر مرد هم شروع کرد به نصیحت من که: حالا که به خیر گذشته.تو هم برو به درست برس.
با دلخوری تمام کتابهای خیس و گلی شده را جمع کردم و سیم برق را هم کشیدم تا از بالا پاره شد و یک لگد محکم دیگر هم به درب چوبی زدم و رفتم.
یادم رفت از پیرمرد هم تشکر کنم!

کوچه مردها 95

چهار شنبه, 2 ژانویه, 2013

 

تابستان سال 1342 بود و من می بایستی پاییز به دبستان بروم.فرزند اول خانواده بودم و پدر و مادرم بسیار ذوق مدرسه رفتن مرا داشتند.

در یکی از شبهای تابستان پدرم بعد از آمدن به خانه و کمی استراحت از جیب شلوارش یک ساعت مچی با بند چرمی درآورد و خطاب به مادرم گفت:چطوره؟

مادرم هم با حالتی عادی گفت:مبارکت باشه.چند خریدی؟

پدرم گفت:پنج تومان اما برای خودم نخریدم.برای ناصر خریدم.

مثل اینکه سیم برق را به تنم وصل کرده بودند!یک باره از جای خود پریدم و به سمت پدرم هجوم بردم.باورم نمی شد که این ساعت مال من خواهد بود.اما پدرم نگذاشت به آن دست بزنم و فقط آن را از راه دور نشان داد.صفحه سفیدی داشت که با رنگ مشکی اعداد یک تا دوازده را روی آن نوشته بودند و دو عقربه طلایی هم داشت با یک دکمه کوچک کنگره دار در کنار ساعت برای کوک کردن آن.

پدرم از دور طرز کوک کردن ساعت را نشان داد و بخصوص تاکید کرد که وقتی ساعت کوک شد نباید آن دکمه را با زور بگردانم که می شکند و ساعت خراب می شود و بعد از اینکه چند بار تاکید کرد که تا روز اول مدرسه حق دست زدن به آن را ندارم ،ساعت را روی طاقچه اتاق گذاشت.

تا چند روز کار من این بود که با حسرت روی یک چهارپایه بایستم و ساعت قشنگم را نگاه کنم.پدرم هر شب کوکش می کرد اما یک شب این کار را فراموش کرد و روز بعد من در حال تماشای ساعت متوجه شدم ساعت کار نمی کند و عقربه دقیقه شمارش جلو نمی رود.بی اختیار ساعت را برداشتم و شروع به ور رفتن با آن نمودم.وقتی دکمه کوک کردن را چرخاندم فهمیدم که کوکش تمام شده و به همین خاطر با شوق و علاقه شروع به چرخاندن دکمه کوک کردم که ناگهان دکمه از جایش درآمد و یک میله دراز چسبیده به دکمه به طول حدود یک سانتیمتر همراه با دکمه از ساعت جدا شد.دنیا روی سرم آوار شد و دکمه را از سر میله دوباره در سوراخ ساعت فرو کردم و ساعت را سرجایش گذاشتم و از چهارپایه پایین آمدم و حسابی گریه کردم اما چیزی به کسی نگفتم.

آن شب پدرم وقتی ساعت را برداشت تا کوکش کند با تعجب دید که دکمه کوک از ساعت درآمد.با تعجب گفت:کسی به این ساعت دست زده؟

هیچکس هیچ جوابی نداد.خیلی عصبانی شد و بعد از مدتی سروکله زدن با ساعت آن را به کناری انداخت و زیر لب گفت:ساعت پنج تومنی بهتر از این نمی شود!

هیچ حرف دیگری نزد و کسی هم جسارت حرف زدن نداشت چون موقعی که عصبانی بود خیلی هم خشن می شد.

من در مدرسه بی ساعت بودم و چقدر هم خوب شد،چون بعدا متوجه شدم که اگر با ساعت می رفتم مدرسه همان روز اول ساعت را داغان می کردند و هم همیشه مرا بعنوان یک “بچه ننه” ودردونه بین خود معرفی می کردند. هیچکس در مدرسه ساعت نداشت.