برچسب ها بـ ‘سیل’

مقالات 3

یکشنبه, 10 می, 2015

از آدم تا انسان 3

پاسخ خودم به این سوال خود پس از سال ها اندیشه و سوال از این و آن در دلایل زیر خلاصه شده است:
اول – عدل خدا را در “منطقی بودن مطلق” او می دانم.خدا علم خالص و مطلق است و از عدالت خدا به دور است که به دلیل رعایت نکردن بسیاری موارد که بشرهم می داند،در آن صورت آدم ها از نظر فیزیکی کامل به دنیا نمی آیند یا حتی عدم رعایت مسائلی دیگر منجر به نسل کشی تدریجی می گردد، منجر به این گردد که عالم و جاهل به یک حاصل برسند.در بسیاری از این موارد،مقصر تنها خود آدمی است.ما طبیعت جهان را که کاملا منطبق با نیازهای انسان است ،دچار تغییرات مهلک و بعضا حتی نابود می کنیم و در مواجهه با عوارض این اعمال،از خدا گله مندیم!؟
دوم – هرچه تلاش انسانی در راستای فهم و درک علم و سنت های الهی بیشتر گردد،میزان صدمات خارج از اراده بشر، به جوامع و آدم ها (در مقابل پدیده هایی همچون سیل و زلزله و…. که آنها هم دلایل منطقی و علمی دارند) کمتر و کمتر می شود،چنانکه در بعضی کشورها همچون ژاپن و …..صدمات زلزله هفت ریشتری و بالاتر به مراتب کمتر ازصدمات و تلفات زلزله با شدت کمتر از بعضی کشورهای بی توجه به این امر بوده است.
سوم – هنوز هم خرد و اندیشه انسان به همه حکمت های الهی واقف نشده است و چه بسا دلایل دیگری که ما هنوز موفق به فهم و درک آنها نشده ایم،در هر یک از این موارد وجود دارد.

عشق…….

سه شنبه, 27 آگوست, 2013

آورده اند که اسکندر رومی که جهانْ رام او بود و چرخ گردونْ غلام او، معلم او را آرزو کرد تا حقیقت عشق را بداند. حکما را بفرمود تا در بارگاه همایون محفل عام ساختند و خاص عشق سخن گفتند.

یکی گفت: اول او وسواس است و آخر او اِفلاس.

دیگری گفت: زخمی است از کمان ابرو و کمین نظر، شرار ناری است از رخسار جانان بی دلان را بر جان و جگر رسیده.

سوم گفت: اول او اَسَف است و آخر او تَلَف.

چهارم گفت: میلی است بی نیل و سیلی است هم وای و ویل که: «وا فریادا ز عشق وافریادا».

پنجم گفت: شوقی است دایم در دل.

ششم گفت: موقف رسوایی است، مَظّنه، انگشت نمایی است.

;هر جا که هوایی بو ناچار بلایی بو

;عاشق به همه جایی انگشت نمایی بو

هفتم گفت: عشق آن است که به وفا نیفراید و به جفا کم نیاید.

;گر عمر وفا کند جفاهای ترا

;آخر کم از آنکه تا قیامت بکشم

شباع صواب است، اما جمال سلطان عشق هنوز در نقاب است.

 

اسکندر در کتاب خانه کلام الملوک را بگشاد و فرمود که اینها همه از روی اقناع جواب است و از وجه ا

;آن روز که زر کمان گردون زده اند

;مُهر زر عاشقی دگرگون زده اند

;واقف نشوی بر آنکه پس چون زده اند

;کاین زر ز سرای عقل بیرون زده اند

خونه

دوشنبه, 26 نوامبر, 2012

به باور من،مردم این سرزمین ،از دیرباز و از پس قرن های گذشته ،هربار که این شعر یا مشابه آن را خوانده اند و یا شنیده اند،اشک در چشم آورده اند.شما چطور؟

 

 

خونه این خونه ویرون،واسه من هزارتا خاطره داره

خونه این خونه تاریک،چه روزایی رو به یادم می آره

اون روزا یادم نمیره،دیوار خونه پر از پنجره بود

تا افق همسایه ما،دریا بود،ستاره بود،منظره بود

خونه،خونه جای بازی،برای آفتاب و آب بود

پر نور واسه بیداری،پر سایه واسه خواب بود

پدرم می گفت قدیما،کینه هامونو دور انداخته بودیم

توی برف و باد و بارون،خونه رو با قلبامون ساخته بودیم

خونه عشق مادرم بود،که تو باغچه اش گل اطلسی می کاشت

خونه روح پدرم بود،هیچ چی رو همپای خونه دوست نداشت

…………………….

سیل غارتگر اومد

از تو رود خونه گذشت

پل ها رو شکست و برد

زد و از خونه گذشت

دست غارتگر سیل

خونه رو ویرونه کرد

پدر پیرمو کشت

مادرو دیوونه کرد

…………………….

حالا من موندم و این ویرونه ها

پر خشم و کینه دیوونه ها

من زخمی،من خسته،من پاک

می نویسم آخرین حرفو رو خاک

کی می آد دست توی دستم بذاره

تا بسازیم خونمونو دوباره  ؟

 

زیر بارانم

دوشنبه, 6 فوریه, 2012

زیر بارانم

چتری هم نمی خواهم

بارش رحمتت را بر سر و رویم دوست می دارم

لیک محتاج یک چتری دگر هستم

چتر مهرت

تا مرا در بارش این ناگواری ها نماید حفظ

تا بخندم بر مسیر پر ز سنگ مشکلاتم

چتری از جنس خودت

بی وزن و بی منت

تا کنم پرواز به کویت

کوی آرامش

کوی بی دردی ز رنجم

این برای تو ندارد زحمت و رنجی

مکن ای یار مرا محروم

نسیم مهربانی را وزان کن بر تن روحم

ترا و مهرت ای محبوب جان بندگانت

چشم در راهم

کوچه مردها(32)

چهار شنبه, 30 نوامبر, 2011

پاییز و زمستان و بهار،بستگی ما متناسب با میزان بارندگی ما با احتمال سیل در محله روبرو می شدیم و گاه آنقدر این تهدید جدی می شد که اقدام به پرکردن تعداد زیادی گونی از خاک و ایجاد سیل بند در مسیر عبور آب برای جلوگیری از وارد شدن آب به خانه هایمان می شدیم، اما برای ما بچه ها این نیز یک تفریح و سرگرمی بود.

تماشای صحنه هایی که با زیاد شدن آب و جاری شدن یک رود موقتی در محله ایجاد می شد تا مدتها ذهنمان را به خود مشغول می داشت.مردم بعد از اینکه از گزند سیل امنیت خاطر پیدا می کردند،سعی می کردند روال عادی زندگی خود را ادامه دهند،اما در همان اولین قدم به مشکل برمی خوردند یعنی سیل مانع خارج شدن از محل و رفتن به سرکارشان می شد.راه حل بسیار ساده بود:در آوردن کفش و جوراب و بالا بردن پاچه های شلوار تا حد ممکن و تلاش برای عبور توسط جوانترها و قوی ترها،و کول گرفتن و دوش گرفتن پیرها و بچه ها و عبور آنها.این میان برای یک عدم آدم قوی هیکل هم ممر درآمدی حاصل می شد،حمل هر نفر به طرف دیگر آب به قیمت دهشاهی!

البته بدیهی است که هیچ مردی نمی توانست زن نامحرم را به این طریق جابجا کند و در نتیجه همه سعی زنها این بود که اولا در چنین ایامی از خانه خارج نشوند و دوما اگر هم مجبور بودند یا بوسیله یکی از محارمش این امر انتقال صورت گیرد(که از این کار هم تا حد ممکن احتراز می شد) یا توسط زنی قویتر و پرزور(که این هم مایه تماشا و خنده و تعجب همه می شد).

در این میان صحنه های جالب و خنده آور زیادی پیش می آمد که مایه تفریح دیگران و زحمت قهرمانان داستان می شد.مثلا یکبار پیرمردی که می خواست دهشاهی خرج نکند،همسر پیرش را کول گرفت و در بین راه بنیه اش تمام شد و خودش و پیرزن در آب غلطیدند!فوری چند تا از تماشا کنندگان در آب پریدند و هردو را از آب بیرون کشیدند.تماشای دعوا و نفرین پیرزن به همسرش که بخاطر دهشاهی نزدیک بود هردو را به کشتن دهد و تازه معلوم نبود بخاطر این مساله سینه پهلو هم نکنند ،همه را به خنده و شوخی واداشته بود.

یا پدری که بعد از رد شدن از آب کودک دو سه ساله اش را دعوا می کرد که:…..سوخته،روی دوش من جای گرم گیر آوردی و زهرآب خود را خالی کردی!

گاهی اوقات هم با افتادن حمل شونده در آب،دعواهای سنگینی رخ می داد که معمولا حمل شونده نه تنها پولی پرداخت نمی کرد بلکه پولی هم بعنوان خسارت می گرفت.قیافه مرد قوی هیکل سبیل از بناگوش در رفته ای که کلی زحمت کشیده بود و حالا باید پولی هم از جیب می داد،بسیار جالب و خنده آور بود.