برچسب ها بـ ‘سکه’

من و تو

دوشنبه, 1 جولای, 2019

تو همه صفا و وفا و یکرنگی
بی نصیبم ولی از این الطاف
تو لطیف و سبک چون شبنم
لیک من بی نصیب از این اوصاف
هیچ اندیشه از غمم داری؟
اخر ای سنگدل،کمی انصاف
یادی از عاشقت نما و کن شادم
ذره ای،نه بیش و پر اصراف
سکه قلب من شده خونین
پاک کن این سکه را، بهین صراف
من در آرزوی تو، بس مشتاق
لیک منزل نموده ای در قاف

اگر گناه وزن داشت

شنبه, 22 دسامبر, 2012

هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد ؛

تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی
و من شاید ؛ کمر شکسته ترین بودم

 

اگر غرور نبود؛
چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمیگفتند ؛
و ما کلام محبت را در میان نگاههای گهگاهمان جستجو نمیکردیم

 

اگر دیوار نبود؛ نزدیک تر بودیم ؛
با اولین خمیازه به خواب میرفتیم
و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان حبس نمیکردیم

 

اگر خواب حقیقت داشت؛
همیشه خواب بودیم


هیچ رنجی بدون گنج نبود
ولی گنج ها شاید بدون رنج بودند

 

اگر همه ثروت داشتند؛
دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدید ؛
تا دیگران از سر جوانمردی ؛
بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند
اما بی گمان صفا و سادگی میمرد ….
اگر همه ثروت داشتند

 

اگر مرگ نبود؛
همه کافر بودند ؛
و زندگی بی ارزشترین کالا بود
ترس نبود ؛ زیبایی نبود ؛ و خوبی هم شاید

 

اگر عشق نبود؛
به کدامین بهانه میگریستیم ومیخندیدیم؟
کدام لحظه ی نایاب را اندیشه میکردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب میاوردیم؟
آری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم….


اگر عشق نبود
اگر کینه نبود ؛
قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند

 

اگر خداوند؛
یک روز آرزوی انسان را برآورده میکرد
من بی گمان
دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز
هرگز ندیدن مرا

انگاه نمیدانم
براستی خداوند کدامیک را میپذیرفت

 شریعتی

کمی بیاندیشیم 26

سه شنبه, 18 سپتامبر, 2012

هیچ چیز در طبیعت برای خود زندگی نمیکند

رودخانه ها آب خود را مصرف نمیکنند

درختان میوه خود را نمی خورند

خورشید گرمای خود را استفاده نمیکند

ماه ، در ماه عسل شرکت نمیکند

گل ، عطرش را برای خود گسترش نمیدهد

نتیجه :

زندگی برای دیگران ، قانون طبیعت است . . .

.

.

.

سکه ها همیشه صدا دارند

اما اسکناس ها بی صدا

پس هنگامی که ارزش و مقام شما بالا میرود

بیشتر آرام و بی صدا باشید . . .

.

.

.

سطر ها بسیار موثر هستند

چون به شما میفهمانند که :

۱ نظم و ترتیب همیشه در اولویت است

۲ سکوت معنی دار بهتر از کلمات بی معنی است . . .

 

کوچه مردها(37)

یکشنبه, 18 دسامبر, 2011

مدتی بود که هرشب پدر و مادرم در مورد اینکه:این بچه خیلی بزرگ شده و دوروز دیگه باید بره مدرسه و هنوز ختنه نشده صحبت می کردند و مقصودشون از این بچه،من بودم!در این زمان من پنج ساله بودم.

معنی ختنه کردن را نمی دانستم و فکر نمی کردم چندان مهم باشد و به همین دلیل هم اصلا نگران نبودم.

یک روز صبح زود،دیدم دایی و زندایی و دو پسردایی من به خانه ما آمدند.خیلی خوشحال شدم.با سعید و حمید وقتی که در خیابان فروردین زندگی می کردیم (همه باهم در یک خانه اجاره ای)خیلی صمیمی و یکی بودیم.دقایقی بعد عمو و زن عمو و دخترعمو و پسر عموهای من هم وارد شدند،بیشتر خوشحال شدم.گفتم بچه ها امروز حسابی بازی می کنیم.یکی دوتا از بچه ها با خنده به من گفتند:چی می گی؟امروز قراره تو را ختنه کنند.

من هم گفتم :خوب باشه،بعدش بازی می کنیم!با تعجب نگاهم کردند و من هم کمی دلواپس شدم!

یک ساعتی نگذشته بود که خاله ها و پسر عموهای مادرم هم با خانواده هایشان آمدند و بعضی فامیل های دور و نزدیک دیگر.حسین آقا ،همسایه دیوار به دیوار با بعضی دیگر از همسایه ها هم با خانواده آمدند و کم کم دیگر در خانه آنقدر شلوغ شده بود که به سختی می شد بین مهمانها راه رفت.

حدود ده صبح بود که دکتر بهرامی ومرد تزریقاتی مطب او هم آمدند.حالا دیگر احساسش خطر اساسی می کردم.پس قضیه به آنها مربوط می شد،چون آنها که فامیل و آشنای ما نبودند!

مرا به طبقه بالا و به اتاقی بردند که درش قفل بود.مرد تزریقاتی باز هم مثل همیشه ظرف استیل آمپول شیشه ای را درآورد و پر از الکل کرد و کبریت را کشید و همه ظرف شعله ور شد.دکتر بهرامی هم اول با صابون و بعد هم با الکل دستهایش را شست و در حالی که باهم می گفتند و می خندیدند آمپول را به آرامی در تنم فرو کردند و این کار را دو سه بار تکرار کردند.خجالت می کشیدم که گریه کنم والا صدای گریه ام خانه را بر می داشت.به آرامی اشک می ریختم و بعد از چند دقیقه احساس کردم که جای آمپول کرخت و بی حس شده و در این موقع دکتر و دستیارش شروع به کار خود کردند و من هم چیز زیادی حس نمی کردم  و به دستور دکتر سرم را بلند نمی کردم تا ببینم چه می کنند!

بعد از حدود نیم ساعت ،دکتر و دستیارش محل عمل را پانسمان کردند و درب اتاق را باز کردند و پدر و مادرم وارد اتاق شدند و پدرم در حال تشکر از دکتر شد و مادرم بعد از اینکه حسابی صورتم را بوسید،دامنی ماکسی شکل که بالایش را کش کشیده بودند و رنگش سفید بود پایم کرد و حالی من کرد که باید یک هفته این دامن پای من باشد و حسابی باید مواظب باشم و زیاد تکان نخورم و ندوم.آرام آرام دردی در تنم داشت شروع می شد اما با ورود پسرعموی مادرم که با یک پیت فلزی در حال ضرب گرفتن بود و دست و رقص بقیه درد را فراموش کردم.همه مرا می بوسیدند و تبریک می گفتند و از دو تومان تا ده تومان به من پول می دادند.روی تشکی که خوابیده بودم ،در کنار سرم پر از اسکناس های رنگی شده بود.همه خوشحال بودند و شادی و خنده همه جا را پر کرده بود و من در حال درد و سوزش می دانستم که قهرمان امروز این جمع،منم!

متاسفانه پول های داده شده به من را که مرتب شده بودند و یک دسته شده بودند و زیر سرم و زیر متکا بود،ظاهرا یکی برای خودش بی اچازه برداشت.پدر و مادرم اینگونه می گفتند و من هم غصه ای نداشتم ،چون ارزش و معنی پول را نمی دانستم.از نظر من ارزش یک سکه دوریالی از همه آن کاغذها بیشتر بود!

بعد از یکی دو روز درد کشیدن و مرکوکوروم (داروی ضد عفونی کننده زخم که بصورت پودر خریداری می شد و وقتی که با آب ترکیبش می کردند رنگ خیلی سرخی به خود می گرفت که به این خاطر به آن “دوا گلی” هم می گفتند)زدن به محل زخم،دامن سفید من هم لکه های قرمزی به خود گرفت و در عین حال چنان حوصله ام سرآمده بود که هر طور بود مادرم را راضی کردم و به آرامی پا به بیرون خانه گذاشتم و بین دوستانم رفتم.همه دورم جمع شده بودند و با تعجب مرا نگاه می کردندو مسخره ام می کردند که:دختر شدی!حسابی از دعوا کردن و جست و خیز ترسانده ام بودند که اگر زیاد تکان بخوری زخمت سرباز می کند و بخیه ها پاره می شوند و دوباره باید ببریمت پیش دکتر و الا حالیشان می کردم که مسخره کردن من یعنی چه؟!

خلاصه اینکه در روزهای بعد هم بچه ها به این شکل تازه من عادت کرده بودند و هم من ترسم کمتر شده بود و تحرکم بیشتر و تا چشم بهم گذاشتم همه چیز تمام شده بود و من بازهم با زیرپیراهن رکابی و زیر شلواری پارچه ای با دیگر بچه ها در کوچه ها آتش می سوزاندیم.

اگر عشق و مرگ نبودند…..

سه شنبه, 16 آگوست, 2011

هیچکس را توان آن نبود که قدمی بردارد…..

تو از کوله بار سنگین خویش ناله می کردی….

و من شاید،کمر شکسته ترین بودم.

اگر غرور نبود

چشمهایمان به جای لبهایمان،سخن نمی گفتند

و ما کلام محبت را در میان نگاه های گهگاهمان،جستجو نمی کردیم

اگر دیوار نبود…

نزدیک تر بودیم

و با اولین خمیازه به خواب می رفتیم

و هر عادت مکرر را در میان 24 زندان حبس نمی کردیم

اگر خواب حقیقت داشت…..

همیشه خواب بودیم

هیچ رنجی،بدون گنج نبود

ولی گنج ها شاید بدون رنج بودند

اگر همه ثروت داشتند……

دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند

و یک نفر در کنار خیابان،خواب گندم نمی دید

تا دیگران از سر جوانمردی…..

بی ارزش ترین سکه هایشان را نثارش کنند!

اما بی گمان صفا و سادگی می مرد…..

اگر همه ثروت داشتند

اگر مرگ نبود…..

همه کافر بودند

و زندگی بی ارزش ترین کالا بود

ترس نبود،زیبایی نبود،و خوبی هم شاید

اگر عشق نبود……

به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟

کدام لحظه نایاب را اندیشه می کردیم؟

و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری،بی گمان پیش از این ها مرده بودیم…..

دکتر شریعتی