برچسب ها بـ ‘سکته’

داستان های کوتاه 6

یکشنبه, 7 سپتامبر, 2014

روی صندلی عقب ماشین ،مثل تکه گوشتی افتاده بودم.
از وقتی سکته کرده بودم،حتی آب دهانم را که مدام از بین لبانم بیرون می ریخت به سختی با دستمال می توانستم پاک کنم .تنها سرگرمی ام دیدن مناظر بیرون بود.
سر چهارراه و پشت چراغ قرمز به ناچار ایستاده بودیم.دخترک دستمال فروش التماس می کرد که از او چیزی بخریم.بیش از هفت سال نباید باشد.به سختی از جیب پیراهنم یک ده هزار تومانی درآوردم و به سویش دراز کردم.
با تعجب گفت:همه دستمالهایم را می خواهی؟
اشاره کردم که چیزی نمی خواهم.
چه برقی در چشمانش پیدا شد.با خوشحالی دوید و از ما دور شد.پسرم از پشت فرمان غر زد که:
بابا چرا این ها را پررو و متوقع می کنی.
نمی توانستم جواب بدهم و الا می گفتم:
حال خوشی که از برق زدن چشمان و خوشحالی او به من دست داد،خیلی خیلی بیشتر از آن پول می ارزید