برچسب ها بـ ‘سودازده’

تا به کی؟

دوشنبه, 26 نوامبر, 2018

قاب تمثال تو و چشم حریصم شب و روز
همچو یاران صمیمی و قدیمی،نشدند سیر هنوز
چشم شهلای تو و دیده حسرت زده ام
همچو بیمار و حکیمی ،به پرستاری عشقند هنوز
مزه آن لب شیرین شکرت بر لب من
گرچه دیری است نخوردم،تر و تازه است هنوز
نازنین عمر من و این دل سودازده ام،گشت تمام
تو به این سنگدلی،مایل و پابندی و مشغول هنوز؟

از عماد خراسانی

دوشنبه, 16 نوامبر, 2015

دلم آشفته آن مايه ناز است هنوز
مرغ پرسوخته در پنجه باز است هنوز

جان به لب آمد و لب بر لب جانان نرسيد
دل بجان آمد و او بر سر ناز است هنوز

گرچه بيگانه ز خود گشتم و ديوانه ز عشق
يار عاشق کش و بيگانه نواز است هنوز

خاک گرديدم و بر آتش من آب نزد
غافل از حسرت ارباب نياز است هنوز

گرچه هر لحظه مدد مي‌دهدم چشم پر آب
دل سودا زده در سوز و گداز است هنوز

همه خفتند به غير از من و پروانه و شمع
قصه ما دو سه ديوانه دراز است هنوز

گرچه رفتي ، ز دلم حسرت روي تو نرفت
در اين خانه به اميد تو باز است هنوز

اين چه سوداست عمادا که تو در سر داري
وين چه سوزي‌ست که در پرده ساز است هنوز