برچسب ها بـ ‘سوختگان’

خدا مساویست با عشق!

دوشنبه, 17 نوامبر, 2014

پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکیست

حرم و دیر یکی ، سبحه و پیمانه یکیست

اینهمه جنگ و جدل حاصل کوته نظریست

گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکیست

هرکسی قصه شوقش به زبانی گوید

چون نکو مینگرم حاصل افسانه یکیست

اینهمه قصه ز سودای گرفتارانست

ورنه از روز ازل دام یکی دانه یکیست

ره هر کس به فسونی زده آن شوخ ارنه

گریه نیمه شب و خنده مستانه یکیست

گر زمن پرسی از آن لطف که من میدانم

آشنا بر در این خانه و بیگانه یکیست

هیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادند

بهر این یک دو نفس عاقل و فرزانه یکیست

عشق آتش بود و خانه خرابی دارد

پیش آتش دل شمع و پر پروانه یکیست

گر به سرحد جنونت ببرد عشق عماد

بی وفائی و وفاداری جانانه یکیست

عاشقانه 20

یکشنبه, 9 سپتامبر, 2012

خوشا به حال آنانکه اگر در خویش همت مجاهدت پیگیر در راه رسیدن به محبوب را نمی بینند،باری از خرمن سوختگان غم دلدار،خوشه می چینند و از شرار نهاد شیدا و بی قرارشان،جان خویش را گرمی و تحرک می بخشند.

میراث مکتوب ارباب معرفت و مواعظ و غزلیات شورانگیز ره پویان طریق عشق،چون آتش فروزانی است که خانه دل سالکان را روشن و پرفروغ می سازد و آنان را از سستی و کاهلی و درماندگی،به پویایی و جنبش و امید وامی دارد.

از کتاب “مهر دلدارها”

روایت سی و هفتم

شنبه, 22 ژانویه, 2011

شیخ ما می گوید:

جوان از زمان بیمناک بود،از عبور بی مهابا و گذر شتابناکش.

می گفت:دست های زمان از توفان است.می آید و می گذرد و همه چیز را در می نوردد.نشان همه چیز را پاک می کند و رد همه چیز را می روبد.

کاش اما ردی بود و نشانی که به هیچ باد وبورانی زدوده نمی شدوهیچ توفانی را یارای او نبود.

جوانمرد گفت:بنویس،بنویس،بنویس.

جوان گفت:با چه بنویسم،و برچه بنویسم که بماند؟

جوانمرد گفت:بر هر چیز می توان نوشت الا بر آب،اما تو بر آب بنویس،بر آب بنویس و بر خون خویش.

این یادگاری است که تنها عاشقان و مستان و سوختگان می گذارند.ودرجهان تنها همین نشان می ماند.