برچسب ها بـ ‘سوال’

کوچه مردها 118

چهار شنبه, 30 اکتبر, 2013

 

کلاس ششم ابتدایی را تمام کردم و مثل هر سال آماده سه ماه بازی و سفر به بابل و خوانسار شده بودم.اما این بار تیرم به سنگ خورد.به توصیه فردی که دائما در مورد تربیت و آموزش من به پدرم توصیه های خود را می نمود و پدرم هم به شدت به توصیه های ایشان عمل می کرد، صبح زود یکی از روزهای خرداد ماه سوار موتور سیکلت پدر شدیم و به درب منزل آن فرد بزرگوار در خیابان فروردین رفتیم و در آنجا پسر بزرگ آن خانواده هم بیرون آمد و باز هم با موتور سیکلت پدرم ،سه نفری به خیابان وصال شیرازی رفتیم و جلوی ساختمانی که روی تابلوی آنجا نوشته بود”انجمن ایران و آمریکا” توقف کردیم و ما دو نفر پیاده شدیم و درته صف درازی ایستادیم.

بین راه پدرم توضیح داد که از امسال تابستان ها من باید در این موسسه انگلیسی بخوانم و تا دیپلم زبان خود را از اینجا نگرفته ام،این کار ادامه خواهد داشت.آه از نهادم بلند شد،چون با توجه به امکان گذراندن دو ترم در هر تابستان بصورت فشرده به معنی پر شدن هر شش سال آینده در تابستانها بود و تنها بین دو ترم یک هفته در مرداد ماه تعطیلی داشتیم.این بدترین خبر ممکنی بود که در زندگی سراغ داشتم!همه شادی ها و بازی ها و مسافرت های دلنشینم دود شدند و رفتند هوا!

با دلخوری تمام آن روز کارها را انجام دادیم و با پرداخت هفتاد و پنج تومان برای ترم اول ثبت نام کردم و با دلخوری تمام با اتوبوس به خانه برگشتم.در تمام این مدت از حرف زدن با پسر همراهم خودداری می کردم و جواب سوال هایش را هم نمی دادم ،چون او را هم در این نامردی بزرگ گناهکار می شمردم.

اما از حق نگذریم،در طول هفته های آینده متوجه شدم که محیط مفیدی است و همینطور بخاطر این ابتکار عمل پدرم،من اکنون از توان بسیار خوبی در زبان انگلیسی برخوردارم و از این بابت مثل بسیاری موارد دیگر زندگی ام به او مدیونم.

رفت و آمد

دوشنبه, 17 ژوئن, 2013

گه چه آسان رفت و آمد می کنند

لشگری از واژه ها در ذهن من

خوب و زیبا می نشینند تک به تک

تنگ هم،تا گل نماید شعر من

چونکه می بینم من این اشعار را

بس هیاهو می کند پندار من

می نمایم این سوال را بارها

از خودم،کاین شاعر غم های من

از کجا راز دل من آگه است؟

چون حکایت می کند بی گفتگو از قلب من؟

گفت و گو

چهار شنبه, 4 آوریل, 2012

پرسیدم….. ،

چطور ، بهتر زندگی کنم ؟

با كمی مكث جواب داد :

گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،

وبدون ترس برای آینده آماده شو .

ایمان را نگهدار وترس را به گوشه ای انداز .

شک هایت را باور نکن ،

وهیچگاه به باورهایت شک نکن .

زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی .

 

پرسیدم ،

آخر …. ،

و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :

مهم این نیست که قشنگ باشی … ،

قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .

كوچك باش و عاشق … كه عشق ، خود میداند آئین بزرگ كردنت را ..

بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..

 

 داشتم به سخنانش فكر میكردم كه نفسی تازه كرد وادامه داد …

هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،

آهو میداند كه باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،

شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، كه میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند ..

مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو … ،

مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی ..

 

به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به … ،

 

كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد :

زلال باش …. ،‌ زلال باش …. ،

فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ،

زلال كه باشی ، آسمان در تو پیداست

 

اگر من ……بودم

شنبه, 17 دسامبر, 2011

اگر من یک مدیر بودم

به همکارانم بارها و بارها می گفتم که چقدر دوستشان دارم

و در عمل هم سعی می کردم این موضوع را ثابت نمایم،یعنی:

در بین افراد موجود و آنانکه می شناختم

شایسته ترین ها را بکار می گماردم نه رابطه دار ترین ها را

فاصله بین بیشترین و کمترین پرداخت ها را تا حد ممکن ،کم می کردم

سعی می کردم به هرکس به تناسب اثربخشی اش پرداخت صورت گیرد و نه به تناسب پست اش

همه چیز را تا حد ممکن قانونمند و دور از تصمیمات شخصی و سلیقه ای می کردم

سالی چند بار با همه همکارانم رودررو می نشستم و به نظراتشان گوش فرا می دادم و پاسخ سوال هایشان را صادقانه می دادم

همه را تا حد ممکن با اسم کوچک صدا می کردم وسعی داشتم از گرفتاری هایشان مطلع باشم

همیشه سعی می کردم در جریان همه چیز باشند تا هماهنگ حرکت کنیم

و در این صورت شبها با خستگی دلنشینی به خانه می رفتم و به امید ادامه کار در فردا!

 

وقتی کسی غصه دارد

چهار شنبه, 17 آگوست, 2011

وقتی کسی غصه دارد،سوال مکن

فقط آغوشت را برایش باز کن

و وقتی خوب شد هم سوال مکن

بگذار تا فراموشش کند.

او خوشبخت بود!

سه شنبه, 19 جولای, 2011

او خوشبخت بود،چون هيچ سوالي نداشت.

اما روزي سوالي به سراغش آمدو از آن پس خوشبختي ديگر محال بود.

او از خدا معني زندگي را پرسيد.اما خدا جوابش را با سوال خودش داد وگفت:اجابت تو همين سوال است.سوالت را بگير و در دلت بكار و فراموش نكن كه اين دانه اي است كه آب و نور مي خواهد.

او سوالش را كاشت.آبش داد و نورش داد و سوالش جوانه زد و شكفت و ريشه كرد.ساقه و شاخه و برگ و هر ساقه سوالي شد و هر شاخه سوالي و هر برگ سوالي.

و او كه روزي تنها يك سوال داشت،امروز درختي داشت كه از هر شاخه اش صدها سوال آويزان بود و هر برگي تازه،دردي تازه بود و هر بار كه ريشه بيشتر فرو مي رفت،درد او نيز عميق تر مي شد.

فرشته ها مي ترسيدند.فرشته ها از آن همه سوال ريشه دار مي ترسيدند.اما خدا مي گفت:نترسيد.درخت او ميوه خواهد داد و باري كه اين درخت مي آورد،معرفت است.

فصل ها گذشت و دردها گذشت و درخت ميوه داد و بسياري آمدند و جوابهاي آن را چيدند.اما در دل هر ميوه اي باز دانه اي بود و هر دانه،خود آغاز درختي است.پس هر كه ميوه اي برد،در دل خود بذر سوالي را كاشت.

و اين معني زندگاني آدم هاست.