برچسب ها بـ ‘سهراب سپهری’

دل نوشته 6

شنبه, 1 ژوئن, 2019

عجب زمانه بدی شده!
پیامبر عزیز ما میفرماید: من از فقر امتم بیمی ندارم. ترس من از سوئ مدیریت است.
مدیری را برمی داریم و در توجیه کار خود می گوییم: او فلان کار را نکرد و بهمان کار را انجام داد و در کمال تعجب مشاهده می کنیم که مدیر تازه منصوب شده ،همان روش و کار مدیریت قبلی را ادامه می دهد. دعوا فقط سر آدم های خودی و غیرخودی است!
وقت آن نرسیده که از تجربیات گذشته درس بیاموزیم و در روش ها و فرایندها و استاندارد ها تجدید نظر کنیم؟
به قول سهراب سپهری:
چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید

تصویر نوشته 87

سه شنبه, 25 سپتامبر, 2018

از سهراب…..

دوشنبه, 1 ژوئن, 2015

صبح امروز کسی گفت به من
تو چقدر تنهایی
گفتمش در پاسخ
تو چقدر حساسی
تن من گر تنهاست
دل من با دلهاست
دوستانی دارم
بهتر از برگ درخت
که دعایم گویند
و دعاشان گویم
یادشان در دل من
قلبشان منزل من
صافی آب،مرا یاد تو انداخت رفیق
تو دلت سبز و لبت سرخ
چراغت روشن
چرخ روزیت همیشه چرخان
نفست داغ
تنت گرم
دعایت با من!

سهراب سپهری

بازهم محصول مشترک

دوشنبه, 9 مارس, 2015
تو مرا یاد کنی یا نکنی
باورت گر بشود یا نشود
حرفی نیست
اما
نفسم می گیرد
در هوایی که نفس های تو نیست
تا اینجا از سهراب سپهری بود و از این به بعد از سرمدی زنجانی  :
با چه زبان،با چه دلی
به همه عالم و آدم گویم
تو که رفتی
من هنوز عطر تو را می بویم
من هنوز در شعرم
رد تو را می جویم
گرچه سخت است ولی
من فقط
یاد تو را می خواهم

از سهراب عزیز

دوشنبه, 7 جولای, 2014

در فرودست انگار، کفتری می‌خورد آب
یا که در بیشه دور، سیره‌یی پر می‌شوید
یا در آبادی، کوزه‌یی پر می‌گردد
آب را گل نکنیم
شاید این آب روان، می‌رود پای سپیداری، تا فرو شوید اندوه دلی
دست درویشی شاید، نان خشکیده فرو برده در آب
زن زیبایی آمد لب رود،
آب را گل نکنیم
روی زیبا دو برابر شده است
چه گوارا این آب
چه زلال این رود
مردم بالادست، چه صفایی دارند
چشمه‌هاشان جوشان، گاوهاشان شیرافشان باد
من ندیدم دهشان،
بی‌گمان پای چپرهاشان جا پای خداست
ماهتاب آن‌جا، می‌کند روشن پهنای کلام
بی‌گمان در ده بالادست، چینه‌ها کوتاه است
مردمش می‌دانند، که شقایق چه گلی است
بی‌گمان آن‌جا آبی، آبی است
غنچه‌یی می‌شکفد، اهل ده باخبرند
چه دهی باید باشد
کوچه باغش پر موسیقی باد
مردمان سر رود، آب را می‌فهمند
گل نکردندش، ما نیز
آب را گل نکنیم

پشت هیچستان

دوشنبه, 4 فوریه, 2013

سهراب سپهری

به سراغ من اگر می آیید
پشت هیچستانم.
پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان رگ های هوا، پر قاصدهایی است
كه خبر می آرند، از گل واشده دور ترین بوته خاك.
روی شن ها هم، نقش های سم اسبان سواران ظریفی
است كه صبح
به سر تپه معراج شقایق رفتند.
پشت هیچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا می آید.
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری است.
به سراغ من اگر می آیید،
نرم و آهسته بیایید، مبادا كه ترك بر دارد
چینی نازك تنهایی من

نه تو می مانی نه اندوه

دوشنبه, 2 جولای, 2012

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی…
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند…
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

سهراب