برچسب ها بـ ‘سهراب’

زندگی

دوشنبه, 5 فوریه, 2018

زندگی وقت کمی بود و نمی دانستیم
همه عمر،دمی بود و نمی دانستیم
حسرت رد شدن ثانیه های کوچک
فرصت مغتنمی بود و نمی دانستیم
تشنه لب،عمر به سر رفت و به قول سهراب
آب در یک قدمی بود و نمی دانستیم

کفشهایم کو؟

دوشنبه, 29 سپتامبر, 2014

باید از این خانه ویران روم
خسته ام زین روزگار پرملال
از خلایق تا بخواهی خسته ام
از زمین و از زمان و جان و حال
من نمی بینم به نزد خود کسی
جمله یاران در پی مال و منال
خلق در رنج و غم و ارباب ما
در غم یاران خود بس بی خیال
وعده ها همچون حبابی در هوا
دوستی ها یکسره گردیده کال
چون نهال دوستی برپا کنی
میوه ای آرد پر از افسوس و خال
گوش عالم پرشده از ناله ها
باید آسوده شویم زین قیل و قال
یورشی باید به این ارکان غم
گر دگر باره شویم سهراب و زال
لحظه ای آسوده و آزاد و خوش
به زصد سال بودن با بدسگال

این بار خطاب به سهراب عزیز

دوشنبه, 14 جولای, 2014

با تو هستم سهراب:
تو كه گفتي ” گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد؟”
راست مي گويي تو ،
چه تفاوت دارد قفس تنگ دلم ،
خالي از كس باشد يا به قول تو پر از ناكس و كركس باشد ؟
من نه تنها چشمم ، واژه ها را هم شستم ،
فكر را ، خاطره را ، خواب يك پنجره را ،
زير باران بردم
چترها را بستم ، من به اين مردم شهر پيوستم
من نوشتم همه حرف دلم
آرزو كردم و گفتم كه هوا ، عشق ، زمين ، مال من است
ولي افسوس نشد زير باران من نه عاشق ديدم
نه كه حتي يك دوست
” زير باران من فقط خيس شدم ”
باز هم مي گويي ” چشم ها را بايد شست ؟؟؟
جور ديگر بايد ديد ؟؟؟

نجوایی با خود

دوشنبه, 6 ژانویه, 2014

زندگی حوضچه رنگینی است
که میان دو ضرورت،جاری است
زندگی باغچه بیرنگی است
که تو خود رنگ نمایی آن را

گرچه سهراب گوید
زندگی باید کرد
تا شقایق باقی است
لیک جانا،تو چه می پنداری
بهر چه آمده ایم؟
زچه رو باید رفت؟
قصد ارباب چه بود
اندرین آمدن و رفتن ما؟

من به خود می گویم
آمدن اجباری است
رفتنم اجباری است
و من آزاد و رها
در میان طوفان
بین دیوان و ددان
جاری و مختارم!

چون که در آمدن و رفتن من
هیچکس رای مرا کار نداشت
زچه رو روزی بپرسند از من
نقش خود در گذر این ایام؟!

اگر من…..بودم

سه شنبه, 13 دسامبر, 2011

اگر من یک کتابفروش بودم

ویترین کتابفروشی ام را پر از دیوان شاعران سرزمینم می کردم

نقاشی چهره های حافظ و سعدی و مولانا و نیما و سهراب و شاملو و…. را در جای جای فروشگاهم نصب می کردم

همیشه موسیقی ملایمی در حال پخش بود و مشتریانم را با صدایی آرام راهنمایی می کردم

به آنان توصیه می کردم از عشق و دوستی بشر بخوانند

از گاندی و شریعتی و علامه جعفری و چه گوارا و علی (ع)بخوانند

برایشان شعر می خواندم و آواز می خواندم

دوستشان داشتم و احساسم را در فضای کارم جاری می نمودم

و روی پنجره درب مغازه از سمت داخل می نوشتم:

به کجا چنین شتابان!

حسین پناهی

سه شنبه, 31 می, 2011

ازآجیل سفره عید

چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند 
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !

*********** 

من تعجب می کنم 
چطور روز روشن 
دو ئیدروژن
با یک اکسیژن؛ ترکیب می شوند
وآب ازآب تکان نمی خورد!

********* 

بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:
گوساله ، بتمرگ!

************ 

با اجازه محیط زیست

دریا، دریا دکل می‌کاریم

ماهی‌ها به جهنم!

کندوها پر از قیر شده‌اند

زنبورهای کارگر به عسلویه رفته‌اند

تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند

چه سعادتی!

داریوش به پارس می‌نازید

ما به پارس جنوبی!

*********** 

رخش،گاری کشی می کند
رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب ،ته جوب به خود پیچید
گردآفرید،از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد
وای…
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!

 *************

صفر را بستند

تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم!

خانه دوست كجاست؟

شنبه, 12 فوریه, 2011

 

 

خانه دوست كجاست؟  

در فلق بود كه پرسيد سوار

آسمان مكثي كرد

رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت

 به تاريكي شن‌ها بخشيد

و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

نرسيده به درخت،

كوچه باغي ست كه از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه‌ي پرهاي صداقت آبي است

مي‌روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در مي‌آرد،

پس به سمت گل تنهايي مي‌پيچي،

دو قدم مانده به گل،

پاي فواره جاويد اساطير زمين مي‌ماني

و ترا ترسي شفاف فرا مي‌گيرد

در صميمت سيال فضا، خش خشي مي‌شنوي:

كودكي مي‌بيني

رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه‌ي نور

و از او مي‌پرسي

خانه دوست كجاست؟

**************

و اين هم پاسخي زيبا ازفريدون مشيري در جواب شعر سهراب

 

 

من دلم مي‌خواهد

خانه‌اي داشته باشم پر دوست

کنج هر ديوارش

دوستهايم بنشينند آرام

گل بگو گل بشنو

هرکسي مي‌خواهد

وارد خانه پر عشق و صفايم گردد

يک سبد بوي گل سرخ

به من هديه کند

شرط وارد گشتن

شست و شوي دلهاست

شرط آن داشتن

يک دل بي‌رنگ و رياست

بر درش برگ گلي مي‌کوبم

روي آن با قلم سبز بهار

مي‌نويسم اي يار

خانه‌ي ما اينجاست

تا که سهراب نپرسد دگر

خانه دوست کجاست؟