برچسب ها بـ ‘سنگ’

سروده ای از آقای خوشخو

دوشنبه, 30 جولای, 2018

زخم هاي كهنه اي برتن شديم 

                 عاقبت با عشق هم دشمن شديم                    

                 
فكر مي كرديم طوفان زاده ايم   

                       دل به درياي صداقت داده ايم                          

                      
ساقه احساسمان خشكيده بود   

                      حرفهامان مبهم و پيچيده بود                          

                       
آنچه مي گفتيم خوابي بود وبس   

                    طرح بيرنگ سرابي بود وبس                       

                       
باز هم نان جاي ايمان راگرفت 

                    فاصله سيلي شد و جان راگرفت                      

                 
دست هايي خالي و اميدوار 

                       بار ديگر چشمهايي اشك بار                         

                     
بازقلبت سنگ شد ديدي رفيق

پاي مردي لنگ شدديدي رفيق

مرهم دريا شدن شوخي كه نيست

ناجي فرداشدن شوخي كه نيست

ما ميان خواب و رويا گم شديم

سوگوار قصه مردم شديم

دست ما آيينه بود و آفتاب

يك دل بي كينه بود و آفتاب

كاشكي يك لحظه منطق داشتيم

از سياهي دست بر مي داشتيم

مقالات 47

یکشنبه, 8 می, 2016

عشق 7

هرچند وقت یکبار قلبت را به فرشته ها نشان بده و از آنها بخواه قلبت رامعاینه کنند.دریچه هایش را، ورودی ها و خروجی هایش را و ببینند بهاندازه ی کافی ذخیره شادمانی در قلبت داری یا نه!!اگر ذخیره ی شادمانی هایت دارد تمام می شود باید بروی پشت پنجره و بهآسمان نگاه کنی. آنقدر منتظر بمان و به آسمان نگاه کن تا بالاخره خداوند از آنجا رد بشود؛آن وقت صدایش کن؛به نام صدایش کن؛او حتماً برمی گردد و به تو نگاه می کند و از تو میپرسد که چه می خواهی؟؟!تو صریح و ساده و رک بگو.هر چیزی که می خواهی از خدا بخواه. خدا هیچ چیز خوبی را از تو دریغ نمی کند.
شادمان باش. او به تو زندگی بخشیده است و کمکت می کند که زنده بمانی. از او کمک بگیر.از او بخواه به تو نفس، پشمک، چرخ و فلک، قدم زدن، کوه، سنگ، دریا، شعر، درخت… تاب، بستنی، سجاده، اشک، حوض، شنا، راه، توپ، دوچرخه، دست، آلبالو، لبخند، دویدن و …عشق… بدهد.
او همیشه هست.در لحظات سخت ممکن است از شدت اضطراب و ترس فراموشش کنی و این بزرگترین خطاست،چون در این لحظات بیش از همیشه محتاج اویی.اما نگران نباش!اگر تو هم فراموشش کنی،او با توست و یاریت می کند.

از سر خستگی

دوشنبه, 18 نوامبر, 2013

تا به كي با فهم عشق مشغول شدن

                                         عشق را در خود ولي رنجور شدن

عشق قوت روح هر انسان بود

                                          پس چرا با ديگران ناجور شدن؟

ما فقير عشق با يار خوديم

                                           ما اسير  درد غربت  با توايم

اي خدا اين جان خاكي شد بلا

                                           عاشقان را كي كني از غم رها؟

من ندانم جاي بعدي چون بود

                                           خوان آن رنگين بود يا خون بود

ليك دانم زين جهان رنجورشدم

                                           خسته و مهجور و بس ناسور شدم

مردمان با يكدگر در بيم وجنگ

                                            عاشقي در كنج دل هايي چو سنگ

وارهان اين عاصي پر نام و ننگ

زين جهان پرشتاب و رنگ رنگ

کوچه مردها 118

چهار شنبه, 30 اکتبر, 2013

 

کلاس ششم ابتدایی را تمام کردم و مثل هر سال آماده سه ماه بازی و سفر به بابل و خوانسار شده بودم.اما این بار تیرم به سنگ خورد.به توصیه فردی که دائما در مورد تربیت و آموزش من به پدرم توصیه های خود را می نمود و پدرم هم به شدت به توصیه های ایشان عمل می کرد، صبح زود یکی از روزهای خرداد ماه سوار موتور سیکلت پدر شدیم و به درب منزل آن فرد بزرگوار در خیابان فروردین رفتیم و در آنجا پسر بزرگ آن خانواده هم بیرون آمد و باز هم با موتور سیکلت پدرم ،سه نفری به خیابان وصال شیرازی رفتیم و جلوی ساختمانی که روی تابلوی آنجا نوشته بود”انجمن ایران و آمریکا” توقف کردیم و ما دو نفر پیاده شدیم و درته صف درازی ایستادیم.

بین راه پدرم توضیح داد که از امسال تابستان ها من باید در این موسسه انگلیسی بخوانم و تا دیپلم زبان خود را از اینجا نگرفته ام،این کار ادامه خواهد داشت.آه از نهادم بلند شد،چون با توجه به امکان گذراندن دو ترم در هر تابستان بصورت فشرده به معنی پر شدن هر شش سال آینده در تابستانها بود و تنها بین دو ترم یک هفته در مرداد ماه تعطیلی داشتیم.این بدترین خبر ممکنی بود که در زندگی سراغ داشتم!همه شادی ها و بازی ها و مسافرت های دلنشینم دود شدند و رفتند هوا!

با دلخوری تمام آن روز کارها را انجام دادیم و با پرداخت هفتاد و پنج تومان برای ترم اول ثبت نام کردم و با دلخوری تمام با اتوبوس به خانه برگشتم.در تمام این مدت از حرف زدن با پسر همراهم خودداری می کردم و جواب سوال هایش را هم نمی دادم ،چون او را هم در این نامردی بزرگ گناهکار می شمردم.

اما از حق نگذریم،در طول هفته های آینده متوجه شدم که محیط مفیدی است و همینطور بخاطر این ابتکار عمل پدرم،من اکنون از توان بسیار خوبی در زبان انگلیسی برخوردارم و از این بابت مثل بسیاری موارد دیگر زندگی ام به او مدیونم.

کوچه مردها 104

چهار شنبه, 6 مارس, 2013

کم کم در مدرسه جا افتادم.شیطنت های خودم هم گل می کرد.بالاخره در آن محله اگر نمی توانستی گلیمت را از آب بیرون بکشی،بیچاره ات می کردند.کافی بود مثلا بفهمند ترسویی.دائما پاپیچت می شدند که با تو دعوا راه بیاندازند.یا اگر می فهمیدند که تو بچه پولداری(البته بصورت نسبی)وسایل داخل کیفت دیگر امنیت نداشتند و دائما به سرقت می رفتند!خیلی ها کتاب و دفتر خود را داخل نایلونی می گذاشتند و به مدرسه می آمدند.

به همین خاطر باید حواسمان بسیار جمع بود و مواظب خودمان و اطرافمان باشیم.اما با این وجود بازهم گاهی اوقات گول می خوردیم.به خاطر دارم سر راهمان از مدرسه به خانه یک لبنیاتی بود که پیرمردی عصبانی و نحیف صاحب آن بود.روزی بین راه یکی از بچه های کلاس همراه من بود و با مقدمه چینی مفصلی مرا مجاب کرد که چون او باید از داروخانه برای مادرش دارو بخرد من هم به او کمک کنم و از مغازه آن پیرمرد برای دوستم”جوهر لیموی خشک” بخرم،اما چون معمولا این جنس کم گیر می آید ابتدا از پیرمرد بپرسم که دارد یا نه و اگر داشت بروم از دوستم پول بگیرم و بخرم.

داخل مغازه شدم و پرسیدم: جوهر لیموی خشک دا……

حرفم تمام نشده بود که پیرمرد عربده کشان و در حالی که یک سنگ ترازو را در دستانش تکان می داد به سمت من هجوم آورد و شروع کرد به فحش و ناسزا دادن به من و با توسری مرا از مغازه بیرون انداخت.دوستم را دیدم که با یکی دونفر دیگر از بچه ها خنده کنان از دور مرا تماشا می کردند. به سمتشان رفتم و گفتم :چی شد؟

و آنها توضیح دادند که پیرمرد نسبت به این جمله حساسیت شدیدی دارد و به همین خاطر کار آنها هرروز این است که یک نفر را گول بزنند و به سراغش بفرستند!خیلی عصبانی شدم اما کاری نمی شد کرد.رودست خورده بودم و تنها کاری که برای جبران می توانستم بکنم این بود که من هم تا چند روز همین کلک را به چند تا از همکلاسی ها بزنم و خودم در گوشه ای از این تئاتر واقعی بخندم و لذت ببرم.

بیچاره پیرمرد که هرروز مشتری های “جوهر لیموی خشکش” بیشتر و بیشتر می شد و او عصبانی تر و درمانده تر!

کوچه مردها 94

چهار شنبه, 26 دسامبر, 2012

یکی دیگر از تفریحات زمان کودکی من ،تماشای ورزش باستانی در زورخانه بود.محله و به طور کلی منطقه زندگی ما فاقد زورخانه بود اما گاهی به همراه پدرم و گاهی همراه سایر افراد فامیل به زورخانه ای به نام کیان در حوالی شهر ری می رفتیم.

ابهت این زورخانه به شدت مرا تحت تاثیر قرار می داد و مجذوبم می کرد.نحوه گفتار ورزشکاران با یکدیگر و بخصوص با مرشد که در جایگاه خاص خودش ضرب می نواخت،ادب و رفتار خاص کوچکترهای ورزشکار به بزرگترها،احترامی که همه برای پیرترین ورزشکار که معمولا میداندار هم بود و احترامی که او به کوچکترها می گذاشت،همه و همه برای من درس های بسیار آموزنده ای بودند که در شکل گیری شخصیت من تاثیر زیادی داشتند.

لباس های خاص آنها که معمولا یک نیم شلوار بته و جقه دوزی شده بود هم بسیار جالب توجه بودند و همینطور ادوات خاص ورزش که پرکارترین آن تخته شنا بود و بعد میل و بعد کباده و زنجیرو ….. وعکسی هم از مولا علی در بالای سر مرشد قرار داشت که مولا و مقتدای همه ورزشکاران باستانی کار بود.ورزشکاران در گودی داخل زورخانه کار می کردند و مردم و تماشاگران در سکوهایی که روی زمین نصب شده بود می نشستند و فضای زورخانه از بوی اسپندی که در منقل می سوخت معطر و مست کننده بود.درب زورخانه آنقدر کوتاه بود که همه باید برای ورود سر خم می کردند و هروقت که بزرگی یا پهلوانی وارد می شد مرشد برایش زنگ می نواخت و ضرب می گرفت و از مردم برای سلامتی او درخواست صلوات می کرد.

ورزش ها با نرمش به سبکی خاص شروع می شد و بعد شنا می رفتند و بعد میل می گرفتند و بعد چند تا از جوانترها با کسب اجازه از مرشد و میداندار چرخ می زدند یا با میل شیرینکاری می کردند و بعد پهلوانتر ها سنگ می زدند و کباده و کمان و نهایتا مراسم با دعای میداندار و آمین همه حاضران تمام می شد و در تمام این مدت مرشد با ضرب و اشعار مناسبش حالی مردانه و رزمی و پهلوانی به مراسم می داد.

علاوه بر این مراسم روزانه در ایامی از سال کشتی پهلوانی برگزار می شد که پهلوان محل در میان هیجان و شور مردم انتخاب می شد و هر از چندگاهی هم برای کسانی که لطمه مالی شدیدی دیده بودند یا برای تازه دامادهایی که نیاز به سرمایه اولیه برای کار داشتند مراسم گلریزان برپا می کردند و هرکس به میزان تواناییش پولی در گود می انداخت تا مشکلی از یک مرد محله حل شود.

در کجای دنیا می توان این چنین رسوماتی یافت و افسوس که این آیین جوانمردی در حال از بین رفتن است.

نمی دانم چه می خواهم بگویم

دوشنبه, 3 سپتامبر, 2012

 

نمی دانم چه می خواهم بگویم

زبانم در دهان باز بسته ست

در تنگ قفس باز است و افسوس

که بال مرغ آوازم شکسته ست

نمی دانم چه می خواهم بگویم

غمی در استخوانم می گدازد

خیال ناشناسی آشنا رنگ

گهی می سوزدم گه می نوازد

گهی در خاطرم می جوشد این وهم

ز رنگ آمیزی غمهای انبوه

که در رگهام جای خون روان است

سیه داروی زهرآگین اندوه

فغانی گرم وخون آلود و پردرد

فرو می پیچیدم در سینه تنگ

چو فریاد یکی دیوانه گنگ

که می کوبد سر شوریده بر سنگ

سرشکی تلخ و شور از چشمه دل

نهان در سینه می جوشد شب و روز

چنان مار گرفتاری که ریزد

شرنگ خشمش از نیش جگر سوز

پریشان سایه ای آشفته آهنگ

ز مغزم می تراود گیج و گمراه

چو روح خوابگردی مات و مدهوش

که بی سامان به ره افتد شبانگاه

درون سینه ام دردی ست خونبار

که همچون گریه می گیرد گلویم

غمی ‌افتاده دردی گریه آلود

نمی دانم چه می خواهم بگویم

عاشقانه ها 17

یکشنبه, 12 آگوست, 2012

باید آهسته نوشت

با دلی خسته نوشت

گرم و پر رنگ نوشت

روی هر سنگ نوشت

تا بدانند همه

که اگر دوست نباشد

دل نیست….

 

شاعر:   ؟