برچسب ها بـ ‘سماع’

از مولانا

دوشنبه, 4 فوریه, 2019

عشق اکنون مهربانی می‌کند
جانِ جان امروز جانی می‌کند

در شعاع آفتاب معرفت
ذره ذره غیب دانی می‌کند

کیمیای کیمیا ساز است عشق
خاک را گنج معانی می‌کند

گاه درها می‌گشاید بر فلک
گه خِرَد را نردبانی می‌کند

گه چو صهبا بزم شادی می‌نهد
گه چو دریا دُر فشانی می‌کند

گه چو روح الله طبیبی می‌شود
گه خلیلش میزبانی می‌کند

اعتمادی دارد او بر عشق دوست
گر سماع لن ترانی می‌کند

اندر این طوفان که خون است آب او
لطف خود را نوح ثانی می‌کند

بانگ انا نستعین ما شنید
لطف و داد و مستعانی می‌کند

چون قرین شد عشق او با جان‌ها
مو به مو صاحب قرانی می‌کند

ارمغان‌های غریب آورده است
قسمت آن ارمغانی می‌کند

هر که می‌بندد ره عشاق را
جاهلی و قلتبانی می‌کند

سرنگون اندر رود در آب شور
هر که چون لنگر گرانی می‌کند

تا چه خورده ست این دهان کز ذوق آن
اقتضای بی‌زبانی می‌کند

قدرت مخرب 36

یکشنبه, 19 آگوست, 2018

بیاید زنگار از دل هایمان بزداییم و آن را منور به نور حق که همان “عشق به همنوعان” است،نماییم.
همان عشقی که انگیزه و محرک ما در دفاع از مظلوم و تاختن به ظالم می نماید. تنها در این شرایط است که دنیا آنگونه می شود که خدا می خواهد.
مولانا میر رضی الدین ارتیمانی در ساقی نامه خود از خالق خود طلب ساغری می کند که او و سایر بندگانش را به رسالت خود رهنمون نماید تا در راه خدمت به بندگان خدا تلاش کند. بخوانید:
خدایا به جان خراباتیان ،
کزین تهمت هستی ام وارهان
به میخانه ی وحدتم راه ده ،
دل زنده و جان آگاه ده
که از کثرت خلق تنگ آمدم ،
به هر سو شدم سر به سنگ آمدم
میی ده که چون ریزی اش در سبو ،
بر آرد سبو از دل آواز هو
از آن می که در دل چو منزل کند ،
بدن را فروزان تر از دل کند
از آن می که چون چشمت افتد بر آن ،
توانی در آن دید حق را عیان
از آن می که چون عکسش افتد به باغ ،
کند غنچه را گوهر شب چراغ
به انگور میخانه ره پوی آه ،
چه می خواهی از مسجد و خانقاه
سحر چون نبردی به میخانه راه ،
چراغی به مسجد ببر شامگاه
نیاری چو تو تاب دیدار او ،
ز دیدار رو کن به دیوار او
نبرده است گویا به میخانه راه ،
که مسجد بنا کرده و خانقاه
خرابات را گر زیارت کنی ،
تجلـّی به خروار غارت کنی
نماز ار نه از روی مستی کنی ،
به مسجد درون بت پرستی کنی
توانی اگر دل به دریا زنی ،
که آن درّ یکتای پیدا کنی
زنی در سماعی ز می سرخوشی ،
سزد گر از این غصه خود را کشی
تو شادی بدین زندگی عار کو ؟ ،
گشودیم گیرم درت ، بار کو ؟
بیا تا به ساقی کنیم اتـّفاق ،
درون ها مصفـّا کنیم از نفاق
بیایید تا جمله مستان شویم ،
ز مجموع هستی پریشان شویم
چو مستان به هم مهربانی کنیم ،
دمی بی ریا زندگانی کنیم
بگیریم یک دم چو یاران به هم ،
که اینک فتادیم یاران ! ز هم
جهان منزل راحت اندیش نیست ،
ازل تا ابد یک نفس بیش نیست
سراسر جهان گیرم از توست و بس ،
چه اندوزی آخر در این یک نفس ؟
فلک بین چه با جان ما می کند ؟ ،
چه ها کرده است و چه ها می کند
بر آورده از خاک ما گرد و دود ،
چه می خواهد از ما سپهر کبود
نمی گردد این آسیا جز به خون ،
الهی که درگردد این سرنگون
من آن بی نوایم که تا بوده ام ،
نیاسایم ار یک دم آسوده ام
رسد هر دم از همدمانم غمی ،
نبودم غمی گر بدم همدمی
در این عالم تنگ تر از قفس ،
به آسودگی کس نزد یک نفس
از آن می که گر عکسش افتد بر آب ،
بر آن آب تبخاله افتد حباب
از آن می که گر شب ببیند به خواب ،
چو روز از دلش سر زند آفتاب
از آن می که چون شیشه بر لب زند ،
لب شیشه تبخاله از تب زند
از آن می که چون ریزی اش در کدو ،
همه قل هو الله تراود از او
از آن می که در خم چو گیرد قرار ،
بر آرد خم آتش بسان چنار
میی صاف از آلودگیّ بشر ،
مبدل به خیر اندرو جمله شر
میی معنی افروز و صورت گداز ،
میی گشته معجون راز و نیاز
به می گِل دلی ، جسم جانی کند ،
به باده زمین آسمانی کند
میی از منی و تویی گشته پاک ،
شود جان چکد قطره ای گر به خاک
به یک قطره آبم ز سر در گذشت ،
به یک آه بیمار ما ، در گذشت
چشی چون از این باده ، کوکو زنی ،
شوی چون از او مست و هو هو زنی
میی سر به سر مایه عقل و هوش ،
میی بی خم و شیشه در ذوق و جوش
میی سر به سر شور و مستی و حال ،
وزو یک قدم تا در ذوالجلال
دماغم ز میخانه بویی شنید ،
حذر کن که دیوانه هویی شنید
بگیرید زنجیرم ای دوستان ،
که پیلم کند یاد هندوستان
دماغم پریشان شد از بوی می ،
فرو نایدم سر به کاووس و کی

عشق شادی است

دوشنبه, 2 ژانویه, 2017

عشق شادی ست ، عشق آزادی ست
عشق آغاز آدمی زادی ست
عشق آتش به سینه داشتن است
دم همت بر او گماشتن است
عشق شوری زخود فزاینده ست
زایش كهكشان زاینده ست
تپش نبض باغ در دانه ست
در شب پیله رقص پروانه ست
جنبشی در نهفت پرده ی جان
در بن جان زندگی پنهان
زندگی چیست ؟ عشق ورزیدن
زندگی را به عشق بخشیدن
زنده است آن كه عشق می ورزد
دل و جانش به عشق می ارزد
آدمی زاده را چراغی گیر
روشنایی پرست شعله پذیر
خویشتن سوزی انجمن افروز
شب نشینی هم آشیانه ی روز
آتش این چراغ سحر آمیز
عشق آتش نشین آتش خیز
آدمی بی زلال این آتش
مشت خاكی ست پر كدورت و غش
تنگ و تاری اسیر آب و گل است
صنمی سنگ چشم و سنگ دل است
صنما گر بدی و گر نیكی
تو شبی ، بی چراغ تاریكی
آتشی در تو می زند خورشید
كنده ات باز شعله ای نكشید ؟
چون درخت آمدی ، زغال مرو
میوه ای ، پخته باش ، كال مرو
میوه چون پخته گشت و آتشگون
می زند شهد پختگی بیرون
سیب و به نیست میوه ی این دار
میوه اش آتش است آخر كار
خشك و تر هر چه در جهان باشد
مایه ی سوختن در آن باشد
سوختن در خوای نور شدن
سبك از حبس خویش دور شدن
كوه هم آتش گداخته بود
بر فراز و فرود تاخته بود
آتشی بود آسمان آهنگ
دم سرد كه كرد او را سنگ ؟
ثقل و سردی سرشت خارا نیست
نور در جسم خویش زندانی ست
سنگ ازین سرگذشت دل تنگ است
فكر پرواز در دل سنگ است
مگرش كوره در گذار آرد
آن روان روانه باز آرد
سنگ بر سنگ چون بسایی تنگ
بجهد آتش از میان دو سنگ
برق چشمی است در شب دیدار
خنده ای جسته از لبان دو یار
خنده نور است كز رخ شاداب
می تراود چو ماهتاب از آب
نور خود چیست ؟ خنده ی هستی
خنده ای از نشاط سرمستی
هستی از ذوق خویش سرمست است
رقص مستانه اش ازین دست است
نور در هفت پرده پیچیده ست
تا درین آبگینه گردیده ست
رنگ پیراهن است سرخ و سپید
جان نور برهنه نتوان دید
بر درختی نشسته ساری چند
چند سار است بر درخت بلند ؟
زان سیاهی كه مختصر گیرند
آٍسمان پر شود چو پر گیرند
ذره انباشتی و تن كردی
خویشتن را جدا ز من كردی
تن كه بر تن همیشه مشتاق است
جفت جویی ز جفت خود طاق است
رود بودی روان به سیر و سفر
از چه دریا شدی درنگ آور ؟
ذره انباشی چو توده ی دود
ورنه هر ذره آفتابی بود
تخته بند تنی ، چه جای شكیب ؟
بدر آی از سراچه ی تركیب
مشرق و مغرب است هر گوشه ات
آسمان و زمین در آغوشت
گل سوری كه خون جوشیده ست
شیرکی آفتاب نوشیده ست
آن كه از گل گلاب می گیرد
شیره ی آفتاب می گیرد
جان خورشید بسته در شیشه ست
شیشه از نازكی در اندیشه ست
پری جان اوست بوی گلاب
می پرد از گلابدان به شتاب
لاله ها پیك باغ خورشیدند
كه نصیبی به خاك بخشیدند
چون پیامی كه بود ، آوردند
هم به خورشید باز می گردند
برگ ، چندان كه نور می گیرد
باز پس می دهد چو می میرد
وامدار است شاخ آتش جو
وام خورشید می گزارد او
شاخه در كار خرقه دوختن است
در خیالش سماع سوختن است
در دل دانه بزم یاران است
چون شب قدر نور باران است
عطر و رنگ و نگار گرد همند
تا سپیده دمان ز گل بدمند
چهره پرداز گل ز رنگ و نگار
نقش خورشید می برد در كار
گل جواب سلام خورشیدست
دوست در روی دوست خندیدست
نرم و نازك از آن نفس كه گیاه
سر بر آرد ز خاك سرد و سیاه
چشم سبزش به سوی خورشیدست
پیش از آتش به خواب می دیدست
دم آهی كه در دلش خفته ست
یال خورشید را بر آشفته ست
دل خورشید نیز مایل اوست
زان كه این دانه پاره ی دل اوست
دانه از آن زمان كه در خاك است
با دلش آفتاب ادراك است
سرگذشت درخت می داند
رقم سرنوشته می خواند
گرچه با رقص و ناز در چمن است
سرنوشت درخت سوختن است
آن درخت كهن منم كه زمان
بر سرم راند بس بهار و خزان
دست و دامن تهی و پا در بند
سر كشیدم به آسمان بلند
شبم از بی ستارگی ، شب گور
در دلم گرمی ستاره ی دور
آذرخشم گهی نشانه گرفت
كه تگرگم به تازیانه گرفت
بر سرم آشیانه بست كلاغ
آسمان تیره گشت چون پر زاغ
مرغ شب خوان كه با دلم می خواند
رفت و این آشیانه خالی ماند
آهوان گم شدند در شب دشت
آه از آن رفتگان بی برگشت
گر نه گل دادم و بر آوردم
بر سری چند سایه گستردم
دست هیزم شكن فرود آمد
در دل هیمه بوی دود آمد
كنده ی پر آتش اندیشم
آرزومند آتش خویشم

هوشنگ ابتهاج( ه.ا.سایه)

مقالات 64

یکشنبه, 11 سپتامبر, 2016

3 – تقلید از علما یا عارفان یا…….
تعدادی از مرحله فوق هم می گذرند اما در معامله با خدا،ریا می کنند،یا در خوشبینانه ترین حالت سعی می کنند با تقلید از الگوهای موفق ذهنی خود به همان درجات و مقامات برسند!و خلاصه با آفریننده خود یکرو و صادق نیستند.
این دسته از آدمیان اشکال مختلفی(بر اساس مد و مطلوبیت عامه )به خود می گیرند.از عابد و زاهد و صوفی و عارف گرفته تا دانشمند و محقق و……،اما همه در یک ویژگی مشترکند:بدلی بودن، حال از روی غفلت یا آگاهانه !
مولانا در حکایتی حال و روز و سرانجام اینگونه افراد را در رابطه با خدا،به زیبایی تمام بیان می کند:
“مسافری به خانقاهی وارد می شود و خر خود را به خادم می سپرد.صوفیان که فقیر بودند خر او را می فروشند و غذا می خرند و بساط شام و مهمانی برپا می کنند و در ضمن سماع،این تصنیف را می خوانند که:خر برفت و خر برفت.
خر برفت و خر برفت آغاز کرد
زین حراره جمله را انباز کرد
زین حراره پای کوبان تا سحر
کف زنان خررفت و خررفت ای پسر
مسافر هم همراه با صوفیان در این بزم سماع شرکت داشت و همین تصنیف را همراه آنان و با حرارت می خواند.
از ره تقلید آن صوفی همین
خر برفت آغاز کرد اندر حنین
سپس مهمانی تمام شد و هرکس به جایی رفت.صوفی مسافر به سراغ خادم آمد تا خر خود را واستاند و برود.خادم گفت:چه؟ خر؟ مگر خر را نفروخته و لوت نخریده ایم و شما نخورده اید؟
مسافر که از قضیه بی خبر بود با خادم به نزاع برخاست و گفت:نه،من خر را به تو سپرده بودم.چرا مرا مطلع نکردی؟
خادم گفت: هربار که آمدم تو را مطلع کنم،دیدم تو بلندتر از هرکس دیگر می خوانی که خر برفت و خر برفت!
تو همی گفتی که خر رفت ای پسر
از همه گویندگان با ذوق تر
بازمی گشتم که او خود واقف است
زین قضا راضی است،مرد عارف است”
به یقین این حال همه کسانی است که سرمایه خود را(خر) که می توانند صرف رسیدن به هدف نمایند،در اختیار اهل دنیا(صوفیان گرسنه) قرار می دهند و خود نیز همراه آنان به غارت این سرمایه می پردازند و چون هنگام ادامه راه و طریق می رسد،خود را بی سرمایه لازم برای این کار می یابند.کسی که مدام آموزه های مذهبی یا عرفانی و بطور کلی روحی و معنوی را بی اطلاع و کورکورانه یا از روی ریا(برای میانبر زدن در رسیدن به هدف)تکرار می کند،در معرض شدیدترین خطرهاست.به این شخص در دادگاه وجدان یا قیامت گفته خواهد شد که تو که خود مدام این اصول اخلاقی را تکرار می کردی.از تو انتظار می رفت که حقیقت را بدانی و بدان عمل کنی.

شعری از این زیباتر سراغ دارید؟

دوشنبه, 17 آگوست, 2015

خوشتر از دوران عشق ایام نیست
بامداد عاشقان را شام نیست
مطربان رفتند و صوفی در سماع
عشق را آغاز هست انجام نیست
کام هر جوینده‌ای را آخریست
عارفان را منتهای کام نیست
از هزاران در یکی گیرد سماع
زانکه هر کس محرم پیغام نیست
آشنایان ره بدین معنی برند
در سرای خاص، بار عام نیست
تا نسوزد برنیاید بوی عود
پخته داند کاین سخن با خام نیست
هر کسی را نام معشوقی که هست
می‌برد، معشوق ما را نام نیست
سرو را با جمله زیبایی که هست
پیش اندام تو هیچ اندام نیست
مستی از من پرس و شور عاشقی
و آن کجا داند که درد آشام نیست
باد صبح و خاک شیراز آتشیست
هر که را در وی گرفت آرام نیست
خواب بی‌هنگامت از ره می‌برد
ورنه بانگ صبح بی هنگام نیست
سعدیا چون بت شکستی خود مباش
خود پرستی کمتر از اصنام نیست

سر عشق

دوشنبه, 24 سپتامبر, 2012

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم

حکایتی ز دهانت به گوش جان  آمد
دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم

مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به  سر  برند به دوشم

بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکرده است از انتظار تو دوشم

مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم

مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند می ننیوشم

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
که  گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

شعر از : سعدی شیرازی