برچسب ها بـ ‘سلسبیل’

نوای ناامیدی……

چهار شنبه, 20 نوامبر, 2013

به مناسبت زادروز تولدم:

روزگاری دور دست

در جوار یک علائ الدین روشن در اتاق

آب گرمی بر سرش غلغل کنان

کوچه ای در سلسبیل

گریه طفلی فضای خانه را

پر ز احساس قشنگ زندگی

همره لبخند همراهان نمود

کودکی بر عرصه گیتی بشد

گفت:های های ،این منم گردی دگر

در تخاصم با پلیدی ها و زشتی های تو

آمدم این خانه را سامان دهم

آمدم بر غصه ها پایان دهم

.

.

.

لیک افسوس از بد اقبال او

دیوها بر ملک جان حاکم بدند

مردمان در لاک ترس پنهان بدند

مردم از آزار دیو در رنج و غم

سالها در حسرت یاری بدند

.

.

.

بعد چندی زندگی در این زمین

طفل ما هم با خودش بیگانه شد

با هزاران حسرت و بس ناامید

آغلی را بهر خوردن،برگزید

سر فروبرد و دمی از حق نزد

طفل ما هم شد بزرگ و دم نزد

زندگی ،یعنی شوی دون و دنی

باطلان حاکم ولی حق مردنی است

کیستم من؟

دوشنبه, 28 می, 2012

 

کیستم من؟

غرق در هوس ها

دربند لحظه ها و قفس ها

کیستم من؟

یک پاره پوش تندخوی

آواره ویرانه گرد زشت روی؟

کیستم جز بیکران خستگی؟

شرمنده در دامان رنج بندگی

کیستم من؟

هردم گناه و معصیت

از مردمی تنها نشانی عاریت

کیستم من؟

خجلت ز من خجلت زده

افتاده ام در بتکده

سجده میان میکده

بیچاره ام،بیچاره ام

هستم اگر برپا شوم

مستم اگر رسوا شوم

امید ما را ماندنی است

پیمانه های هردمی است

باید شوم یک بی بدیل

مشتاق بر من سلسبیل

این خاک بر ما تنگ بود

ماندن درونش ننگ بود

ما را کشانید بر زمین

سودای لذت در کمین

هان کیستم؟

در جان و تن روح خدا

مشتاقی از ماده جدا

مست اهورایی نشان

شهره به نیکی در جهان

 

سهراب ربیعی

 

 

 

 

 

 

 

کوچه مردها(7)

دوشنبه, 29 آگوست, 2011

اما زمستان محله……..

با خیزی که از پاییز برداشته بودیم،خود را برای زمستان کاملا مهیا کرده بودیم.

ده ها سال است که دیگر از آن سرمای هوای زمستان تهران دیگر خبری نیست.

بادهای بسیار سنگین که هر از گاهی شکل گردباد به خود می گرفت از اواخر پاییز شروع می شد و در زمستان هم بصورت کولاک های برفی سنگین ادامه پیدا می کرد.

نشستن برف به ارتفاع پنجاه سانتی متر و حتی بیشتر عادی بود و هنگام راه رفتن در برف تا نزدیک کمر ما بچه ها را برف می گرفت،اما مگر این چیزها حریف ما می شد؟

هرگز این موقعیت ها را از دست نمی دادیم.کارگران ساختمانی که حالا بیکار شده بودند،در دسته های دو و سه نفری راه می افتادند و فریاد می زدند:”برف پارو می کنیم”.اما اکثر مردم این کار را خودشان می کردند.دیدن صحنه ریخته شدن برف بر سر عابران از پشت بام ها و دعواهایی که ایجاد می شد،یکی از تفریحات مابود.دسته کشی و گلوله برف بازی و بر سر هم زدن هم یکی از بازی های متداول ما در این ایام بود،همینطور ساختن آدم برفی های بزرگ و خنده رو توسط جوانتر های محل که بسیار زیبا و روحیه دهنده بودند.

اما بهترین تفریح ما ،سرسره بازی بود که به دو شکل این کار را می کردیم:

یا روی تپه های برفی حاصل از پارو کردن پشت بام ها با کمک گرفتن از یک سینی فلزی یا بدون آن به سمت پایین سر می خوردیم و یا با ریختن آب روی یک سطح صاف برفی به طول ده متر و عرض حدود یک متر سرسره افقی یخ زده ای درست می کردیم که با دویدن و دور گرفتن ،روی این دالان یخی در حالت ایستاده تا آخر سر می خوردیم و از سر و کول هم بالا می رفتیم.

لرزان از سرما و خیس به خانه برگشتن و تا گردن درون کرسی گرم فرو رفتن هم عالمی داشت که در این روزگار دیگر یافت نمی شود،تازه از تنقلات روی کرسی مثل مغزگردو و مغز بادام و کشمش و برگه زردآلو که از خوانسار(روستای مادرم) می آوردند هم بهره مند می شدیم.

خوراک زمستان های ما هم معمولا خوراک لوبیا و اشکنه و عدسی بود و بعضی اوقات هم آبگوشت های چرب و خوشمزه.

دو چیز فصل زمستان هم هرگز یادم نمی رود:

یکی شب نشینی های زیر کرسی و صحبت هایی که برای ما بچه ها فوق العاده لذت بخش بود و آنقدر قهقهه می زدیم تا همانجا خوابمان می برد.

و دیگری خرید لباس عید در اسفند ماه از خیابان سلسبیل(که بالای شهر و بازار محله ما بود)!آنقدر این لباسها را و بوی نو آن ها را دوست داشتم که تا عید که می پوشیدمشان،حداقل روزی پنجاه بار درب کمد را باز می کردم و با کیف تمام نگاهشان می کردم!

آخر من همین سالی یک دست لباس نو را داشتیم و در صورت نیاز به لباس بیشتر باید از لباس های مستعمل بزرگتر هایم استفاده می کردم و برادرهای من هم ،از لباس های کوچک شده برای من!