برچسب ها بـ ‘سقراط’

نقد و تحلیل جباریت 8

یکشنبه, 1 سپتامبر, 2019

بي جهت نيست كه از سقراط گرفته تا دوران معاصر، مفسراني بيشتر تأثيرگذار بوده اند كه با شور و شوق به رفع موانع و مشكلات همت گماشته، شيفته و عاشق تعليم و تغيير بوده اند. چه موانعي وجود دارد كه بايد از آن ها گذشت؟ پاسخ هاي مختلفي به اين پرسش داده شده است . شايد تمامي اين پاسخ ها در ا صل اختلاف زيادي با هم نداشته و اختلافشان بيشتر ناشي از نحوة بيان و تحت تأثير شرايط زماني و مكاني بوده باشد . اين گونه به نظر مي رسد كه هر عصري بخش جديدي از پيكرة حقيقت را كه خود نيز دستاورد تجارب نوين اجتماعي بوده به آن افزوده و در كنار يافته هاي قبلي در گستره اي جديد و با تبييني تازه تر ارائه كرده است.
گروهي ديگر از مشكلات از آن جا ناشي مي شوند كه انسان تلاش دارد تا حد امكان محيط اطراف را با خود سازگار كند و اين كار سخت و پرمشقّت در حالي مي خواهد انجام گيرد كه فرد در حين آن كه به دنبال دست يابي به خويشتن خويش است يك “من” دیگر را در مقابل خود حاضر مي بيند. بنابراين جريان سازگاري با جهان اطراف طي فرآيندي انجام مي گيرد كه در حين آن انسا ن عضوي از جهان پيرامون مي شود . در اين فرآيند، يكي از مشكلات اين است كه حتي اگر فرد در زمان مناسب و دلخواهي نيز به دنيا آمده باشد، باز هم در مقياس كلّي دير به دنيا آمده است، چرا كه تمام كساني كه او بايد خود را با آن ها تطبيق دهد، جلوتر از او به دنيا آمده اند و قبل از آن ها نيز، در پهنة هستي، افراد ديگري بوده اند كه نه تنها مواهب و آثار دلپسندي از خود به جاي نگذاشته بلكه عوارض نامطلوبي را برايش به ارث گذاشته اند كه قبل از آن كه او بخواهد يا حتي بتواند تصميم به قبول يا رد اين ميراث بگيرد بي محابا او را دربرمي گيرند.
مشكل ديگر در ايجاد رابطه با ديگران ريشه دارد . در اين روابط زماني فرد مي تواند به عنوان يك گوينده پذيرش شود كه بتواند خود را به عنوان يك شنوندة قابل قبول نشان داده باشد . علاوه بر آن، امروزه انسان ناگزير است فشارها و خسارات ناشي از فقط اقتصادي – اجتماعي را به عنوان بخش جدايي ناپذير وجودش بپذيرد، اين در حالي است كه نقش او د ر اين شرايط و اوضاع در ساية تأثيرگذاري ميليون ها نفر ديگر است . جنگ زندگي او را تهديد مي كند، حال آن كه براي جلوگيري از آن كاري به تنهايي از او برنمي آيد . در حالي كه مجبور است دايماً خطر مرگ را به لطايف الحيل از خود دور كند، مسؤوليت سنگين برنامه ريزي زندگي – چه مسؤوليت مسخره اي – را بر عهده دارد،چنان كه انگار اين وظيفه و مسؤوليت را پاياني نيست . اگر براي دست يابي به انسجام و يكپارچگي و به منظور رفع تناقضات موجود گامي برداشته مي شود، تناقضات جديدتري از راه مي رسند و تمام سازگاري ها و يكپارچگي ها به تناقضات تازه اي منتهي مي شوند . اين روال ادامه دارد وهمچون سايه پا به پاي آدمي حركت مي كنند و امكان رهايي از آن وجود ندارد.
آيا انسان آن توش و توان لازم را دارد كه از اين همه موانع به سلامت بگذرد؟ پاسخ ما مثبت است .
اما چطور و چگونه مي تواند به اين مهم نائل آيد؟

تصویر نوشته 75

سه شنبه, 3 جولای, 2018

مقالات 84

یکشنبه, 5 فوریه, 2017

انسان و تنهاییش 6

سقراط در پاسخ این دشمنی‌های دیرینه می‌گوید که وی مردی عالم نیست. سقراط می‌گوید که یک‌بار ازمعبد دلفی دربارهٔ داناترین افراد پرسیده‌اند و پاسخ آمده که از سقراط داناتر نیست. سقراط خود از این بابت مبهوت و متحیّر است؛ زیرا او می‌داند که دانشی ندارد؛ و خدا نیز ممکن نیست دروغ بگوید. بدین سبب سقراط به نزد کسانی می‌رود که به دانایی معروف بوده‌اند. نخست به نزد سیاست‌مداری می‌رود که «برخی او را دانا می‌شمردند، و خود او باز خود را داناتر می‌دانست.» امّا به زودی در می‌یابد که او دانا نیست. سپس به سراغ شاعران می‌رود و از آن‌ها می‌خواهد قطعاتی از آثار خودشان را برای او توضیح دهند؛ ولی شاعران ازعهدهٔ این‌کار برنمی‌آیند. «آن‌گاه دانستم که شعر سرودن شاعران از فرط دانایی نیست، بلکه بر اثر نوعی نبوغ و الهام است.» سپس به نزد صنعتگران می‌رود، ولی اینان را نیز به همان اندازه مأیوس‌کننده می‌یابد.

سقراط می‌گوید که در این جریان دشمنان فراوانی برای خود تراشیده‌است. سرانجام به این نتیجه می‌رسد که «فقط خدا داناست.» با این حساب چرا خدا سقراط را داناترین آدمیان دانسته است؟ سقراط این‌گونه پاسخ می‌دهد که منظور خدا شخص سقراط نیست، بلکه خدا نام سقراط را از باب مثال به کار برده است؛ مانند اینکه بگوید «کسی داناست که مانند سقراط بداند که دانایی‌اش هیچ ارزشی ندارد.» کار رسوا کردن کسانی که وانمود می‌کنند دانایند و بدین وسیله مردم را فریب می‌دهند، تمام وقت سقراط را گرفته است؛ و او را فقیر و بی‌چیز ساخته است؛ امّا سقراط وظیفهٔ خود می‌داند که درستی گفتهٔ خدا را به مردم اثبات کند. جوانان خوش دارند به سخنان او که حقیقت را آشکار می‌کند، گوش فرادهند؛ و آن‌گاه خود این جوانان به این کار می‌پردازند؛ و بدین ترتیب بر شمارهٔ دشمنان او می‌افزایند «زیرا که مردم خوش ندارند قبول کنند که ادعای دانایی‌شان مورد تفتیش قرار بگیرد.»

سقراط سپس به مدعی خود ملتوس می‌پردازد، و از او می‌پرسد آن‌ها که جوانان را اصلاح می‌کنند چه کسانی هستند. ملتوس نخست قضّات را نام می‌برد، سپس قدم به قدم ناچار می‌شود که بگوید همهٔ مردم آتن، جوانان را اصلاح می‌کنند به جز سقراط! در اینجا سقراط به مناسبت چنین بخت نیکویی که نصیب شهر آتن شده، به آتنیان تبریک می‌گوید. آن‌گاه می‌گوید که زیستن در میان مردم صالح، بهتر است از زیستن در میان مردم فاسد، بنابراین نمی‌توان گفت که سقراط چنان سفیه‌است که به علم و عمد به فاسد کردن هم‌شهریان خود بکوشد؛ و اگر سهوآ چنین می‌کند در آن صورت ملتوس باید او را هدایت کند، نه محاکمه.

مابقی دفاع شالوده‌ای کاملا دینی دارد. سقراط تعلیم فلسفه را وظیفه‌ای دینی می‌داند که خدا به او محوّل کرده، چنانچه ترک این وظیفه همچون ترک وظیفهٔ سربازی، ننگین خواهد بود. اگر سقراط را بدین شرط حیات بخشند که دیگر به اندیشه نپردازد، در پاسخ خواهد گفت:«ای مردم آتن، من شما را حرمت می‌گذارم و دوست می‌دارم؛ ولی اطاعت خدا را بر اطاعت شما ترجیح می‌دهم؛ و تا هنگامی که جان و توان دارم ازفلسفه و تعلیم آن دست نخواهم کشید… زیرا بدانید که این امر خداست و به عقیدهٔ من تاکنون هیچ امری که از خدمت من به خدا بزرگتر باشد؛ در شهر روی نداده‌است.»

سقراط انکار نمی‌کند که قضّات می‌توانند او را بکشند، یا تبعید کنند، یا از حقوق اجتماعی محروم سازند. امّا وقتی آن‌ها چنین می‌پندارند و دیگرانی نیز چنین می‌پندارند که آسیب بزرگی به سقراط رسیده است؛ او با آن‌ها موافق نیست زیرا زیانی که این‌کار در روح و جان آن‌ها می‌گذارد، از بدی آسیب آن‌ها به سقراط بزرگتر است.

مقالات 83

یکشنبه, 29 ژانویه, 2017

انسان و تنهاییش 5

این گریه از چیست ؟؟؟

افسوس که گریه او یک معما برای همه است،زیرا حتی شیعیان او نمیدانند علی چرا میگرید.

از اینکه خلافتش غصب شده؟

از اینکه فدک از دست رفته؟

از اینکه فلانی روی کار آمده؟

از اینکه او از مقامش…..؟از اینکه……؟از……؟ واقعاً چندش آور است.

یک روح تنها در یک دنیائی که با آن بیگانه است،در یک جامعه ای که دائماً در آن زندگی میکند،اما در سطح اسلام قبایلی یارانش نتوانسته خودش را پائین بیاورد وبا آن بند وبستها وبا آن کششها وبا آن خودخواهی ها وجاه طلبگیها وبا آن سطح درکی که یاران پیغمبراز اسلام داشته اند نتوانسته خودش را منطبق کند،تنها مانده است ومینالد.

علی همانطور که فلسفه ها میگویند مینالد،بخاطر اینکه انسانست،وبخاطر اینکه تنهاست.

این نوع تنهایی علی را در طول تاریخ در همه مصلحین اجتماعی دیگر همچون  سقراط نیز می توان دید.تا آن حد تنها و غریب بود که به محاکمه اش پرداختند!به چه جرمی؟ آگاه سازی جوانان و شوق تفکر و تعمق در زندگی را در دل آنان کاشتن!؟

او در ابتدای دفاع از خود در محاکمه اش می‌گوید که علاوه بر مدّعیان رسمی، گروه بزرگی مدّعی غیررسمی نیز دارد، که از زمانی که قضاّت کودکانی بیش نبوده‌اند، همه‌جا از «سقراط، که مردی است دانا و دربارهٔ آسمان‌های زبرین می‌اندیشد، و در زمین زیرین کاوش می‌کند و بد را خوب جلوه می‌دهد،» سخن گفته‌اند. این اتّهام دیرینه از جانب افکار عمومی،از اتّهامات رسمی خطرناک‌تر است، خاصّه آن‌که او نمی‌داند واردکنندگان این اتّهامات چه کسانی هستند.

کوچه مردها 125

چهار شنبه, 12 فوریه, 2014

بسیاری از معلم های دبیرستان کیهان نو فرزندان خود را در این مدرسه ثبت نام کرده بودند و همین یکی از نشانه های انتخاب درست پدرم به راهنمایی دوستش بود.
آموزگاران از همه تیپ و طرز تفکری بودند اما ویژگی مشترک همه آنها فوق العاده بودن روش تدریس آنها بود.
آقای فرهودی چند سال اول معلم زبان ما بود.مردی کوتاه قامت و چاق با سری بی مو که با توجه به قیافه و خونسردی فوق العاده اش و مهرتش در آموزش زبان مرا یاد سقراط می انداخت.خیلی شبیه مجسمه سقراط بود که در مجله ای عکسش را دیده بودم.
آقای جعفری معلم ادبیات ما که عاشق شعرا و ادیبان ایرانی بود و با بچه ها هم بسیار دوست بود.
آقای خزائلی ،معلم تاریخ و جغرافیای ما که مردی بود بسیار ظریف و شیک و کراواتی و با ناز حرف می زد و همین خصوصیات باعث شده بود که بچه ها با شیطنت هایشان اشکش را در بیاورند.
آقای دانش،دبیر نقاشی ما که تکنیک هایی به ما آموخت که همه ما توانستیم با خلاقیت تابلوهای رنگی زیادی خلق کنیم که هر از چندگاهی در نمایشگاهی آن ها را به اولیای ما نشان می دادند.او عادت داشت هرگاه از سرو صدای بچه ها عصبانی می شد،دفتر نقاشی بزرگی از هر کس را که دم دستش بود(که به آن دفترچه فیلی می گفتند)برمی داشت و آن را به شکل یک بلندگو لوله می کرد و جلوی دهانش می گرفت و درون آن فریاد می زد و همه را دعوت به سکوت می کرد و بعد دفتر له شده را جلوی صاحبش پرت می کرد!حالا ما بعد از آن با این دفتر چه می کردیم،در قسمتهای بعدی تعریف می کنم.
آقای دانش پژوه معلم انشایمان که فرد مطرحی در جامعه بود و هر هفته سخنرانی اش از رادیو پخش می شد.
در بین معلمان ریاضی ما که از بهترین دبیران زمان خود بودند ،آموزگاری داشتیم به نام آقای خوش آهنگ که هم از ما افرادی قوی در ریاضی ساخت و هم معلم اخلاق بزرگی بود.
یاد همگی این سازندگان روح و اخلاق من و هزاران دیگر،به خیر باد.

عارفانه ها 46

چهار شنبه, 6 مارس, 2013

چنین گویند که سقراط را می بردند تا بکشند،او را الحاح کردند که بت پرست بشو.

گفت:معاذالله که جز صانع را بپرستم.ببردندش تا بکشند.قومی از شاگردان او با وی برفتند و زاری می کردند،چنان که رسم رفته است.

پس او را پرسیدند:ای حکیم!اکنون چون دل بر کشتن نهادی بگو تا کجا تو را دفن نماییم؟

سقراط تبسم کرد و گفت:اگر چنان که مرا بازیابید هرکجا خواهید دفن کنید.

یعنی که آن نه من باشم،که قالب من باشد

کیکاووس بن اسکندر وشمگیر

ایران و ایرانی 32

یکشنبه, 9 دسامبر, 2012

تا بدینجا با سیری در تاریخ سعی کردیم از گذشته فرهنگی و تاریخی خود تا حد مقدور آگاه گردیم و به بررسی فرهنگ خود بپردازیم.اکنون سوال این است:

چگونه می توان اقدام به اصلاح و بهبود مستمر فرهنگی در ایران نمود؟

برای پاسخ به این سوال ابتدا باید به تعریف “فرهنگ” دست یازید تا با برداشتی مشترک از این مفهوم ،سعی در ارائه راه حل نمود.

ابتدا به واژه شناسی این  کلمه می پردازیم:

فرهنگ:

فرهنگ واژه‌ای است که معانی گوناگونی دارد. برای مثال، در ۱۹۵۲ آلفرد کلوبر(Alfred Kroeber) و کلاید کلاکهون (Clyde Kluckhohn) در کتاب خود به نام فرهنگ: مروری انتقادی بر مفاهیم و تعاریفCulture: A Critical Review of Concepts and Definition با گردآوری ۱۶۴ تعریف از فرهنگ اظهار کردند که فرهنگ در اغلب موارد به سه برداشت عمده می‌انجامد:

  • برترین فضیلت در هنرهای زیبا و امور انسانی که همچنین به فرهنگ عالی شهرت دارد.
  • الگوی یکپارچه از دانش، عقاید و رفتار بشری که به گنجایش فکری و یادگیری اجتماعی نمادین بستگی دارد.
  • مجموعه‌ای از گرایش‌ها، ارزش‌ها، اهداف و اعمال مشترک که یک نهاد، سازمان و گروه را مشخص و تعریف می‌کند.

فرهنگ فارسی معین، فرهنگ را مرکب از دو واژه فر و هنگ به معنای ادب، تربیت، دانش، علم، معرفت و آداب و رسوم تعریف کرده‌است

هنگامی که مفهوم فرهنگ، برای نخستین بار، در سده‌های هیجدهم و نوزدهم میلادی، در اروپا به کار گرفته شد، بر فرایند کشت و زرع یا ترویج در کشاورزی و باغبانی دلالت داشت. چنانکه واژه انگلیسی این مفهوم، از واژه لاتین کالتورا cultura از کولر colere، ریشه گرفته است که به معنای کشت کردن، زراعت و ترویج است.

در آغاز سده نوزدهم میلادی، این مفهوم، بر بهبود یا پالایش و تهذیب نفس در افراد (به ویژه در حین آموزش) استوار بود و سپس، در تأمین آرزوهای ملی یا ایده آل‌ها دلالت داشت. در نیمه سده نوزدهم میلادی، برخی از دانشمندان، واژه را برای ارجاع به ظرفیت جهان شمول بشری اطلاق کردند. فربه معنی کشیدن به بالا وهنگ به معنی ازقعر هرچیزی این کارروانجام دادن

در سده بیستم میلادی، فرهنگ به عنوان یک مفهوم محوری وکلیدی در انسان‌شناسی به کار رفت که همه پدیده‌های انسانی را دربر می‌گرفت و صرفاً نتیجه امور ژنتیکی به حساب نمی‌آمد. اصطلاح “فرهنگ” به ویژه در انسان‌شناسی آمریکایی دارای دو معنی بود:

  1. ظرفیت و گنجایش تکامل یافته بشر برای دسته بندی و بیان تجربیات به واسطه نمادها و کنش پندارمآبانه و نوآورانه
  2. راههای مشخصی که مردم براساس آن در نقاط مختلف جهان زندگی و تجربیات خود را به شیوه‌های گوناگون بیان می‌کنند و به شکلی خلاقانه دست به کنش می‌زنند. پس از جنگ جهانی دوم، اصطلاح، اگرچه با معانی مختلف، از اهمیت بیشتری دردیگر رشته‌ها و حوزه‌های علمی مثل جامعه شناسی، مطالعات فرهنگی روانشناسی سازمانی و علوم مدیریتی برخوردار شد.

اجزای فرهنگ

دانش

علم یا دانش، ساختاری است برای تولید و ساماندهی دانش دربارهٔ جهان طبیعت، در قالب توضیحات و پیش‌بینی‌های آزمایش‌شدنی. دانش یا علم دانش‌شناسی، با سه عنصر داده، اطلاعات و دانش سر و کار دارد. به عبارت دیگر، دانش‌شناسی به بحث و بررسی پیرامون دانش و عناصر سازنده آن، یعنی داده و اطلاعات می‌پردازد.

در یونان باستان، سقراط (۴۷۰-۳۹۹پ.م) پدر دانش فلسفه، سپس افلاطون (۴۲۷-۳۴۸ پ.م) و پس از او، ارسطو(۳۸۴-۳۲۲ پ.م)، به مخالفت با آراء پیشینیان پرداخته و اصول و قواعدی را به منظور مقابله با مغالطات و برای درست اندیشیدن و سنجش استدلال‌ها تدوین کردند.[۱۰] در قرن پانزدهم میلادی، پژوهشگران در اروپا و خاورمیانه، قفسه‌های غبارآلود ساختمان‌های قدیمی را جستجو کردند و دست‌نوشته‌های یونانی و رومی را پیدا کردند و نوشته‌هایی از نویسندگان کلاسیک، به دوره رنسانس رسید. مطالعهٔ این آثار، دانش نو نام گرفت.

همزمان با گرایش به نوشتارهای کلاسیک، ارزش‌های فردی مورد توجه واقع شد که انسانگرایی نام گرفت. طرفداران این گرایش، به جای موضوعات روحانی، بیش از هر چه، مسایل انسانی را در نظر می گرفتند.انسانگرایی و رنسانس، از ایتالیا ظهور کردند. در رنسانس، گالیله(۱۵۶۴-۱۶۴۲ م.)، فیزیک (علم طبیعت) را سکولار کرد و آن را از الهیات (علم فراطبیعت یا متافیزیک) مستقل دانست. از آن پس، تکیه گاه فیزیک، خرد انسان بود. گالیله می‌گفت :

 

حقیقت طبیعت همواره در برابر چشمان ماست. اما، برای فهم این حقیقت باید با زبان ریاضی آشنا بود. زبان این حقیقت، اشکال هندسی، یعنی دایره، بیضی، مثلث و امثالهم است.

 

پس از آن، تحت تأثیر افکار افلاطون، جریان فکری اصالت عقل، توسط ریاضیدان و فیلسوف فرانسوی، رنه دکارت (۱۵۹۶-۱۶۵۰ م)که پدر فلسفه جدید لقب گرفته، به وجود آمد. دکارت، خرد بشری را به جای کتاب مقدس، سنت پاپ، کلیسا و فرمانروا قرار داد. وی، با این کار خویش، سوژه بزرگی آفرید. یکی دیگر از اندیشمندان این جریان فکری، لایبنیتز (۱۶۴۶ – ۱۷۱۶) فیلسوف، ریاضیدان و فیزیک‌دان آلمانی، نخستین کسی بود که میان حقایق ضروری (منطقی) وحقایق حادث (واقعی) تمایز قائل شد. بعد از جدا شدن راسل و جی.ای.مور از ایده آلیست ها و با پیگیری ویتگنشتاین، از شاگردان راسل، اثبات گرایی شکل گرفت. طبق نظرات ایشان، معرفتی، معنادار و مطابق با واقع است که تحقیق پذیر تجربی باشد. به قول آگوست کنت، پدر پوزیتویسم، چون گزاره های متافیزیکی قابل تجربه حسی نیستند، فلذا، غیر علم هستند. این جریان فکری، توسط اعضای حلقه وین تأسیس شد و فلسفه‌ای را که به وجود آوردند که پوزیتویسم منطقی نام نهادند.

باورها

باورها یا اعتقادات، مجموعه ای از افکار هستند كه به زندگي، معنا مي بخشند. باورها، ادراك ما از هستي را مي سازند. چنین اندیشه می شود که باورها، نقش فرماندهی در مغز دارند و زماني كه فكر مي كنيد که امری درست است، باور شما، به مغز، فرمان مي دهد تا به دنبال آنچه باشد كه از اعتقادات شما، حمایت كند. ایدئولوژی، مجموعه‌ای است از نظرات، باورها و نگرش‌ها. این تعریف، از نظر اجتماعی، نسبی است.

اخلاق

 

هنر

 

درسی از سقراط

سه شنبه, 27 سپتامبر, 2011

روزی فیلسوف بزرگی که از آشنایان سقراط بود،با هیجان نزد او آمد و گفت:سقراط می دانی راجع به یکی از شاگردانت چه شنیده ام؟

سقراط پاسخ داد:لحظه ای صبر کن.قبل از اینکه چیزی به من بگویی،از تو می خواهم آزمون کوچکی را که نامش “سه پرسش” است ،انجام دهی.

مرد پرسید:سه پرسش؟

سقراط جواب داد:بله درست است.قبل از اینکه در باره شاگردم با من صحبت کنی،لحظه ای آنچه را که قصد گفتنش را داری امتحان کنیم.

اولین پرسش “حقیقت”است.کاملا مطمئنی آنچه را که به من می خواهی بگویی،حقیقت دارد؟

مرد جواب داد:نه،فقط در موردش شنیده ام.

سقراط گفت:بسیار خوب،پس واقعا نمی دانی خبر،حقیقت دارد یا نه.حالا پرسش دومیعنی “پرسش خوبی”.آنچه را که در مورد شاگردم می خواهی بگویی،خبر خوبی است؟

مرد پاسخ داد:نه برعکس……

سقراط ادامه داد:پس می خواهی خبری بد در مورد شاگردم که حتی در مورد آن مطمئن هم نیستی ،بگویی؟

مرد کمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.سقراط ادامه داد:

و اما پرسش سوم”سودمند”بودن آن است.آنچه را می خواهی در مورد شاگردم بگویی،برای من سودمند است؟

مرد پاسخ داد:نه واقعا…….

سقراط نتیجه گیری کرد:اگر می خواهی چیزی را به من بگویی که نه حقیقت داردو نه خوب است و نه حتی سودمنداست،پس چرا اصلا آن را به من می گویی؟